دستش را به گلویش زد و زبانش را در دهانش تکان داد. ابروهایش در هم رفت. بطری آبی از یخچال برداشت و نصفش را خورد. به سمت مبل رفت که دم در اتاقش ایستاد. به عکسی که دم در گذاشته بود نگاه کرد. روی چرخی قرمز نشسته بود و پدرومادرش با لبخند شانههایش را گرفته بودند. دستش را روی آن گذاشت و آه کشید. سرش را پایین انداخت. بعد به سمت مبل رفت و رویش نشست. چشمانش را بست و دستش را روی پیشانیاش گذاشت. تنها صدای ساعت میآمد. چشمانش داشت کرم میشد که صدای آیفون آمد. دستهی میل را گرفت. چشمانش بسته و خطهای کنار پلکهایش معلوم شد. دندانهایش را روی هم فشار داد. هر طور بود بلند شد. به آیفون که رسید ابروهایش بالا رفت. ماهی توی تنگ تنرتر حرکت کرد. بیرون یاد میآمد. باورش نمیشد او برگشته است. خودش بود. گوشی را برداشت و انگشتش را روی دکمه گذاشت. چند ثانیهای صبر کرد. دوباره صدای زنگ آمد. بالاخره آن را فشار داد و دم در رفت. آنجا که رسید زن سیاهپوش گفت: «میخوام باهات حرف بزنم.»
نگین: «در مورد؟»
غریبه: «عجله نکن میفهمی.»
نگین انگشتش را روی لبش گذاشت و چند ثانیه بعد کنار رفت و او وارد شد.