
فضاى جلوى بوفه ى مدرسه حسابى شلوغ بود. هوا گرم بود و در آن شلوغى نفس كشيدن سخت شده بود. بچه ها با اسكناسهايى كه در هوا تكان مى دادند، مى خواستند سفارشهايشان را زودتر از بقيه بگويند و با فشار يكديگر را هل مى دادند. آنهايى كه عقب تر بودند با آرنجهايشان طورى بقيه را كنار مى زدند كه شناگرى با كنار زدن آب مى خواهد خود را به خط پايان برساند. گاهى هم پاهايشان له مى شد و مقنعه هاى همديگر را مى كشيدند و فرياد مى زدند :
_آقاى صفدرى….
_خانم صفدرى….
زن با كلافگى و مرد با خونسردى در آنطرف بوفه سفارشها رو تند تند آماده مى كردند و مدام زير لب باهم حرف مى زدند. ساندويچ فلافل، آبميوه ، كيك و بسكوئيت يا هر چيزى را كه بچه ها مى خواستند يكى پس از ديگرى از آنطرف بوفه به اينطرف مى فرستادند و پول مى گرفتند و در صندوق كنار دستشان مى انداختند.
نرگس با پشت دستش عرق نشسته بر پيشانى اش را پاك كرد و چند بار پشت سر هم اوف اوف كرد تا نفسش را تازه كند. دستهايش كار مى كرد و چشمهايش ميان بچه ها و ساندويچ ها و صفحه ى ساعتش و شوهرش دو دو مى زد. تعداد بچه ها كه كم شد، با دستمال روى پيشخوان را تميز كرد و براى چند لحظه روى چهار پايه نشست. زنگ كلاس نواخته شدو بچه ها جيغ زنان و همهمه كنان به سمت كلاسها رفتند. انگار كه باد همه را برده باشد، حياط مدرسه به يكباره خلوت شد. از جايش بلند شد.با يك دستش ديوار را گرفت و دست ديگرش را روى سرش گذاشت و فشار داد.به طرف طبقه بندى بوفه رفت و كيكها، بسكوييت ها و آبميوه هاى فروخته نشده را در جعبه گذاشت و چند ساندويچ باقيمانده را در سبدى گذاشت تا به اتاق سرايدارى ببرد. كمى بعد برگشت و سراغ صندوق رفت و پولها را روى هم گذاشت و تا كرد و دوباره به اتاق رفت و هر چه پول در دست داشت در يك صندوق ديگر گذاشت و در آن را بست. به ساعت نگاهى انداخت و گوشه ى اتاق نشست. با كف دستش طورى شقيقه هايش را فشار داد كه تو گويى مى خواست از تركيدن سرش جلو گيرى كند.
حميد همانطور كه با نگاهش اورا تعقيب مى كرد ، دور تا دور بوفه را جارو كشيد و با افسوس سرش را تكان داد. وقتى زباله هارا جمع كرد، دلش بيشتر ازين تاب نياورد و جارو را به ديوار تكيه داد و به دنبالش رفت.
_زن چته آخه اينقد بهم ريختى ؟! يكم آروم باش.
نمى توانست آرام باشد. دلش گواه بد مى داد و فكر و خيال رهايش نمى كرد.
_حميد دلشوره دارم. اين انتظار كوفتى…
اشكهايش سرازير شد و با كف دستهايش صورتش را پنهان كرد.
_پاشو زن پاشو يه چايى، يه قرصى بخور سرت خوب شه ، الآنه كه اين بچه از مدرسه بياد و ناهار بخواد. بد به دلت راه نده خدا بزرگه .
هميشه همينطور بود . بد به دلش راه نمى داد. وقتى هم به خواستگارى نرگس كه دختر جوان بيوه اى بود رفت، با همه مخالفتها و سنگ اندازيها بد به دلش راه نداده بود. با دست خالى و قلبى پاك و پراز عشق او را به خانه اش آورد.
حميد برايش قرص و آب آورد و به دستش داد.
_ولش كن اصلاً نمى خواد ناهار درست كنى. استراحت كن. خودم يه فكرى مى كنم.
