
با كشيده شدن روكش برزنتى روى كاميون، آسمان دود گرفته و خاكسترى ناپديد شد. تاريكى داخل كاميون را فرا گرفت و نور به سختى خودش را از لابه لاى سوراخ ها و پارگى ها ى روكش به فضاى داخل كشاند .دو پسر جوان پس از اينكه خيالشان از بابت سوار شدن همه راحت شد با پرشى ماهرانه در دو طرف دهانه ى كاميون جا گرفتند و نشستند و يكى از آنها به راننده فرمان حركت داد. همينكه كاميون حركت كرد، باد هواى مرطوب و گرفته ى داخل آن را جابجا كرد و چهر ه ى عرق كرده ى مرضيه كمى خنك شد. كمى كه چشمانش به تاريكى عادت كرد و در حاليكه نيمى از خود را پشت مادرش پنهان كرده بود به زنان و كودكانى كه در كاميون نشسته بودند نگاهى انداخت . تا بحال اينهمه جمعيت در مكانى به اين كوچكى نديده بود. حدوداً سى نفر يا بيشتربودند، البته اگر اين چند پسر بچه ى بازيگوش يك جا بند مى شدند، دقيق تر مى توانست بشمارد. بعضى از آنهابرايش آشنا و برخى غريبه بودند. گاهى صداى همهمه ى آنها مانند صداى بغبغوى كبوتران همسايه موقع دانه خوردن بالا مى گرفت . گاهى هم يكدفعه همه در بهت فرو مى رفتند و سكوت وهم انگيزى بر آنجا سايه مى افكند انگار كه شب شده باشد و همه خواب باشند. چند دختر جوان و نوجوان نزديك هم نشسته بودند و با آب و تاب از اتفاقاتى كه در چند روز اخير برايشان افتاده بود با يكديگر گفتگو مى كردند. زنى آن طرفتر در حاليكه سعى مى كرد نوزادش را آرام كند، از كيف بزرگى كه همراهش بود، دو بسته بسكوئيت بيرون آورد و اول به اطرافيان تعارف كرد و بعد هر كدام را به يكى از دو فرزند خردسالش داد. چند پيرزن كه در انتهاى كاميون گرداگرد هم نشسته بودند به آرامى با يكديگر حرف مى زدند. هر بار يكى از آنها گريه مى كرد و بقيه دلداريش مى دادند و گاهى هم دستهايشان را رو به آسمان مى گرفتند و به تبعيت از خانمى كه كتابچه ى دعا دستش بود، دسته جمعى دعا مى خواندند.
مرضيه پس از ورانداز كردن اطرافش نفس عميقى كه بيشتر شبيه آهى بلند بود كشيد و به پاهايش نگاهى انداخت. پاها و دمپاييهاى قرمزش پر از خاك و گِل شده بودند طورى كه رنگشان ديگر واضح نبود. شلوارش روى قسمت زانو پاره شده بود و دهان باز كرده بود. پوست زانوانش ساييده و قرمز شده بود، اما سوزشى حس نمى كرد. خودش را كمى جمع كرد و همينكه پاهايش را به طرف خودش كشيد كاميون تكان شديدى خورد و قفسى كه كنارش بود، ابتدا به پايش و سپس به بدنه ى كاميون خورد و صداى پرنده ها درآمد.
يكى از دو پسر جوان كه همراهشان بودند، با صداى بلند گفت :چيزى نيست نگران نباشيد فقط يه دست انداز بود.
