
تا حالا شده از درد و رنج فرار کنی؟ شده حس کنی تنهایی داره خفهت میکنه؟ من یه زمانی فکر میکردم درد، دشمن منه. اما حالا فهمیدم…
“عزیزان، مرا از چه میهراسانید؟ از درد و رنجی که از نخستین بذرِ تولد، همدم جان من است.”
“مرا از چه میترسانید، عزیزان؟ از درد و رنج؟ حال آنکه خود از همان بذرِ تولد، با من همراه گشته است.”
“مرا از درد و تنهایی هراسی نیست که خود زادهی درد و تنهاییام.”
درد، بخشی از وجود ماست. تنهایی، فرصتی برای شناخت خود. به جای فرار، بیا باهاشون روبرو بشیم. باهاشون برقصیم. اون وقته که میفهمیم چقدر قوی هستیم.