با بغض و به سختى قرص را قورت داد و كمى آب خورد. از شدت سر درد مى خواست بالا بياورد. حميد بيرون رفت و او همانجا دراز كشيد. دردى جانكاه در قلبش مى پيچيد. آه عميقى كشيد: طفل بيچاره ى من.
چهره ى معصوم پسرك با چشمان سياه و مژه هاى برگشته ، با آن خنده هاى بى هدف و تكان دادن هاى مكرر سر و دستهايش جلوى چشمش آمد و اشك هايش بى امان از گوشه ى چشمانش روى بالش مى ريخت.
هنوز بچه بود كه اورا به زور و با كتك مجبور كردند با پسر عمويش ازدواج كند. هر چه التماس كرد و به دست و پاى پدرش افتاد فايده نداشت. تا به خودش آمد ديد بچه دار شده است. تا بچه را در آغوش گرفت و مهر مادرى در دلش جوشيد، خانواده ى عمويش فهميدند بچه اش معلول است، او را با بچه به خانه ى پدرش فرستادند و گفتند اين به درد ما نمى خورد.
فرداى همان روز بود كه پدرش با دادو فرياد گفت: حق با عموته، نه تو به درد اونا مى خورى نه اين بچه به درد ما. بعد هم بچه را به زور و با بى رحمى از آغوشش كشيدو به جاى نا معلومى برد.آنقدر گريه كرد كه بيهوش شد. وقتى ديد التماس و گريه اثرى ندارد، چند روز لب به غذا نزد و چندين روز هم در تب مى سوخت و هذيان مى گفت. اما چه كسى به او اهميت مى داد. حتى وقتى دست به دامان مادرش شد فهميد كه او هم سنگدلى بيش نيست.
_كم درد سر داريم؟! بچه عقب مونده مى خواى چكار؟ خودت كمى، يه بچه ناقص هم آوردى، اصرارم مى كنى خودت بزرگش كنى ؟
تنها لطفى كه به نرگس كرد اين بود كه سالها بعد به او بگويد پدرش بچه را به يك شيرخوارگاه يا جايى شبيه آن برده است.
اين بچه ى بيچاره كه تاوان يك ندانم كارى احمقانه ى فاميلى بود، چه گناهى كرده بود؟ نفرت تمام وجودش را گرفت . از مادر و پدرش، از عمو و پسر عمويش از همه ى آنهايى كه دست به دست هم دادند و در حقش ظلم كرده بودند، بيزار بود. بعضى شبها تا صبح با آغوش خالى بچه دارى مى كرد و همه آنها را نفرين مى كرد. بعضى شبها هم بى خواب مى شد و به حياط مى رفت و در حاليكه در افكار خود غوطه ور مى شد به آسمان نگاه مى كرد. منتظر مى ماند تا شهاب سنگى رد شود و آرزو كند كه دوباره پسرش را ببيند. او كه مثل يك شهاب براى لحظه اى آمد وزود رفت. او كه حتى فرصت نكرده بود اسمى برايش انتخاب كند. توى دلش اورا شهاب صدا مى كردو اين را مانند يك راز در دلش پنهان كرده بود.
با همه سختگيريهاى پدرش كم كم و گاهى پنهانى به مدرسه ى شبانه رفت و درسش را خواند.حميد كه به خواستگاريش آمد تازه ديپلم گرفته بود. البته كه باز هم كسى نظرش را نخواست. پدرش مى گفت تورا به باباى مدرسه نمى دهم. اما خودش حميد را خواست . به دلش نشسته بود. بى ريا و مهربان بود و آرام. او با همه مردهاى زورگويى كه اطرافش بودند و كنارش زندگى مى كردند فرق داشت. با خودش گفت همينكه انسان خوبى باشد برايم كافى ست. كار مى كنيم و زندگيمان را با هم مى سازيم. موافقت يا مخالفت پدرش هم ديگر برايش اهميتى نداشت. به پدرش گفته بود با باباى مدرسه زندگى كنم بهتر از اينه كه تو بابام باشى . با گفتن اين حرف دلش خنك شد. اما براى حميد يك شرط داشت . اولش كمى مِن مِن كردو گفت بايد در موردش فكر كنم اما بعد قبول كرد.
_ازت مى خوام كمكم كنى پسرم رو پيدا كنم.
