ویرگول
ورودثبت نام
Elham.mz
Elham.mz
Elham.mz
Elham.mz
خواندن ۵ دقیقه·۵ سال پیش

سوء تفاهم

سهراب چند تكه چوب در شومينه انداخت و با ميله آنها را جابجا كرد تابهتر بسوزند. آتش شعله ور شد و به رقص درآمد و اتاق نيمه تاريك روشنتر شد. به شكوفه كه روى مبل راحتى با طنازى لم داده بود خيره شد. او انگشتانش را لا به لاى موهايش مانند شانه حركت مى داد و چشمهايش را خمار كرده بود. با بى حوصلگى تلفنش را برداشت و كمى طول و عرض شبكه هاى اجتماعى را طى كرد و بعد هم آن را به گوشه اى انداخت. سهراب با لبخند نظاره گر حركاتش بود. بازتاب رنگهاى نارنجى و زرد و سرخ بر چهره اش جلوه اى زيباتر به او بخشيده بود ،آنقدر كه اشتياق سهراب را براى گذراندن شب دل انگيز ديگرى در كنار اوبيشتر مى كرد. صداى موزيك را كمى بيشتر كرد تا توجه اورا به خودجلب كند ، شكوفه شانه هايش را بالا انداخت و موهايش را بالاى سرش جمع كرد و با بى ميلى ليوانى را از روى ميز برداشت . سهراب براى راضى كردن طبع تنوع طلب او به دنبال ترفند بود . شايد يك سفر دوروزه به كيش يا حتى به دبى، شكوفه را خوشحالتر كند و مثل روزهاى اول به او محبت و توجه بيشترى نشان دهد . كنارش نشست ، مى خواست دستش را دور كمرش حلقه كند و پيشنهادش را به او بگويد كه زنگ در به صدا درآمد.

با نگاهى پرسشگرانه به يكديگر نگريستند.شكوفه با خونسردى به سمت در رفت .

_من منتظر كسى نيستم.. شايد يكى از همسايه ها ست…شايد هم سوسن باشه…

سهراب لحظه اى به خاطر ورود احتمالى يك مهمان نا خوانده عصبانى شد و روى ترش كرد، اما خيلى زود احساسش تغيير كرد و نگران ودستپاچه شد. رنگ از رخش پريده و لبهايش سفيد شده بود ، با آشفتگى و سراسيمگى به اتاق رفت و در را بست.

در باز شد و زن جوانى جلوى در نمايان شد كه نه همسايه ى جفتى بود و نه سوسن !!

زن ناشناس، شيكپوش، آراسته و متشخص بود.

_بفرماييد؟!

بدون اينكه پاسخى به شكوفه دهد، او را كنار زد و وارد خانه شد. به سرعت نگاهى به آپارتمان ، وسايل ، ميز پذيرايى و ليوانها انداخت .

_چى مى خوايد خانم دنبال چى مى گرديد؟

زن با چهره اى برافروخته به طرفش برگشت.

_شوهرم كجاست؟ كجا پنهونش كردى؟

_شوهرت كيه؟ چه شوهرى؟

_سهراب ! سهراب رو مى گم . مشخصاً سهراب دماوندى.

شكوفه لبهايش را جمع كرد و نفسش را با صدا بيرون داد. موهايش را از بالاى سرش باز كرد و تكانى به خود دادو دستهايش را ابتدا به موهايش زد تا مرتبشان كند و بعد به سينه زد، به ديوار تكيه داد و بدون تشويش گفت:نمى شناسم خانم . به نظر مياد كه سوء تفاهمى پيش اومده.

كوشش زن جوان براى پنهان كردن خشم و نفرتش و آشفتگيش بى ثمر بود. در خود ميل شديدى براى چنگ زدن به سيماى اين زن وقيح وهرزه مى ديد. اما نمى خواست كار به جنگ و جدل كشيده شود و مهمتر از آن ، نمى خواست از تشخص و وقارش كم شود. صدايش را آرامتر كرد و گفت : سهراب ده روزه كه به خونه نيومده و بچه م بى تابِ ديدن پدرشه…

_اشتباه مى كنيد خانم ، بريد جاى ديگه دنبالش بگرديد.

