بازش کرد. آستینش را بالا زد و عکس داخل آن را روی مچش چسباند. در آینه دستی به موهای بلوندش کشید و بعد از آنجا دور شد. در راه در آینه به ابروهایش نگاه کرد. کمی جلوتر تابلوی خروجی را که دید از اتوبان بیرون رفت. دختری سوار بر اسب کنار جاده میتاخت. نگین با دیدن او سرعتش را کم کرد. دختر نگاهی به ماشین کرد و لبهی دستکشش را کشید. با پاهایش به اسب زد و به سرعت از او دور شد. او هم کمی فرمان را به چپ چرخاند و مستقیم رفت. خواست آهنگ مورد علاقهاش را گوش دهد که انگشتش روی رادیو رفت. هنوز چند ثانیهای نگذشته بود که گوینده ازجنگ گفت. ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد. هر طور بود فرمان را محکم گرفت و کنار زد. پیاده که شد زیر ماشین را نگاه کرد. روغن چکهچکه روی زمین میریخت. به عقب برگشت و چالهای را دید. پایش را محکم به زمین زد. برگشت و سوار شد. شمارهی دوستش را گرفت و گفت که دارد پیش او میآید. باز حرکت کرد.همزمان که پایش را روی گاز گذاشت عکس آن زن را برای او فرستاد. دریچهی کولر را باز کرد و شیشهها را بالا داد. موهایش روی پیشانیاش آمد. باز موبایلش را برداشت و شمارهای را گرفت. از آن طرف خط صدای چکش میآمد.