ویرگول
ورودثبت نام
زهرا صالحی
زهرا صالحی
زهرا صالحی
زهرا صالحی
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

روبروی خودم

میخواهم خودم را در آینه بنگرم

این بار با دیدگاهی متفاوت

بلند می‌شوم روبروی آئینه می ایستم همان قدر محکم و استوار که باید

و به خود می‌نگرم با نگاهی مملو از سرزنش و قضاوت.....نه صبر کن این قرار ما نبود

معذرت میخواهم

دوباره روبروی آینه میرم و به تو می‌نگرم تویی که روبروی من ایستاده ای و دقیقا مانند من نظاره گر من هستی با نگاهی پر شفقت؛شفقتی مملو از ترحم و ترس

صبر کن این ترس از کجاست؟!؟

شبیه فردی خطاکار مرا مینگری هان چه شد؟!؟ ترسیدی از آنچه ساخته ای؟!؟

بلآخره دیدی تمام قضاوت هایت با ما چه کرد؟!؟

دیدی تمام بارهایی که به حق اشتباه کرده بودم و تو مرا زنجیر قضاوت کردی چقدر حق داشتم؛چقدر حق داشتم که خطا کنم چون بار اول است که میزیم

آری من هم چون تو بار اول است که گل ها را بو میکنم، آسمان را می‌نگرم و در خیابان‌ها قدم میزنم

دیدی که قضاوت های تو با ما چه کرد؟!؟

صبر کن این قرار ما نبود

معذرت میخواهم ولی ما نمی‌توانیم بدون قضاوت، بدون ترس و یا احساس گناه روبروی هم باشیم گویی نیاز است کسی پا درمانی کند بین من و من؛ و من بازهم روبروی آینه می ایستم و می‌نگرم به دختری که قصد فرار دارد

از منی که روبروی من ایستاده است

راست می‌گوییم این قرار ما نبود

ما فقط یک قرار داشتیم که بعد از سالها روبروی هم باشیم ولی این بار با مهربانی و شفقت صبر کن

شاید ایراد کار همین است شاید من نباید روبروی من باشد شاید من باید به سایه ام بنگرم آن منی که نه روبروی من بلکه در کنار من است

بدون تصویر بدون قضاوت نه آن شکلی که دیگران متوجه آن باشند نه آنی که دیگران برایم تعریف کرده باشند فقط آن منی که همیشه من بوده آرام و محجوب در درون من

احساس گناهدلنوشتهنثر ادبی
۶
۰
زهرا صالحی
زهرا صالحی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید