زن روی مبل نشست و به اطراف نگاه کرد. گاهی به گچبری و اسبابواثاثیهی خانه توجه میکرد. هر دو روبهروی هم نشسته بودند. حرفی بین آنها ردووبدل نمیشد. پس از مدتی زن آرام کیفش را باز کرد و عطری گرانقیمت را در آورد. مدام آن را در دستش میچرخاند و بو میکرد. آن را در کیفش گذاشت و به نگین نگاه کرد. بعد آستینش را کمی بالا و به النگوهایش دست زد. کمی بعد گردنبند و گوشوارههایش را لمس کرد. چند ثانیه بعد گفت: «همهشون بیستوچهار عیارن.»
مهمان: «چشم انتظاری سخته نه؟»
نگین: «آره»
مهمان: «چقدر مادر کلمهی قشنگیه مگه نه؟»
نگین: «آره»
مهمان: «به نظرت چی سنگ رو سوراخ میکنه؟»
نگین: «نمیدونم»
مهمان: «آب»
مهمان: «نظرت راجبه کلمهی بابا چیه؟»
دختر سکوت کرد. زن برگهای را از کیفش درآورد و نشانش داد. نگین تا آن را خواند مبل را چنگ زد و به زن غریبه نگاه کرد. مهمان برگه را از او گرفت و در کیفش گذاشت. وقتی بلند شد که برود گفت: «خواستم یه چیزایی رو بدونی. بازم همدیگه رو میبینیم.»
کفشش را پوشید و از خانه بیرون رفت.