
پاييز
محبوبه ى عزيز تر از جانم
از روستاى نظر آباد برايت مى نويسم ، فرسنگها دور تر با قلبى فشرده و نفسى كه از غصه بند آمده است.
چگونه شد كه براى رسيدن به تو بايد از تو دور مى شدم. چگونه درست در لحظه اى كه فكر مى كردم گمشده ام را يافته ام و زندگى ام رابا نور تو روشن مى كنم، با شرطى كه پدرت گذاشت از تو دور شدم.
سربازى همان نقطه ى حساس و كور زندگى من بود . شايد مضحك و خنده دار به نظر بيايد كه كابوس من از كودكى ،رفتن به خدمت بودهمان موقع كه اجساد بى سر و بى دست و پاى سربازان را در تصاوير و فيلمها مى ديدم كه لباس سبزشان با خونهاى لخته شده سياهشده بود .همزمان با اين وحشت، علاقه ى به معلمى هم در من شكل گرفت و اين دو به موازات هم رشد كردند. معلمى را انتخاب كردم تا بامهر به كودكان وطنم درس عشق و صلح و دوستى بدهم و آنها را از جنگ و نفرت دور كنم.
دانشگاه ترفندى بود تا هم درس بخوانم هم براى مدتى از فكر و خيال و كابوس آسوده باشم. تا آن روز كه پدرم در بيمارستان بسترى شدو چشمم تو را ديد و قلبم لرزيد و عشق در وجودم خزيد . باقى اش را تو خود مى دانى. با انتخاب سرباز معلمى و خدمت در اين مكان دور افتاده ، دو قطب مخالف زندگى من در يك نقطه به هم رسيدند .
اكنون هيچ آرزويى جز اين ندارم كه هر چه زودتر اين دوران تمام شود و در كنار تو به آرامش برسم.
سرباز معلم عاشق دور افتاده
فرهاد
اواخر زمستان
محبوبم محبوب نازنينم كه خيالت لحظه اى از من دور نمى شود.
اينجا در دور دستها روزها مشغول هستم و سرم به كار گرم است اما شبها چه بى رمق و كند مى گذرند.
امكانات در اينجا از آنچه تصور مى كردم هم ضعيفتر و كمتر است. مدرسه تشكيل شده از دو اتاقك كه يكى خانه ى من و ديگرى كلاس درس است. مدرسه ميان دهيارى و اتاق بهداشت است . گاهى به اتاق بهداشت خيره مى شوم و مى گويم چه مى شد اگر به جاى بهداشتيار ، محبوب من اينجا كنار من بود؟! حتى خيالش هم برايم شيرين است!!
اما مدرسه يا كلاس درس با گليمى كهنه براى نشستن بچه ها فرش شده بود ، تخته سياهى رنگ و رو رفته و ميز و صندلى فلزى زهوار دررفته اى براى معلم داشت . با هزار دوندگى و تلاش و با كمك اهالى و دهيارى توانستم ديوار هارا رنگ آميزى كنم و چند دست نيمكت دست دوم تهيه كنم و با چند تابلوى آموزشى و نقشه ديوارها را مزين كنم تا كمى شكل مدرسه به خود بگيرد.
اولين ديدارم با شاگردانم خاطره اى بياد ماندنى است. آنها كه از شكل و شمايل جديد مدرسه ذوق زده بودند سر از پا نمي شناختند وباخوشحالى وارد كلاس مى شدند . كاش بودى و لبخندشان را كه به پهناى چهره هاى معصومشان بود مى ديدى .از خجالت سرخ شده بودند و پشت هم پنهان مى شدند.
از پايه اول تا پنجم همه با هم درس مى خوانند. اسماعيل و سهراب كلاس پنجم هستند با قدو قواره اى بزرگتر از بقيه . سمانه و مرضيه وامير على كلاس اول ، مائده و جمال كلاس دوم و فهيمه كلاس سوم .بچه هاى كلاس چهارم ديرتر آمدند. طوبى جلوتر وپس از او مهدى وغلام رضا در حالى كه چرخ دستى و عباس كه روى چرخ نشسته بود را حمل مى كردند . عباس يكى از باهوش ترين كودكانى است كه تا به حال ديده ام تمام توان پاهاى نا توانش در مغزش جمع شده است.
همه دوست داشتنى ، مهربان و علاقه مند و تشنه ى يادگيرى هستند و من هم تشنه ى معلمى و ياد دهى .
با همه ى اين احوال يك روز سر درس انشا اتفاقى عجيب افتاد.
موضوع انشا روى تخته نوشتم: (بزرگترين آرزوى من ) و گفتم ١٠خط در موردش بنويسيد و كاغذى برداشتم و طبق عادت هميشگى خودمهم نوشتم.
كمى بعد سرم را بالا آوردم و ديدم كسى چيزي نمى نويسد.
_چرا نمى نويسيد؟
كسى پاسخى نداد. سؤالم را تكرار كردم، همه سكوت كردند . صدايم را كمى بلند كردم و دوباره پرسيدم. هيچكس واكنشى نشان نداد. حتى يك كلمه هم ننوشتند. گيج ومتعجب شدم . از جايم برخاستم به طرف اسماعيل راه افتادم . قبل از اينكه دهانم را باز كنم ،گفت :آقااجازه!!
كلاس در سكوت فرو رفت و فقط صداى خس خس نفس بچه ها شنيده مى شد.
_بگو اسماعيل!
_آقا به خاطر درخت آرزوهاست!
_درخت آرزوها؟!
