ویرگول
ورودثبت نام
ماریا
ماریاگمشده تو روزمرگی ها
ماریا
ماریا
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

این روزهای من

از کجا شروع کنم که این قصه سر دراز دارد

وقتی کارم تو این محیط رو شروع کردم حس میکردم دیگه بعدش هیچی از زندگی عادی خودم نخواهم فهمید که دیگه نمیتونم از هیچی لذت ببرم نمیتونم برم تفریح و...

و خب تقریبا درست فک میکردم چون بعد از شروع کارم همیشه خسته بودم، همیشه استرس داشتم

اونقدر محیط سمی و غیر قابل پیش بینی بود که هر آن دلم میخواست پامو از اون محیط بذارم بیرون و فرار کنم فقط فرار

نمی‌دونم چه چیزی منو وادار کرد ، اجبار احتمالا یا شایدم آدمایی که حس خوبی بهم میداد کار کردن کنارشون ، که تا اینجا حدودا ۱ و نیم سال بتونم توی این محیط کار کنم

ولی الان در این نقطه از زمان دوباره دارم جایی کار میکنم که نه تنها آدماش حس خوبی بهم نمیدن که هر روز منو بی انگیزه تر میکنن

شاید یک روز به همین زودی ها از این جا نجات پیدا کنم ...

ا

محیط کارخستگی
۰
۰
ماریا
ماریا
گمشده تو روزمرگی ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید