ویرانی چیزی نیست که حتما خرابی آن به چشم بیاد
گاهی چنان بی صدا ویران شدیم که حتی رخ کار هم بهم نریخته
در تنهایی ماندیم تا خودمان را بسازیم و در همین تنهایی به هیولایی تبدیل شدیم که حتی رابطه هم نجاتمان نمیدهد
ارتباط ما از انسان با انسان به انسان و حیوان تنزل پیدا کرده گاهی یک سگ یا گربه عمق درد و تنهایی ما را بهتر از هر انسانی این اشرف مخلوقات درک میکند
گاهی همراهی کردن با یک پِت جذاب تر که نه؛ اما قطعا راحت تر و بی دردسر تر از ارتباط با انسانی چموش است که هر بار ما را با هزاران چشم قضاوت میکند
و یک بار یا یک لحظه به خود بازمی گردیم و با حیرت مینگریم به شکافی عمیق بین مایی که در ذهنمان است و مایی که شناخته شده
این شکاف را بگذار کنار شکافی که بین آنچه میبایست بودیم و آنچه شدیم یا آنچه حقمان بود و آنچه به جبر سهممان شد
شکافی که دیگر شکاف نه گسلی پر خطر است که اگر زبانم لال دهان باز کند؛ دنیا را تاریکی و حسرت درونش خواهد بلعید