بعدها به نرگس گفته بود چون در خانه سرايدارى شرايط نگهدارى پسرش را نداشتند نمى خواست شرطش را قبول كند. نرگس هم قول داده بود اگر اورا پيدا كنند براى آوردنش اصرار نكند ، فقط هر وقت توانستند به ديدنش بروند.
خيلى زود به خانه ى حميد رفت و زندگى مشتركشان شروع شد. آنجا بود كه نرگس توانست كمى رنجهايش را فراموش كند و زخمهايش اندكى التيام يافت. اما خيال پيدا كردن پسرش هرگز دست از سرش بر نداشت .حتى پس از زمانى كه دوباره طعم مادر شدن را چشيد. چند سال به اين در و آن در زدند و به مراكز مختلف سر زدند. دلش گواه مى داد كه پيدايش مى كند. حس مادرى اميد را در دلش چند برابر كرده بود. به او گفته بودند پيدا كردنش سخت است، به خصوص كه اكثراً شبيه هم هستند. با ديدن هر بچه اى كه شبيه او بود، اول دلخوش و ذوق زده مى شد ، اما بعد كه متوجه مى شد او نيست ، غمگين مى شد و خشم سراسر وجودش را مى گرفت. كم كم به ديدن آنها عادت كرد و دلبسته شان شد. با خودش عهد بست كه حتى اگر او را پيدا نكند هفته اى يك بار به يك مركز نگهدارى از كودكان معلول برود و به آنها كمك كند.حميد هم قبول كرده بود.
هفته ى پيش درست در لحظاتى كه ديگر از يافتنش مأيوس شده بود، اورا ديد. حميد شك داشت ولى نرگس مطمئن بود. مگر مى شود مادرى فرزند خودش را نشناسد. مگر مى شود اشتباه كند. قلبش به او دروغ نمى گفت . چشمهاى پسرك هم دروغ نمى گفتند. او شهاب گمشده اش بود. وقتى دست و سرش را تكان مى داد انگار مى خواست با او حرف بزند . چرا بچه هاى قبلى اينكار را نمى كردند. حتماً به خاطر اين بود كه وجود مادرش را احساس كرده بود. نرگس مى خواست بغلش كند اما حميد اجازه ندادو گفت بايد مطمئن بشويم.
_بايد اينبار هم آزمايش تعيين هويت بدى.
آزمايش دادند و تمام هفته ى گذشته در انتظار امروز كه قرار بود پاسخ آزمايش را بگيرند، سپرى شد.
نزديك به ظهر آشفته تر شد. در دلش غوغا به پا بود. صداى زنگ مدرسه را كه شنيد، انگار سور اسرافيل را شنيده باشد از جايش بلند شد و ايستاد. همان موقع حميد در را باز كرد و وارد اتاق شد . على رضا را از مدرسه آورده بود و غذا خريده بود. نرگس عليرضا را در آغوش گرفت ، اما سرش گيج رفت و دوباره نشست.
_حميد ! من غذا نمى خورم اشتها ندارم. يكم ديگه مى رم آزمايشگاه كه جوابو بگيرم . ديگه نمى تونم اينجا منتظر بمونم . بايد برم .
حميد مانند هميشه با خونسردى لبخند زد و سرش را تكان داد . سفره را پهن كرد و غذا را گذاشت و يك لقمه براى عليرضا گرفت و به دستش داد. لقمه ى بعدى را براى نرگس گرفت. او هم با بى ميلى لقمه را گرفت و در دستش نگه داشت . چشمانش دوباره از اشك پر شد. صورتش را پنهان كرد تا عليرضا متوجه آشفتگى اش نشود. با اشاره به حميد گفت كه بايد برود. حميد از سر سفره بلند شد و در جيب پيراهنش دست كرد و پاكتى بيرون آورد و به دستش داد.
_مى خواستم غذا بخورى بعد بت بگم.
نرگس لقمه اش را در سفره گذاشت . با دستهاى لرزان لبه ى بالاى پاكت را باز كرد و جواب آزمايش را نگاه كرد و بادقت آن را خواند . چهره اش شكفته شدو خنديد. دوباره آن را خواند . پايين صفحه نوشته بود ٩٩.٩٪ رابطه ى فرزند و مادرى وجود دارد.