ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

نگین

نگین درحالیکه کیفش را روی دستش می‌گذاشت با لبخند سوئیچ را از جیبش درآورد. دکمه را زد و ماشین صدا کرد. لبهایش که با رژلب قرمز آرایش شده بود در آفتاب می‌درخشید. با دست دیگرش در ماشین را گرفت و باز کرد. ناگهان نور آینه بغل به صورتش خورد. دستش را جلوی چشمانش گرفت. تکه ابری جلوی خورشید آمد. همه جا تاریک شد. زن نگاهی به آینه بغل انداخت. به شکل ضربدر شکسته شده بود. سرش را خاراند. دستش را به لبش زد و اطراف را نگاه کرد. بعد دستی روی آینه کشید و سوار شد. پسر‌بچه‌ای با دوچرخه‌ای نارنجی، کلاه سفیدوآبی و لباسی که شماره‌ی ده رویش چاپ شده بود از کنارش رد شد. به اطرافش نگاه و شال صورتیش را مرتب کرد و دستی به آن کشید. ساعت یازده‌ونیم شده بود. باید زودتر سر کار می‌رفت. ماشین را روشن کرد و به سمت چهارراه رفت. موبایلش را به ضبط ماشین وصل کرد و آهنگی ملایم گذاشت. به محل کارش که رسید سمت چپ کامیون یخچالداری کنار فروشگاه زنجیره‌ای داشت بار خالی می‌کرد. یکی از کارگران بسته‌های مرغ را داخل می‌برد که ناگهان پایش به زمین گیر کرد و همه چیز کف خیابان ریخت. نگین خنده‌اش گرفت اما سریع خودش را جمع کرد. از کیفش عطری بیرون آورد و به خودش زد. به دفترش رفت و چند ساعتی را آنجا گذراند. بعد دوباره بیرون آمد و جای دیگری رفت. سر چهارراهی رسید اما چراغ قرمز بود. منتظر شد تا اینکه توانست برود. تا می‌توانست پایش را روی گاز فشار داد و بوق زد. همانطور که از بقیه سبقت می‌گرفت موبایلش زنگ خورد.

ماشینآینه بغل
۲
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید