ایستاده بر بلندای تاریکی یاد تو را در آغوش میکشم
همان زمان های اندکی را بخاطر می آورم
که تو اصلا یادت نیست
کوتاه ترین خاطراتی که تمام زندگیم را پر کرده اند
پیچ و خم هایی که تو نمیدیدی و من تمامش را به تنهایی طی کردم
غرور آشفته ام را کنار می زنم مانند همیشه
بی منت بی غرور؛ تنها تو را می نگرم
ما از ابتدا این نبودیم تو بدون محبت بدون عشق
من چنین شیدا نبودم
گفته بودی من زن رسیدن به توام
هیهات که تو مرد ماندن نبودی