_بله آقا.
با كنجكاوى چهره هايشان را بررسى كردم. با وجود اينكه لبخند مى زدند چشمهايشان نگران بود وهمه سر هايشان را پايين انداخته بودند.
_بيشتر توضيح بده اسماعيل ببينم موضوع چيه؟!
_آقا از خيلى قديما بين اينجا و ده بالايى يه چشمه بوده و يه درخت كنارش . مردم ميگن هر كى آرزوشو بنويسه و به درخت ببنده ، برآوردهميشه. به شرط اينكه قبلش آرزوش رو جايى يا به كسى نگفته باشه.
واسه اينه كه هيچكس حاضر نميشه اينجا چيزى بنويسه.
قدم زنان به سمت تخته رفتم و موضوعى كه نوشته بودم را پاك كردم ، برگه ى خودم را تا كردم و در جيبم گذاشتم . از آنها خواستم در مورد درخت صحبت كنند . هر كدام كه خاطره اى داشت تعريف كرد و از تجربه هاى خودشان و مردم روستا گفتند.
قرار است هوا كه گرمتر شد همراه اسماعيل به ديدن درخت و چشمه بروم، بسيار مشتاق و كنجكاو هستم.
دلتنگت هستم و اميدوارم هر چه زودتر بتوانيم يكديگر را ببينيم .
فرهاد
اوايل بهار
محبوبترين محبوب دنيا
از آرزويى كه داشتم تا آرزويى كه دارم فاصله به قدر يك تار موست ، يا به اندازه ى يك بندِ باريك است كه به درختى گره بخورد.
امروز قبل از طلوع و در تاريكى، اسماعيل به دنبالم آمد و به سوى مقصد راه افتاديم. راهى كه نه چندان دشوار بود نه زياد هموار. سكوت حكم فرما بود و ما در كنار هم راه مى رفتيم تازمانى كه كم كم سينه ى آسمان در خط افق به رنگ قرمز و نارنجى و بنفش در آمد.
از دور چشمم به نقطه اى افتاد . نزديكتر كه شديم تصوير واضح تر شد . مخملى به رنگ سبز تيره گسترده بر زمين كه از ميان آن نوار نقره اى درخشان با تلاطمى آرام در جريان بود . نزديكتر شديم وبا منظره اى زيبا و بكر روبه رو شدم. درخت را ديدم، مانند بانوى خوش قد و قامت عشايرى بود كه دامانى بلند و پرچين و رنگارنگ بر تن داشت. كه چينهايش با وزش هر نسيم به نرمى تكان مى خوردند. خورشيد بالا آمد و تاج زرينى شد بر سر بانو.
چشمه از زير درخت مى جوشيد و نيمى از ريشه هاى درخت بر آب شناور بودند. سر تا قامت درخت پوشيده شده بود از كاغذها ، پارچه ها و نخ هاى رنگارنگ. تا چشم كار مى كرد چشمه جارى بود و انتهايش پيدا نبود و دو طرف آن علفزارى بود سر سبز و زيبا و پر ازگياهان و گلهاى وحشى و رنگين. نمى توانستم از تماشاى اين منظره چشم بردارم. گنجى گرانبها در نزديكى روستا بود ، پراز زيبايى وپر از جاذبه و پر از رمز و راز كه خود مى توانست منبع آبادى روستا شود. كفشهايم را از پا كندم ، از پهناى چشمه عبور كردم و زيردرخت نشستم. خنكاى آب در تنم دويد و روحم را جلا داد.
از اسماعيل پرسيدم آرزوها را مى توان خواند؟
_بله آقا وقتى به درخت آويزون بشن ديگه بعدش خونده بشه طورى نيس فقط بى زحمت دوباره وصلشون كنيد.
چند تا از كاغذها را جدا كرده و خواندم. عزيز من بايد مى خواندى و مى ديدى سقف آرزوهايشان چقدر كوتاه بود. آنها از زندگى توقعى جز حفظ آنچه كه دارا بودند ، نداشتند . كاغذى كه در پايين ترين نقطه به شاخه اى وصل بود نظرم را جلب كرد. آنرا برداشته و خواندم.
_اى درخت آرزوها ، من براى خودم چيزى نمى خواهم، حتى نمى خواهم كه پاهايم خوب شود و راه بروم، فقط مى خواهم آقا معلم درروستا بماند و به ما كمك كند روستا را مثل مدرسه آباد كنيم….
عباس ، عباس عزيزم عباس با ذكاوت…
براى اينكه اسماعيل متوجه حالم نشود از آب چشمه به صورتم زدم ..
_آقا شما هم آرزوتونو بذاريد اونجا ديگه بايد برگرديم دير ميشه ها!!!
دستم را در جيبم فرو بردم و برگه را درآوردم. نسيمى وزيد، از دستم رها شد و در چشمه افتاد وبر سطح آب باز شد ، جوهر خودكار اطراف هر كلمه كه نوشته بودم پخش شد و كلمات كم كم محو شدند و سرانجام برگه با جريان آب از آنجا دور شد .
آرزوى عباس هنوز در دستم بود ، با انگشت چيزى بر آن نوشتم و به همان شاخه گرهش زدم.
آرزوى من به آرزوى عباس گره خورد .
مهربانم آيا حاضرى اينجا در اين روستا ى دور افتاده براى تحقق آرزوهايى ساده در كنار من باشى ؟
هر پاسخى از جانب تو بر دل و جانم مى نشيند.
بى صبر و بى تاب ديدنت هستم .
فرهاد