ویرگول
ورودثبت نام
Elham.mz
Elham.mz
Elham.mz
Elham.mz
خواندن ۵ دقیقه·۵ سال پیش

نامش اميد است

نامش اميد است

ناصر دستهايش را محكم گرفت و چشم در چشمانش دوخت.

_عزيزم. قربونت برم شيدا جانم ،مطمئن باش امشب ديگه دست خالى بر نمى گردم.

به نشانه ى تأييد چند بار پلكهايش را به هم زد و لبخند كم عمقى زد:

_مى دونم عزيزم ، مى دونم.

ناصر دستهايش را بوسيد و از اتاق بيرون رفت. دربِ خانه به آرامى بسته شد.

كنار پنجره ايستاد ،سرك كشيد تا دور شدن ناصر را تماشا كند.پنجره طبق معمول هر شب باز بود. باد پرده را تا نيمه ها ى اتاق مى كشاند.نور چراغى كه آن طرفِ كوچه بود فضاى جلوى خانه را روشن كرده بود. شاخه هاى درختان صنوبر كه به بلنداى تير برق بودند باحركت باد بالا و پايين مى رفتن و سايه ها ى رقصانشان از ميانه هاى كوچه تا ديوار خانه كشيده مى شد.چند بار تصميم گرفته بود يك تكه سنگ بردارد و اين چراغ لعنتى را بشكند. هر چه شب تاريكتر و ساكت تر باشد ،براى ناصرِ سرگردان در كوچه پس كوچه ها بهتر است.

تا برگشتنش وقت زيادى داشت . تسبيح را برداشت،با يك دستش شروع به تسبيح انداختن كرد و دست ديگرش را رو به آسمان بازگذاشت و دعاى هر شبش را شروع كرد و مهره هاى تسبيح را دانه دانه از لاى انگشتانش سُراند.

پنج ماهى بود كه به اين خانه نقل مكان كرده بودند ، حاصل ده سال كار و پس اندازشان را رويهم گذاشتند تا توانستند در اين محل خانه اى هفتاد مترى با دو اتاق خواب كوچك در يك مجتمع قديمى بخرند . همه ى جوانب را هم در نظر گرفته بودند. مركز شهر باشد،اينكه دسترسى به خيابان اصلى داشته باشد و ته كوچه هم نباشد. طبقه ى همكف باشد تا نيازى به پله و آسانسور نداشته باشند ، همه ى اينها براى بالا بردن سرعت عمل ناصر لازم بود. فقط به اين چراغ كه تا اعماق خانه شان را روشن مى كرد توجه نكرده بودند.

عابر پياده اى سوت زنان از كنار پنجره رد شد.ياد مادر بزرگش افتاد : ننه سوت زدن تو شب حروومه،كار شيطوونه ، نحسى مياره.

دلهره گرفت و گفت لعنت بر شيطان.

تمام اين چند ماه ناصرِ بيچاره كارش همين بود. شب برود بيرون و تا قبل از صبح برگردد و او هم كارش اين بود كه تمام مدت كنار پنجره چشم به راهش بماند. كمى بخوابند و بعد هم سر كار رفتن و بر گشتن و دوباره شب…. و تكرار محكومانه ى اين تقدير..

يك دور تسبيح را تمام كرد.

_خدايا اگر گناه است تو ببخش و اگر ثواب است تو قبول بفرما…

دور بعدى را شروع كرد.

باد شديدى وزيد و پرده را به صورتش زد و جلوى چشمانش را گرفت. با تكان تندى پرده را كنار زد و به كوچه خيره شد.

لحظه ها ، دانه هاى تسبيح و عقربه ى ثانيه شمار با هماهنگى خاصى در حال گذر بودند.مانند لحظه هاى عمرشان ، مانند لحظه هاى پراز عشق ماندگارشان كه هنوز از تب و تاب نيفتاده بود.دلش به حال ناصر مى سوخت.

_مرا ببخش عزيزم . بابت اين همه رنجى كه متحمل مى شى مرا ببخش.

صداى خنده ى چند جوان كه در حال نزديك شدن بودند شنيده شد. همانجا نشست تا ديده نشود وقتى عبور كردند ، دوباره ايستاد . يكدانه ى تسبيح ديگر از زير انگشتش گذر كرد. به آسمان نگاه كرد.پرنده اى با سرعت از بالاى چراغ تو كوچه رد شد.پرنده بود؟! ياخفاش؟!فقط خفاشها اين وقت شب بيدارند و پرسه مى زنند. فقط خفاشها…

چهره ى ناصر را با رنگ و روى پريده و چشمان گود رفته در خيالش مجسم كرد. قلبش به درد آمد . در ابتدا همه چيز خوب بود. دوستى،عشق، ازدواج و زندگى شان ، مانند يك رويا شيرين و دلپذير بود. همه چيز تا زمانى خوب بود كه…بغض گلويش را فشرد.

از دور سايه اى ديد.سرش را به چارچوب پنجره چسباند.درست نمى ديد.هر كه بود آنقدر نزديك به ديوار راه مى رفت كه به سختى ديده مى شد. اگر ناصر بود تا حالا بايد به خانه رسيده باشد. اگر با دست پر آمده بود كه حتماً تندتر مى آمد. كورسوى اندك اميدى كه در دلش روشن شده بود، خاموش شد. اشك مجالش نداد و از لابه لاى مژه هايش سرازيرشد.

ناصر به او قول داده بود راهى پيدا كند.

_آخه چه راهى؟!!!

_هرطور شده يه راهى پيدامى كنم بهت قول ميدم.

من نمى ذارم آب تو دلت تكون بخوره.حالا ببين.

آب ؟!!چندين سال بود كه دلش دريايى طوفانى بود ، پراز امواج و پر از آشوب.

روزى كه ناصر تصميمش را گفت، دنيا دور سرش چرخيد و همه جا سياه شد. وقتى كه چشمانش را باز كرد ناصر كنارش نشسته بود وگريه مى كرد.

_شيدا جانم غلط كردم . غلط كردم تا تو راضى نباشى هيچ كارى نمى كنم. من.. من ..فقط

مى خوام تو خوشحال باشى .

_اين چه راهى بود كه پيدا كردى؟!

_چكار كنم ؟ تو بگو ؟اصلا هر چى تو بگى.

_ناصر بيا از هم جدا بشيم. من نمى خوام تو آرزو به دل بمونى.

_آرزوى من تويى ،شيدا جانم.من آرزويى جز تو ندارم.

دروغ مى گفت . ناصر از همان موقع كه عاشق يكديگر شدند ، مدام از بچه حرف مى زد. از اينكه چند فرزند داشته باشند، ازاينكه چطورتربيت شان كنند ،حتى چندين اسم هم انتخاب كرده بودند. حالا مى گفت آرزويى ندارد. چه راههاى سخت و پر پيچ و خمى را كه براى بچه دار شدن نرفته بودند، همه ى راهها ى ممكن و غير ممكن. حتى بهزيستى هم با درخواستشان مخالفت كرده بود.

تير آخر هم رها شده بود .

فقط راه حل ناصر باقيمانده بود . پس خانه ى آرزويشان را در نزديكى شيرخوار گاه خريدند تا ناصر راحتتر نقشه اش را عملى كند. هرشب در حوالى شيرخوارگاه پرسه بزند، تا به محض اينكه خانواده اى بچه ى ناخواسته شان را پشت درش بگذارد، ناصر زودتر از هركسى بچه را ببيند و بردارد.

صداي چرخش كليد را شنيد. در به آرامى باز شد. تسبيح از دستش افتاد. ناصر در تاريكى جلوى درِ اتاق ايستاده بود . چراغ را روشن كرد. بسته اى را در آغوش داشت به سمتش گرفت و گفت شيدا جانم .

پارچه هاى پيچيده در هم را كنار زد . چهره ى معصومش نمايان شد . يك نوشته روى لباسش سنجاق شده بود: *نامش اميد است*.

۴
۳
Elham.mz
Elham.mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید