در راه مرد از او پرسید که میخواهد به کلانتری برود؟. دختر سرش را تکان داد. زن دستمالی به او داد تا دستش را پاک کند اما نگین گفت که آن را نمیخواهد. هر چه دلیلش را از او پرسید جواب نداد. به کلانتری که رسیدند دختر علت حضورش را گفت و افسر نگهبان هم مامور زن را صدا کرد تا با او مصاحبه کند. نگین از آن دو نفر خواهش کرد تا بمانند و شهادت بدهند. آنها هم قبول کردند. به اتاق رفت و همه چیز را با جزئیات از اول تعریف کرد. تمام لباسهایش خاکی و خون روی دستهایش خشک شده بود. بعد از ثبت اظهارات شاکی آن زن و شوهر هم آمدند و زیر برگه را امضا کردند. افسر زن از آن دو خواست که بعد از تشکیل پرونده به دادسرا بروند. موقع خداحافظی دختر روی اسم تنها ربایندهای که میشناخت تاکید کرد و قول داد فردا اسم شرکتی که او در آن کار میکرد را بفرستد. دستش را شست و سوار شد. در راه برگشت شمارهی زن را گرفت و شانههای او را فشار داد و لبخند زد. مرد به آینه نگاه کرد و هر سه خندیدند. به خانه که رسید به حمام رفت. آب را باز کرد و در میان بخاری که همه جا را گرفته بود به سختی توانست خودش را ببیند. اولین کاسهی آب را که روی سرش ریخت نگاهش روی مچ دستش که جای طناب بر آن مشخص بود ثابت ماند. جملهی «شب بخیر خوشگله» در سرش تکرار میشد. به سرعت پستش را نگاه کرد ولی کسی نبود. بدنش را طوریکه نزدیک بود زخم شود لیف کشید. بعد شستن بدنش دستش را داخل وان کرد و حرکت داد. با دیدن موجی که راه افتاده بود به فکر فرو رفت. چند بار خوب خودش را شست و در پایان از حمام بیرون آمد. بعد از خارج شدن و سشوار کشیدن اتاقش را به هم ریخت. یک ساعتی طول کشید تا بتواند کارت ویزیت آن شرکت را پیدا کند. آن را روی دراور گذاشت و چراغ را خاموش کرد. به سختی خوابش برد اما هر یکی دو ساعت یکبار از جایش میپرید و اطرافش را بررسی میکرد. صبح که شد قبل از هر کاری شمارهی کلانتری را گرفت و خودش را معرفی کرد. مشخصات شرکت را داد. صبحانهاش را درست کرد و خورد. بعد به پارکی که مادرش همیشه دوستش داشت رفت. دریاچهای مصنوعی که با گلهای رنگارنگ احاطه شده بود پیش رویش بود. بیشتر به گلهایی با رنگ صورتی یا قرمز نگاه میکرد. دو بچه بستنی به دست کنارش آمدند. یکی از بستنیها آبی و دیگری صورتی بود. چند پروانه داشتند روی آب پرواز میکردند. دستش را دراز کرد و یکی از آنها روی انگشتش نشست. احساس سبکی میکرد. چند ثانیهای نگذشته بود که چند قطره آب روی لباسش ریخت و پروانه رفت. کارگری که داشت روی گلها آب میپاشید از او معذرتخواهی کرد. نگین هم گفت که مشکلی نیست. پشتسرش روی درخت دو پرنده به نوبت به جوجههایشان غذا میدادند. دختر با موبایلش از آنها عکس گرفت. دور دریاچه گشت و کمی بعد به خانه برگشت. حین رانندگی همان صدا در گوشش تکرار شد و بدنش لرزید. ماشین داشت به چپ منحرف میشد که با صدای بوق به خودش آمد و با زحمت زیاد دوباره کنترل خودرو را به دست گرفت. نگین روزی چند ساعت را بیرون با دوستانش میگذراند تا اینکه روزی از آگاهی به او زنگ زدند تا برای شناسایی چند فرد مشکوک به آنجا برود. فردایش در ساعت مقرر آنجا حاضر شد. او را به اتاقی که پنج نفر به ردیف انطرف شیشه ایستاده بودند بردند. با دیدن آنها به سرعت به نفر دوم از راست به چپ اشاره کرد و گفت که او همان رضاست. در ادامه خواست که چهار نفر دیگر جملهی: «شببخیر خوشگله» را بگویند. تا صداها را شنید به نفر سوم اشاره کرد و گفت: « این همونیه که از پشت منو بیهوش کرد»
از اتاق بیرون رفت و برگهای را امضا کرد و قرار شد نوبت حضور در دادسرا به او اطلاع داده شود. نگین هم نفس راحتی کشید و رفت.