انگار با اين حرف چوب در لانه ى زنبور كرده باشند، دوباره صداى همهمه و حرف زدن سرنشينان بالا گرفت. مرضيه پارچه اى را كه روى قفس كشيده بود كنار زد كه مطمئن شود اتفاقى براى پرنده ها نيفتاده است. چهار جفت مرغ عشق رنگارنگ دو به دو كنار هم نشسته بودند و معلوم بود حسابى ترسيده اند. به اطرافش نگاهى كرد و دوباره پارچه را روى قفس كشيد. پسر بچه ها كه متوجه او و قفس پرنده ها شدند، مى خواستند به او چيزى بگويند كه مرضيه پشتش را به آنها كرد. نمى خواست با كسى هم كلام شود. اگر دست خودش بود حتى نمى خواست چيزى بشنود. از ميان زمزمه ها كلمات ناخوشايندى به گوشش مى رسيد كه مدام تكرار مى شدند: جنگ، عراقيها ، خرمشهر ، محاصره، حمله ى هوايى. دستهايش را روى گوشش گذاشت و چشمهايش رابست.
يك هفته ى پيش او و عاطفه مشغول آماده كردن وسايل مدرسه بودندو از خوشحالى سراز پا نمى شناختند. مادر عاطفه برايشان روپوشهاى خاكسترى با آستين و يقه ى سفيد دوخته بود و مادر مرضيه لبه هاى يقه و آستينها را با نخ ظريف ابريشمى سفيد به زيبايى قلاب بافى كرده بود. دو سه روز قبل هم هر چهار نفر با هم براى خريد كيف و كفش مدرسه به بازار رفتند. مى خواستند هر چه كه انتخاب مى كنند شبيه هم باشد. آخر آنها از بچگى با هم به مدرسه رفته بودند. اصلاً مثل دوتا خواهر با هم بزرگ شده بودند، فقط خانه هايشان جدا بود با فاصله ى يك ديوار، كه آن هم اهميت زيادى نداشت چون بيشتر وقتها پيش هم بودند و تازه هر وقت در خانه هاى خودشان بودند از دو طرف ديوار با هم حرف مى زدند و قرار ومدار مى گذاشتند. حالا هم كه قرار بود به مدرسه ى راهنمايى بروند تصميم گرفته بودند خيلى خوب درس بخوانند چون مى خواستند تا دبيرستان و حتى دانشگاه با هم باشند.
با شنيده شدن صداى مهيبى، كاميون اول به طرف چپ متمايل شد بعد با شدت به سمت راست رفت. مثل گهواره ى خواهر كوچولوى عاطفه وقتى كه با هم تكانش مى دادند تا بچه را بخوابانند، چند بار به همين وضعيت رفت و آمد تا كم كم به حالت عادى برگشت و ايستاد. مادرش دستش را دور كمر مرضيه حلقه كرد كه از كنارش جابجا نشود. مسافران همانطور كه كف كاميون نشسته بودند سُر مى خوردند ، به ديواره ها بر خورد مى كردند و دوباره بر مى گشتند. پسر بچه ها مثل توپ روى هم مى غلتيند و در حاليكه وانمود مى كردند نترسيده اند ، با صداى ريز مى خنديدند. پيرزنها دستهايشان را به بدنه و كف كاميون چسبانده بودند و صلوات مى فرستادند. زنان وحشت زده بچه هايشان را محكم نزديك خود نگه داشته و گريه مى كردند.تعدادى از دخترهاى جوان نيم خيز شدند و از دهانه ى كاميون بيرون را نگاه كردند . دود و خاك غليظى به هوا بلند شده بود. پسرها كه پياده شده بودند به جاهاى خود برگشتند و مثل نگهبانان دروازه ى قلعه ها دو طرف دهانه طورى نشستند كه راه ورود و خروج به كاميون را ببيندند. يكى از آنها گفت: خواهرا نگران نباشيد خمپاره بود خدارو شكر كسى چيزيش نشد. ديگه داريم از منطقه دور مى شيم.
_مطمئنيد؟ اگه كسى كمك بخواد ما مى تونيم كمك كنيما. دختر جوان اين را گفت و همانطور كه نيم خيز شده بود به دهانه كاميون نزديكتر شد.
_نه خواهر مطمئنِ مطمئن، خواهشاً بريد سر جاتون.
