
این نوشتهها، فریادی خاموش از اعماق وجود هستند. روایتی از درد و رنجی که گویی هیچ مرهمی در این دنیا توان تسکین آن را ندارد. زخمی عمیق بر جان و روح که در پی التیام، سرگردان است.
ای عزیزان! از جبر زمانه، درد خود را با که گویم؟
به آغوش چه کسی پنهاه برم تا باخیال راحت بگریم؟
آیا کسی هست که برای آرام کردن این تن خسته،از
جملات کلیشهای دست بردارد؟
از گفتن” عزیزم، بس کن! تا کی می خواهی گریه کنی؟ مادرت دیگر زنده نمی شود”؟
غافل از آنکه تمام وجودم طوفانی ست....