سکوت شبدرمدرسه+من·۱ ماه پیشجورابی که کفشم بود«کفش نداشتم، اما رؤیایم پا داشت… قصهی دختری که با جورابهایش به کلاس درس رفت.»
سکوت شب·۵ ماه پیشیتیمی: آتشی که خاموش نمیشودامان از درد یتیمی که جان سوزکه است ؛ چونان کورهای گداخته، جان را میسوزاند. دردی ناعلاج که هرگز درمانی ندارد، حتی بزرگان وطبیبان از مداوا…
سکوت شب·۵ ماه پیشسهم من از دنیا: طوفانی در دل و جملات کلیشهایاین نوشتهها، فریادی خاموش از اعماق وجود هستند. روایتی از درد و رنجی که گویی هیچ مرهمی در این دنیا توان تسکین آن را ندارد. زخمی عمیق بر جان…
سکوت شب·۵ ماه پیشرقص با درد: وقتی ترس، تسلیم میشودتا حالا شده از درد و رنج فرار کنی؟ شده حس کنی تنهایی داره خفهت میکنه؟ من یه زمانی فکر میکردم درد، دشمن منه. اما حالا فهمیدم…“عزیزان، مرا…
سکوت شب·۵ ماه پیشاز تاریکی تا انتظار باران“مرا از خیس شدن زیر باران هراسی نیست که خود زاده ی بارانم”“مرا از درد و تنهایی هراسی نیست که خود زادهی درد و تنهاییام”“مرا از تاریکی بی…