
امروز ،كمي پيش از ظهر،از سكوت و تنهايي در خانه خسته شده بودم.دلم هواي تازه مي خواست.از صبح كه بيدار شده بودم،احساس دلتنگي عجيبي داشتم. هوا ابري بود و دلگير.درِ تراس را باز كردم كه حال و هوايم عوض شود.چشمم به حياط مدرسه افتادكه متروكه شده بود.خبري از دانش آموزها نبود.كسي در حياط مدرسه نمي دويدو جيغ نمي زد. به ياد پارسال افتادم،درست همين موقع ها بود، كرونا نبود و زندگي جريانِ عادي داشت.به خاطر سرو صداي بچه ها درِ تراس هميشه بسته بود.هر زنگ تفريح سوناميِ جيغ و داد و خنده هاي بلندبلند بود و صداي ناظم كه از بلندگوي مدرسه به بچه ها از جلو نظام مي دادو مدير كه بچه ها را نصيحت مي كرد. اما حالا بجاي صداي مدرسه صداي سكوت فضا را پر كرده بود.دلم گرفت .به پشت بام مدرسه نگاه كردم ، چشمم به تنِ نيمه جان كولر افتادكه سرايدار آن را به حال خود رها كرده بودتا نفس هاي آخرش را بكشد.به ياد انسان هايي افتادم كه كرونا نفسهايشان را گرفته بودو ديگر نبودند.آهي كشيدم، به گلهاي شمعداني كمي آب دادم و درِ تراس را بستم تا سرو صداي سكوت آزارم ندهد.