زن از كيفش گوشى خود را در آورد و با بالا و پايين كردن گالرى عكسهايش ، بغضش تركيد و گفت :من چند روزه شما رو زير نظر گرفتم اين همه هم عكس ازتون گرفتم . چند روزه كه به خانواده م گفتم سهراب مأموريته و به پسرم مى گم اگه پسر خوبى باشى بابات از سفربرات جايزه مياره.

به هق هق افتاده بود و گريه امانش نمى داد..

شكوفه از روى ميز پذيرايى دستمالى برداشت و به دستش داد ، زن دستمال را به نوك بينى اش ماليد و ادامه داد:

اگه به خاطر بچه م نبود به اينجا نميومدم ، من خوش ندارم آبرو ريزى بشه ، ازت خواهش مى كنم بش بگو به خونه برگرده.

اخمهاى شكوفه در هم رفت . از سماجت زن خسته شده بود. ژستى حق به جانب به خود گرفت و طرف شومينه رفت و كنارش ايستاد. زن جوان به دنبالش راه افتاد .

_اين حرفها بى فايده ست.. و تكرار مى كنم كه دچار سوء تفاهم شديد ، بهتره هر چه زودتر از اينجا بريد . اينو محترمانه ازتون مى خوام.

زن دو باره به گريه افتاد. مى لرزيد و در حاليكه تلاش مى كرد چيزى بگويد به لكنت افتاده بود. تصوير آتش در چشمان سياهش شعله ورتر به نظر مى رسيد.

انگار كه به خاك سياه نشسته باشد روى دو زانويش نشست ، اشكهايش را پاك كرد و با خود واگويه كرد:

_بهت التماس مى كنم .از زندگيمون برو بيرون . ما خانواده ى آبرومندى هستيم. همه حسرت زندگى مارو مى خورند . ما عاشق هم بوديم. او حاضر نبود يك لحظه از ما دور بشه… حالا….من …من

كاسه ى صبر شكوفه لبريز شد، با نخوت و تكبر صدايش را بلند كرد :

_اگه اين نمايش رو تموم نكنى و تا يك دقيقه ديگه از اينجا نرى نگهبان رو خبر مى كنم!

زن چشمان خيس گُر گرفته اش را پاك كرد :

_من مى رم اما تو بگو چطور مثل اختاپوس روى زندگى ما افتادى؟ و با نيشخندى ادامه داد : همون قصه ى تكرارى ِ زن آس و پاس ومرد ثروتمند ؟؟؟

شكوفه به منظور بيرون راندن زن ، به در خانه اشاره كرد :

_ شايد هم قصه ى تكرارى زن بى عرضه و دست و پا چلفتى و مرد بوالهوس….

زن در هم شكسته و وارفته از جايش بر خاست ، وقتى از كنار ميز رد مى شد به دو ليوان نيمه پر نگاه كرد . احساس كرد ديگر نيازى ندارد تا متين و متشخص باشد . ليوانها را برداشت و يكى پس از ديگرى به سمت شومينه پرتاب كرد :

_اميدوارم قلبت مثل اين ليوانها تكه تكه بشه . شكوفه وحشت زده سرش را دزديد، زن در راباز كرد، لحظه اى كفشهاى تميز و واكس خورده ى سهراب را ديد ، از روى آنها رد شد و بعد گريه كنان از خانه خارج شد و در را محكم بست.

سهراب كه لباسهايش را پوشيده بود با چهره اى غضب آلود و ملتهب از اتاق خارج شد. شكوفه لبخند زنان به طرفش رفت و با لوندى مى خواست كه او را در آغوش بگيرد. سهراب او را از خود دور كرد و سيلى محكمى به صورتش نواخت :

_تو موجود حقيرى هستى و من كه اجازه دادم همسرم تا اين حد در مقابل تو خوار و خفيف بشه از تو حقيرترم.

شكوفه بر تكه هاى شكسته ى ليوان ها افتاد و پوست صورتش پاره شد. سهراب به سرعت خانه را ترك كرد واو را تنها گذاشت. دستمالى برداشت و رگه ى خونى را كه جارى شده بود پاك كرد. روى مبل مقابل شومينه نشست و تلفنش را برداشت . در فهرست نامها به دنبال شخصى مى گشت ، وقتى كه او را يافت برايش پيام داد:

_ سلام عزيزم خيلى دلتنگت هستم فردا شب منتظرتم …

۳
۰
Elham.mz
Elham.mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید