
فالگير
ثریا از اتومبیل پیاده شد. ازصندوق عقب یه سبد بیرون آورد و در آن را بست. هوای دلپذیر بهاری حال خوبش را خوبتر کرد. چند بار نفس عمیق کشید و ریه هایش را از هوای پاک پر کرد. سبد را برداشت و با عجله به راه افتاد. از ورودی پارک تا محل قرار همیشگی راه زیادی نبود، اما او ثریا بود و نمی خواست دیر تر از بقیه برسد. چند بار سبد سنگین را زمین گذاشت و نفس تازه کرد و دوباره راه افتاد. از دور دوستانش را دید که یکی یکی به محل قرار می رسند. ثریا خدا را شکر کرد که همزمان با بقیه رسیده است.
هر هفته بی صبرانه منتظر رسیدن این دو ساعت بود که در کنار دوستانش باشد. گل می گفتند و گل می شنیدند، گاهی هم درد و دل می کردندو از مشکلات و رنج هایشان می گفتند. خیلی وقت ها هم یک کتاب را مشخص می کردند و در طول هفته همه می خواندند ،بعد آنجا در موردش صحبت می کردند. برای ثریا که خودش این گردهمایی را ترتیب داده بود حضور به موقع خودش و بودن بقیه دوستان خیلی اهمیت داشت. تمام کارها را جوری سامان دهی می کرد که دورهمی خوبی داشته باشند. او این گروه ۷ نفره را خیلی دوست داشت و یکی از دلخوشی هایش همین بود که کنار آنها باشد. از نظر سنی هم از بقیه مسن تر بود و ۵۶ سال داشت. بقیه دوستانش از ۴۵تا ۵۵ سال سن داشتند.
به نزدیکی محل که رسید برایشان دست تکان داد. انگار که یک سال از آخرین دیدارشان گذشته باشد از دیدن یکدیگر ذوق کردند. پریوش برای اینکه سبد را از دستش بگیرد به طرفش راه افتاد. از همه بیشتر با پریوش دوست بود، همکار قدیمی که نزدیک به ۲۰ سال با هم در یک مدرسه خدمت کرده بودند وهمزمان با هم درخواست بازنشستگی زودتر از موعد داده بودند. با گل دخت و شاهدخت هم از ۱۵ سال پیش آشنایی داشت. گل دخت خواهر کوچکتر شاه دخت بود که از همه کم سن و سال تر بود . آسیه هم سالها معاون همان مدرسه بود. وقتی ثریا او را به محفل شان دعوت کرد، گل از گلش شکفت و دور از چشم بقیه همکاران مدرسه با آنها رفت و آمدش را ادامه داد. فائزه رفیق گرمابه و گلستان آسیه بود و به درخواست او وارد جمع آنها شده بود. انصافا" خوب هم توانسته بود خود را در دل بقیه جا کند.
دنیا رفیق صمیمی گلدخت ، به دعوت او به جمعشان اضافه شده بود . اوایل خیلی به دل ثریا نمی نشست. خود دنیا هم تا مدتها احساس غریبگی می کرد. اما کم کم به آنها انس گرفت. گاهی سفرهای گروهی با هم می رفتند و به ندرت در منازلشان جمع می شدند. ثریا عقیده داشت برای هم مزاحمت ایجاد نکنند بهتر است. تازه اینجوری باعث می شد از محیط خانه دور شده و حال و هوایی عوض کنند.
هر از گاهی خانمی رهگذر که جمع شاد و خندان آنها را می دید، درخواست می کرد که کنارشان بنشیند و با آنها چای، قهوه یا میان وعده میل کند. همیشه یک صندلی خالی برای چنین مواقعی داشتند. یک وقت هایی هم این مهمان های غریبه ماندگار میشدند و چند هفته کنارشان می ماندند. بعد هم می رفتند و دیگر پشت سرشان را نگاه نمی کردند. یکبار خانم قربانی که هرگز نام کوچکش را نگفت پنج هفته پشت سر هم آمد و بعد هم بدون اینکه چیزی بگوید دیگر نیامد. مدتی هم خانم شادی که انصافا خیلی هم خوش مشرب بود آمد و بعد عذرخواهی کرد و گفت که دیگر نمی تواند آنها را همراهی کند. ولی مرتب تماس می گرفت و از حال و احوالشان با خبر می شد. همسر دوست شوهر ثریا هم از او خواست که به گروهشان ملحق شود، ولی خیلی زود بعد از دو سه بار ملاقات ،پیام داد که دیگر نمی تواند بیاید .ثریا که ته دلش راضی به بودن او نبود، هیچ اصراری به ماندنش نکرد.
با رسیدن ثریا جمعشان جمع شد .پس از بگو بخندهای اولیه هر کدام بر صندلی همیشگی خود نشست. ثریا وسایل را از سبد خارج کرد و لیوان های کاغذی را روی سینی چید . از دوستانش پرسید: بچه ها تونستید کتاب در جستجوی خوشبختی رو بخونید؟ بقیه که انگار سر کلاس درس بودند، پاسخ دادند: بله، خوندیم و اعلام آمادگی کردند که در مورد آن صحبت کنند.
هوا کاملا" بهاری بود و نسیم خنکی شکوفه های سبک نشسته بر شاخه های درختان پارک را می کند وبا خود به این سو و آن سو می برد. ثریا چای ریخت و بخار مطبوعش فضا را پر کرد. کبوتر های باغی کنار آن ها رفت و آمد می کردند و گل دخت برایشان خرده شیرینی می ریخت. آنها کوکو کنان نوک می زدند ومی چرخیدند و می رفتند. شاهدخت گفت: بذارید قبل از اینکه شروع به صحبت در مورد کتاب کنیم یه موسیقی خوب بذارم . گوشی اش را بیرون آورد و انگار یادش رفته باشد می خواست چکار کند ،شروع به خواندن جوک کردو خودش بیشتر از بقیه خندید.
باشنیدن صدای خش خش از پشت سرشان، همه به سمت صدا برگشتند. از لا به لای درختان سرو کله ی زنی دوره گرد نمایان شد. چادر نازکی سرش بود که گوشه ی یک طرفش را روی شانه اش انداخته بود. پوست صورتش آفتاب سوخته و چشمان مشکی اش را سرمه کشیده بود. روی چانه، میان ابرو ها و بر روی دستانش خالکوبی داشت و یک نگین ریز بر پره ی بینی اش می درخشید. لبخند زنان نزدیک شد. از لای لبهای پهن و برجسته اش دندان های نه چندان سفیدش خودنمایی کرد. از دمپایی ابری انگشتی که به پا داشت می شد پاهای حنا بسته اش را دید. لباس سبز چمنی پرچینی با حاشیه های طلایی و قرمز به تن داشت. شلوار مشکی مچدار با نوارهای قرمز پوشیده بود و کیف دست دوز پارچه ای روی دوشش انداخته بود .
به آرامی به آنها نزدیک شد و با لهجه شیرینی گفت :خانمها فالتون بگیروم؟ شاهدخت با صدای بلند خندید و گفت :حالا ما چه فالی داریم که تو بخوای بگیری ؟
_خانم بزار فالت بگیروم.
ثریا با عجله لیوانهای کاغذی خالى شده را از جلوی دوستانش جمع کرد و در حالی که آنها را در پلاستیک می گذاشت گفت: فال چی؟ کشک چی؟ عزیزم ما فال نمیخوایم خودمون میدونیم.......
فالگیر حرفش را قطع کرد و گفت : خانم بزارید فالتون بگیروم. پولم ندین…….اگه دوست داشتین بدین نداشتین هم ندین……
پریوش ابروهایش را درهم کشید و گفت: مگه واسه پول میگه؟ فال نمی خوایم .برو دیگه .....
_خانم بزار فالتون بگیروم جوونین ….هم قشنگین…..مگه چی میشه فالتون ببینوم....
شاهدخت خندید و گفت: اینو باش…. میخواد سرمون کلاه بذاره به عبارتی خرمون کنه …..
گلدخت گفت:من از این خوشم اومده می خوام فال بگیرم.
ثریا به گلدخت نگاه کرد و گفت: وا؟ واقعاً ؟جدی جدی میخوای فایل بگیری ؟
_خوب آره مگه چیه ؟یه ضرب المثل معروف هست که میگه هم فال و هم تماشا….یکم تفریح می کنیم و برنامه کتابخوانی رو هم میزاریم واسه یه دفعه دیگه. هرکی دوست نداره، نگیره من میگیرم .
ثریا از گلدخت دلخور شد ولی به روی خودش نیاورد و چیزی نگفت. اصلاً به فال و این چیزها اعتقادی نداشت. به نظر او دوره ی این چیزها گذشته و برای جمعی مثل اون ها که فرهنگی بودند و اهل مطالعه، فال و اینجور چیزها منطقی به نظر نمی آمد و خرافات بود. اما پریوش ته دلش دوست داشت فال بگیرد و از ترس اینکه که مورد قضاوت ثریا قرار بگیرد، چیزی نگفت. آسیه زیر لبی گفت: استغفر الله به جز خدا کسی از آینده آدمها خبری ندارد، فالگیری کار خوبی نیست، دختر جون! فائزه گفت: برو کار کن…..اینم شد کار؟!
فالگیر بدون توجه به حرف های آنها درخواست یک جای خالی در کنار گلدخت کرد .کف دستش را گرفت و گفت: بسم الله بگو یا خدا یا علی… شاهدخت خنده اش گرفت. گلدخت گفت: چی شده ؟همین اول کار منو ترسوندی مگه میخوای جن بگیری؟
_ نه نترس جونم ،می خوام فالت بگیروم.. دست ظریف و کوچک گل دخت را در دستانش گرفت و گفت نومت چنه ؟
_ گلدخت!
چه نوم قشنگی ! خودت هم قشنگی! مثل گلی! دلت شاد و لبت خندونه……پریوش با کنایه گفت: جانم؟! از کجا فهمیدی لبش خندونه ؟ فالگیر ادامه داد تنهایی ….شوهر نداری؟_ نه ندارم ..خواستگار هست ؟ دست گلدخت را به سمت خودش کشید که بهتر ببینند.
_خواستگار قدیمی موهاش سفید ، دلش خون ….سالها منتظر یه جواب بلهاما هیچی دستش نیس……چشمان گلدخت گرد شد و به دوستانش نگاه کرد ولی برای اینکه فاللگیر متوجه نشود خود را خونسرد نشان داد.
_دختر گل بیشتر از ای دل ای مرد خون نکن. برو زندگیته بکن.. اشتباهشه ببخش ...پشیمونه...تو اقبالت یه بچه میبینم مثل خودت قشنگه ….رنگ از رخ شاهدخت پرید.زیرلب گفت تو این سن و سال ازدواج و بچه؟؟!! گلدخت ازحرف خواهرش دلگیر شد، ولی چیزی نگفت. پریوش گفت چه اشکالی داره حالا شاید قسمتشه….حتما" حکمتیه…..فالگیر دستش را درکیف پارچه ای کرد و گفت: یه نیت کن.گلدخت چشمانش را بست. فالگیر چند نخود را از کیفش بیرون آورد و روی میز ریخت و گفت : ستاره هاتون جفته… اقبالت بلنده …دست رو صورتت بکش، صلوات بفرست اگه دوست داشتی پولم بده.
فالگیر نشان داد که میخواهد از جایش بلند شود و برود، شاهدخت دستش را جلوی او دراز کرد .فالگیر به سمتش چرخید و دستش را گرفت: بگو بسم الله یا خدا یا علی.شاهدخت زیر لب تکرار کرد. نومت چیه خانم؟
_شاهدخت!
_دختر شاه!! الان مقامت بالان..اما گذشته سخت بوده…. این خانم خواهرته؟ دو خواهر و یه برادر؟ شاهدخت سرش را به نشانه تایید تکان داد. هم مادری هم خواهری… عمرت پاشون گذاشتی ….برادرت پشتش کرده ،اما خواهر کنارته…. زن برادر تفرقه انداخته….شاهدخت به گلدخت نگاه می کرد، دیگر نمی خندید و دهانش نیمه باز مانده بود._ قدر خواهرت بدون که پشتته….سفر شادی داری….عروسی فامیلی، چیزی. پول خوب گیرت میاد ارثی چیزی....دست رو صورت بکش، نیت کن….نخودها را روی میز ریخت: پول خوب چیزیه ولی بینتون جدایی میندازه ….
صورت شاهدخت مثل لبو قرمز شده بود۰ثریا براش آب ریخت و سرش را تکان داد.
_خانم صدقه بده رفع بلا بشه. هرچی دادی ،دادی.
_ پاشو برو دیگه. ثریا عصبی شده بود. فالگیراز جایش بلند شد. فائزه با دستپاچگی گفت :بیا اینجا فال منم بگیر. گلدخت به پروانه هایی که روی گل ها نشسته بودند نگاه میکرد و در فکر فرو رفته بود. با صدای بسم الله یا خدا یا علی فائزه به خودش اومد۰ ثریا آب دهانش را قورت داد و می خواست چیزی بگوید که فالگیر را از آنجا دور کند .
_نوم قشنگت چیه خانوم؟
_ فائزه!
دست فائزه در دستهای فالگیر جابجا میشد۰فالگیر با دقت آن را زیر و رو می کرد.فائزه نگران و کنجکاو به دهان فالگیر خیره مانده بود۰صدای نفس هایش شنیده می شد۰
_ شوهرداری؟
_ بله .
_ مرد خوبیه....اما....اما.....
_اما چی؟؟ بگو.....
_نمیخوام ناراحتت کنم خانوم. میون شما دو نفر یه زن بالا بلند مو مشکی ......
ثریا گفت: لا اله الا الله... آخه تو چطور قد و رنگ موی خانوم رو تشخیص دادی؟؟ مگه میشه همچین چیزی؟؟
_ ثریا لطفاً. بزار حرفشو بزنه. فالگیر ادامهداد.... مرد بیچاره میون شما دوتا گیر کرده.....فائزه بغض کرده بود. اشک در چشمانش جمع شده بود . بغضش را فرو خورد.
_شوهرت به خاطر بچتون میاد سمت تو.. نترس جونوم.. مال خودته ....برمیگرده سر زندگیش... لبهای فائزه سفید و بی رنگ شده بود. نفس عمیقی کشید. نخودها روی میز ریخته شد. گفتمت که ..شما با بچه تون و شوهرت هستین... اون زنه هم جدا میمونه... تنها میشه....نگاهی به چهره ی تک تک آنها کرد و ادامه داد :دمش می ذاره رو کولش می ره....فائزه زیر لب گفت: میدونستم ...میدونستم ....هرچی به شما می گفتم باور نمی کردید حالا دیدید؟؟ دستش را از لای انگشتان فالگیر بیرون کشید و با دستمالش گوشه چشمش را پاک کرد.
_ بابا فائزه جون! چرت میگه....ول کن این حرفارو....ببین چطور روزمون رو خراب کرد. این دیگه از کجا پیدا شد؟ ثریا نگاهی به آسیه و دنیا انداخت و ملتمسانه می خواست که حداقل آنها ادامه ندهند تا اورا از آنجا دور کند .ناگهان دسته آسیه را در دست فالگیر دید برای اینکه ناراحتی خود را کنترل کند یک دست لیوان کاغذی دیگر در آورد و روی سینی چید.
صدای فالگیر را شنید که می گفت: آسیه خانم دختر داری ؟
_بله.
_ میخوای شوهر بدی؟
_ بله.
_ حواست باشه جونوم!
_ به چی حواسم باشه؟
_آدم خوبی نیست .چشم طمع داره .دخترت با ای عاقبت بخیر نمیشه.ازم میشنوی این خواستگار رد کنین. یه آدم خوبه دیگه سر راهش میاد. حواست جمع کن خانوم.
ثریا دست روی سرش گذاشت و گفت : یه حرف خوب نزدا! اومده همه رو زابراه کنه و بره. فالگیر که انگار گوشش حرفهای ثریا را نمی شنید، نخودها راروی میز پخش کرد.خودت خوشبخت نبودی خانوم. شوهر کنارت بوده و نبوده، اما دخترت بختش بلنده.
پریوش مانند بچه ای که قبل از خرابکاری مادر خود را نگاه می کند که میزان خطایش را بسنجد، به ثریا نگاه کرد و شروع به خندیدن کرد و گفت: بابا به عنوان سرگرمی بهش نگاه کنیم . جدی نیست که .
جوحاکم سنگین بود و هیچ شوخی از حجم و وزن آن نمی کاست.
ثریا شانه اش را بالا انداخت :کسی از آینده خبر نداره. کی میتونه سرنوشت آدم ها را پیش بینی کنه؟ پریوش با شیطنت خندید و دستانش را در دست فالگیر گذاشت و قبل از اینکه او چیزی بگوید، گفت:بسم الله یا خدا یا علی.. نامم پریوشه
_پریوش خانم !چه خانومی هستی! قدرتت زیاد…حرفات روحساب....باوفا و مهربون....اما آدمحسود دوروبرت زیاده مواظب باش .....مواظب باش جونوم... پاشونه از داخل زندگیت بکش بیرون....وگرنه آشیونت خراب میشه.....حسودترین میدونی کیه؟؟ نزدیکترین! در حالیکه زیر چشمی به ثریا نگاه می کرد ادامه داد: از خودت مراقبت کن . بیمار نشی یا خدایی نکرده تصادفی، چیزی، بلایی، چیزی سرت بیاد. بلا دور و برت میچرخه. پریوش دستش را روی صورت رنگ پریده اش کشید و نیت کرد. فالگیر نخودها را روی میز انداخت و گفت: بلا دورت باشه عزیزوم ....از خودت مراقبت کن ....و دوباره زیر چشمی به ثریا نگاه کرد، از زندگیت مراقبت کن....
وقتی که فالگیر ایستاد همه با هم به دنیا نگاه کردند و منتظر بودند که او هم فالش را بگیرد. فالگیر خنده کنان از بقیه فاصله گرفت و به دنیا نزدیک شد. دنیا انگشت بلندش را تکان داد و گفت: من اصلاً به این مزخرفات اعتقادی ندارم . بعد هم به آرامی موهای مشکی اش را زیر روسری مرتب کرد.
_ عاقبت بخیر بشید ایشالا....دشت ما هم فراموش نشه.
_ تو که گفتی پول نمیگیری؟؟؟!!! ثریا این را گفت و سرش را تکان داد و در پیش دستی هایی که جلوی دوستانش می گذاشت تکه های برش خورده ی کیک را چید و دوباره برای همه چای ریخت .بخار چای با عطر هل و دارچین در هوا پیچید.
گلدخت در کیفش دست کرد و دو اسکناس ۵۰ هزار تومانی به او داد. بقیه هم همین کار را کردند. حتی دنیا هم که فال نگرفته بود ۱۰۰ هزار تومان در دستش گذاشت.فالگیر لبخند زنان میان درختان پشت سر آنها ناپدید شد.
شاهدخت گفت : عجب عفریته ای بودا !!! انگار اینجا قبلا شنود گذاشته باشه، همه چیز رو میدونست. پریوش خم شد و زیر میز را نگاه کرد و هر دو خندیدند. ثریا گفت :ای بابا ....همش چند تا جمله تکراری بلدن. همونا رو تکرار می کنند. ازدواج خوب از آب در میاد یا نه؟؟!! از کجا باید بدونه ؟؟!!!
گلدخت تکه کیکی در دهانش گذاشت و طوری که شاهدخت متوجه نشود چشمکی زد و گفت: اما من خیلی تو فکر رفتم می خوام به سعید جواب مثبت بدم و ریز ریز خندید .
_وای بیخیال بابا همینو کم داریم که باز پای این مردکه توی زندگیمون باز بشه.
فائزه که هنوز رنگ به رو نداشت در حالیکه به موهای زیر روسری دنیا خیره شده بود ،گفت :شاید دلش بخواد با اون زندگی کنه، شاهدخت جان.
_ من واسه همین از فالگیرا خوشم نمیاد. ذهن آدم را به هم میریزن. چرندیات سرهم می کنن و حال آدم را خراب میکنن . ثریا گفت :مگه نه فائزه جان؟؟!! فائزه چیزی نگفت. همه لیوان های چای را برداشتند و در سکوت نوشیدند.
فالگیر از لابلای درختان عبور کرد و به خیابان پشت پارک رسید. به طرف پراید سفیدی که آن سمت خیابان پارک شده بود،رفت. روی صندلی جلوی ماشین نشست و هر چه پول در دستش بود به راننده داد.
_ شادی خانوم ، فقط یکیشون راضی نشد فال بگیره . شادی بدون اینکه حرفی بزند پولها را گرفت ۲۰۰ هزار تومان را جدا کرد و در دستش گذاشت. فالگیر پولها را اول به لبهایش و بعد به پیشانی زد . از ماشین پیاده شدو گفت : خانوم خدا برکتش بده. هر وقت کاری داشتین بم خبر بدین. عاقبت بخیر بشی ایشالا.