ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۶ ساعت پیش

گیجی

چند ساعت بعد آرام‌آرام پلک‌هایش را باز کرد. گردنش به سختی تکان می‌خورد. سرش را به این‌طرف‌وآن‌طرف چرخاند. همه جا برایش تار بود. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. سرش درد می‌کرد. به بالا‌وپایین نگاه کرد. دست‌وپایش را تکان داد اما هر دو به تخت بسته شده بودند. احساس عطش داشت. خواست زبانش را روی لبانش بکشد و چیزی بگوید ولی دهانش هم بسته شده بود. مدام از خودش می‌پرسید که کجاست. آن دور‌دورها صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها را شنید. روبه‌رویش نور آفتاب روی دیوار بود. پنجره‌ی بالای سرش باز و گاهی نسیمی خنک به داخل می‌وزید. سمت چپش میزی با پارچ آب و لیوان دیده می‌شد. کم‌کم تاری دید و سرگیجه‌اش ازبین رفت که صدای پا که از سمت چپ به در نزدیک می‌شد را شنید. چند ثانیه بعد صدای پای دیگری که از سمت راست به در نزدیک می‌شد به گوشش رسید. وقتی هر دو به در رسیدند دیگر صدایی نیامد. بعد صدای آنها که آرام صحبت می‌کردند آمد. گوش‌هایش را خوب تیز کرد اما چیزی مفهوم نبود. حس کرد بازویش می‌سوزد. بعد صدای پایی که به راست بر‌می‌گشت را شنید. صدا دور‌ و دورتر شد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود که در باز شد. همان شخص که صورتش را با ماسک پوشانده بود داخل آمد. سمت نگین رفت و دستش را نزدیک صورت او برد. بدن دختر می‌لرزید. چسبی که روی دهان او بود را یک‌دفعه کند. دختر گفت: «آخ» خواست به گونه‌های او دست بزند که دختر صورتش را عقب کشید. سمت میز رفت و پشتش نشست. لیوان را پر کرد و خورد. چند لحظه بعد گفت: «چقدر صافکاری گرون شده.»

نگین: «خب به من چه.»

رباینده: «شهرداری دیگه حواسش به کوچه‌ها نیست. چراغا خاموشن.»

نگین: «من که نمی‌فهمم چی می‌‌گی.»

رباینده: «ولی خودمونیما ماشین خوشگل و گرونی داریا.»

نگین: «به تو ربطی نداره»

رباینده: «بعضیا گواهینامه دارن ولی بلد نیستن از تو پارک در بیان»

نگین: «تو دیوونه‌ای»

رباینده: «می‌دونستی خیلی خوشگلی؟»

نگین: «خیلی آشغالی، واسه چی منو دزدیدی؟»

رباینده: «دوست پسر داشتن چه حالی داره؟»

نگین: «از حرفات سر در نمی‌یارم. جواب منو بده.»

مرد به او زل زده بود که نگین گفت: «خیلی تشنمه.» رباینده لیوان را پر کرد. سمت او رفت و کمی سرش را بالا داد. همین که داشت آن را می‌خورد شروع به سرفه کرد و گردنش خیس شد. مرد با دستمال دهان او را خشک کرد. به زور توانست خودش را جمع‌وجور کند. مرد از پشت میز چسب طوسی را آورد و خواست تکه‌ای از آن را بکند که نگین گفت: «تو رو خدا نه. قول می‌دم جیغ نزنم.» مرد خندید و گفت: «رنگ طوسی خیلی به صورتت میاد.»

نگین: «ببین هر چی بخوای می‌دم، فقط بذار برم. همش مال تو باشه؟»

مرد بلندتر خندید و صدای کندن چسب آمد. آن را روی دهان دختر زد و خوب فشار داد. در را باز کرد و گفت: «حالا‌حالاها باهات کار دارم.» رفت و باز سکوت بود و سکوت.

دوست پسر
۲
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید