ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

چندش

وقتی مرد از او دور شد دختر به پرستاران نگاه و کرد و خندید. از بیمارستان بیرون رفت. سوار شد، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که بوق به صدا در آمد. یکی از چراغ‌ها رو‌به‌رویش روشن شد. دندان‌هایش را به همدیگر فشار داد و محکم روی فرمان زد. جلوتر دم مغازه‌ای ایستاد و سراغ نزدیک‌ترین پمپ بنزین را گرفت. صدای کشیده شدن لاستیک‌ها آمد. فقط بوق می‌زد و یکی‌یکی خودروها را رد کرد. به سرعت‌گیر که رسید سمت راست پمپ‌بنزین پیدا بود. زود جلوی اولین جایگاه ایستاد. پیاده شد و کارتش را در دستگاه گذاشت. نازل در باک قرار گرفت. صدای بنزین می‌آمد. در حال خودش بود که از روبه‌رو موتوری با دو سرنشین که کلاه کاسکت داشتند ایستادند. نفر پشتی پیاده شد و او را نگاه کرد. انگشت نگین کمی از روی نازل برداشته شد. عرق روی صورتش پیدا بود. موتورسوار کمی‌ آن‌طرف‌تر رفت. چند ثانیه سرش را پایین انداخت اما دوباره به او زل زد. او دستش را محکم‌تر روی نازل فشار داد تا باک پر شد. به سرعت درش را بست و کارت را برداشت. پولش را حساب کرد و در چشم بر هم زدنی از آنجا رفت. داشت می‌رفت که آن دو از پشت خیلی به او نزدیک شدند. فرمان چرخید و داخل اولین کوچه شد. در آینه آن دور دورها بودند. نفسی کشید و به راهش ادامه داد. به خانه که رسید حوله و لباس و شلوارش را داخل حمام برد. در را بست و آب باز شد. بخار همه جا را گرفت. جلوی آینه صابون را به بدنش کشید. لحظه‌ای آن را جلوی بینی‌اش گرفت. چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. بخار روی آینه را پاک کرد و گفت: «امیر پسر خوبیه.» به کارش ادامه داد و وان را پر کرد. در آن رفت و چشمانش را بست. چند دقیقه بعد با صدای چک‌چک آب بیدار شد. دستش را روی صورتش کشید. بیرون آمد و خودش را خشک کرد. با باز شدن در بخار بیرون زد. موهایش را شانه کرد و سشوار کشید. آهنگی را زمزمه کرد و همزمان خودش را تکان داد. با خشک شدن آنها آن را خاموش کرد و در جایش گذاشت. عطر صورتی را به خودش زد. رژلب صورتی تیره‌ای را به لبش کشید و خندید. انگشتش را روی لبها حرکت داد و آنها باز و بسته کرد. سمت گلدان رفت و آرام رویش دست کشید. صورتش را نزدیک و تا می‌توانست بویش کرد. روی مبل نشست و چشمانش بسته شد. قلبش آرام می‌زد. به خودش که آمد شب شده بود. دو دستش را روی مبل گذاشت که صدای بلندی مثل ضربه آمد. دم در هال رفت و خوب بیرون را دید. چیزی نبود. برگشت و چند لیوان آب خورد که باز همان صدا شدیدتر آمد. پنجره‌ها را باز کرد اما خبری نبود. آنها را آرام بست. پیمانه‌‌ی برنجی در آب ریخت و به آن نمک زد.‌ برگشت و دنبال کنترل تلویزیون گشت. بالاخره زیر یکی از مبل‌ها پیدایش کرد. بلند شد، تا برگشت جیغ کشید.

آب
۶
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید