ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده تاریکی
نویسنده تاریکیمن از تاریکی بیرون آمدم 🖤🖤
نویسنده تاریکی
نویسنده تاریکی
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

فرزنده تاریکی بارت٢

پس از شش سال، نور دگرگون شده بود. او وارد دنیای تجارت شد و بدون هیچ کمکی، شرکت‌های طراحی مد و خانه‌سازی تأسیس کرد. یک روز که از جنگل بازمی‌گشت و به مردی که نجات داده بود فکر می‌کرد، به خانه رسید. خانواده‌اش را دید که با مردان مسلح در خانه‌شان هستند. یکی از آن‌ها نور را گرفت. تمام این اتفاقات به خاطر برادر بزرگترش بود که قمار می‌کرد و از باند خلافکاران پول قرض گرفته بود. رئیس باند گفته بود: "خواهر کوچکترت را در مقابل پول می‌گیریم." رئیس باند گفت: "او را به سمت ماشین ببرید." اما پیش از آنکه بتواند این کار را بکند، نور دست او را شکست و گفت: "آیا پول را می‌خواهی یا مرگ را؟" او پول را به سمت رئیس باند پرت کرد و با این کار، خانواده و روستای خود را نجات داد. اما به خانواده‌اش چیزی در مورد مردی که نجات داده بود نگفت و تنها توضیح داد که چگونه شرکت‌هایش را از صفر ساخته است

مرد دریافت که با دختری روبرو شده است که شکست‌ناپذیر است. سپس نور پول را بیرون آورد و به او و اعضای باند داد و از خانه پدرش خارج شد. پدرش از او پرسید: "این همه پول را چطور آوردی و از کجا این همه قدرت داری؟" او نشست و همه چیز را برایشان تعریف کرد، از اینکه چگونه به شهری دیگر به بهانه تحصیل رفته بود، اما در آنجا شرکت‌های طراحی خود را تأسیس کرده و به بزرگترین شرکت‌های طراحی تبدیل شده بود. از آن روز به بعد، نور منجی خانواده و روستایش شد. همه به شهری که نور در آنجا شرکت داشت، سفر کردند. و از آن روز به بعد، برادر نور نیز شروع به خودسازی کرد و قمار را کاملاً ترک کرد.

نورپول
۱
۰
نویسنده تاریکی
نویسنده تاریکی
من از تاریکی بیرون آمدم 🖤🖤
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید