افسانه برای درآمد بیشتر خطهای جدید مسافرکشی پیدا کرد. زن ساعتها پشت فرمان بود. از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر هم خانم و هم آقا را میبرد. بعد به خانه برمیگشت تا در را روی کودکش باز کند. اما از ساعت دو تا پنج عصر فقط خانمها را سوار میکرد. به تازگی چند مورد خفگیری برای خانمها اتفاق افتاده بود. هر وقت آنها را میشنید تنش مورمور میشد. یکی از روزها در رستوران موردعلاقهاش بود. عکس پسرش را از کیف پولیاش درآورد و نگاه کرد. چند دقیقهای نگذشته بود که چشمانش شروع به سوزش کرد. به دستشویی رفت و تا میتوانست به صورتش آب زد. کمی بهتر شد. هر طور بود سر میزش برگشت. غذایش را که تمام کرد آمد بیرون برود که صاحب رستوران یعنی «شبنم» صدایش کرد. از پشت دست روی شانهی افسانه گذاشت و عکس پسر را که جا مانده بود به زن داد. صاحب رستوران دستش را سمت صورت رانندهی زن برد اما او گفت که چیزی نیست. شبنم بیاعتنا به افسانه خوب چشمان او را نگاه کرد.حسابی قرمز شده بود. به رانندهی زن گفت که همین درد را سالها پیش بر اثر کار زیاد داشته. دست افسانه را گرفت با اصرار داخل برد. قطرهای از کیفش درآورد و درچشمان زن ریخت. ساندویچی با نوشابه به او داد. زن تشکر کرد و آمد برود که شبنم گفت به کسی که مورد اعتماد باشد نیاز دارد. از افسانه خواست روی پیشنهادش فکر کند. زن ساکت بود. شبنم گفت: «سکوت نشونهی رضاست» شمارهاش را به زن داد و خواست از فردا سر کار بیاید. افسانه دست او را گرفت و لبخند زد. شماره را در گوشیاش ذخیره کرد و خواست برود که صاحب رستوران نگذاشت. افسانه را سر میزی خلوت برد. شبنم گفت که رانندهها را میشناسند و ممکن است به او صدمه بزنند. توصیه کرد پیش او کار کند و امروز را در خانه بماند. افسانه خواست جواب بدهد که صاحب رستوران با لبخند انگشتش را روی دهان او گذاشت و گفت: «همینکه گفتم» زن ساندویچش را خورد. موقع رفتن شبنم از او خواست به موقع سر کار حاضر شود و اگر خوب کار کند حقوق خوبی نصیبش خواهد شد. زن صاحب رستوران را بوسید و به خانه رفت. در آنجا لبخند از لبانش محو نمیشد. پسرش کنجکاو از مادر پرسید که چه شده. زن از نگاه به چشمان پسرش طفره میرفت. علی آنقدر اصرار کرد تا مادر مجبور شد راستش را بگوید. پسر خوشحال شد و دست او را برای بازی گرفت. او را به زور برد تا با هم بازی کنند. تمام مدت از واحد آنها صدای خنده میآمد. شب پس از شام پسر زود خوابش برد. مادر پسر را به اتاق کودک برد و رویش پتو انداخت. شمارهی شبنم را گرفت و برای فردا با او هماهنگ کرد.