كاميون تلو تلو خوران در حاليكه از روى سنگهايى كه در جاده ريخته شده بود رد مى شد و صداى چرخهايش درآمده بود، دوباره در جاده به راه افتاد. مرضيه با دو دستش به قفس چسبيده بود و آن را به طرف خودش كشيد. مى خواست نزديكش باشد تا خيالش از بابت پرنده هاى زبان بسته كه به تكاپو افتاده بودند و سروصدا يشان از ترس بلند شده بود، راحت باشد. آرنجهاى هر دو دستش را روى قفس گذاشت و دو طرف صورتش را با كف دست احاطه كرد. غمى سنگين به جانش افتاده بود. كاش عاطفه هم اينجا بود تا با هم حرف مى زدند و با هم غصه مى خوردند. دلش براى او و چهره ى خندانش، براى ورجه وورجه كردنهايش و براى درگوشى حرف زدنهايش تنگ شده بود.
روزى كه براى خريد رفته بودند، عاطفه اصرار كرده بود كفش هايشان شبيه هم باشد اما چون قدش بلندتر بود، مى خواست پاشنه ى كفشش كوتاهتر باشد تا هم قد مرضيه شود. ولى مادر مرضيه خنده كنان گفته بود :حالا خيلى مهم نيست. شما هنوز خيلى جا داريد قد تون بلندتر ميشه . بعد مرضيه و عاطفه خنديده بودند و از فكر بزرگ شدنشان، ذوق كرده بودند و همديگر را بغل كرده بودند.
دست مرضيه به موهايش كه دسته دسته مانند طناب در هم پيچيده شده بودند، خورد. هنوز مرطوب و پر از گِل و خونى بود كه از زخمهاى روى سرش جارى شده بود. دستش را پايين آورد و به طرف مادرش برگشت.
سرش را بر بازوى او تكيه داد و چشمانش را بست . _طفلى دخترت انگار خيلى ترسيده . رنگ به رو نداره.
خانمى كه كنار مادرش نشسته بود به آرامى با او صحبت مى كرد. مرضيه متوجه شد كه در مورد او حرف مى زنند، چشمانش را باز كرد. مادرش با صداى آهسته براى آن خانم توضيحاتى داد و او كه معلوم بود دلش خيلى سوخته، با ناراحتى سرش را تكان داد گفت: آخخخ دخترك بيچاره.
با دور شدن كاميون مرضيه توانست محلى را كه خمپاره خورده بود ببيند. دود مانند ابرى سياه آسمان آنجا را پوشانده بود و كم كم آنقدر دور شدند كه تبديل به يك لكه ى سياه كوچك شد.
هواى داخل كاميون سنگين و گرم بود و نفس كشيدن سخت شده بود.طفل نوزاد از گرما مثل لبو شده بود و بى قرارى مى كرد و مادرش بى جهت با لا لايى خواندن مى كوشيد آرامش كند. يكى از پيرزنها زير لب با خودش چيزى مى گفت و به آرامى گريه مى كرد انگار كه براى دل خودش روضه مى خواند.
مرضيه صورتش را به روكش برزنتى چسباند و متوجه پارگى روى آن شد كه در نزديكى سرش قرار داشت. با بى حوصلگى چشمانش را به آن نزديك و بيرون را تماشا كرد. جاده باريك و دو طرفش را آب گرفته بود. چند مرغ دريايى آنطرف تر در حال پروازبودند و گاهى با سر در آب شيرجه مى رفتند و دوباره پرواز مى كردند. دكلهاى برق با فاصله هاى منظم يكى بعد از ديگرى از جلوى چشمانش مى گذشتند. از سرعادت خواست شماره هايى را كه روى آنها ثبت شده بود بخواند كه يك اتوبوس گِل مالى شده در جهت مخالف حركت كاميون رد شد. اتوبوس پر از سرباز بود. بعد چند اتوبوس ديگر در پى هم از جلو چشمانش عبور كردند.سربازها را كه ديد، ياد پدرش افتاد و چيزى در قلبش فرو ريخت. نفسش به شماره افتاد و بغض كرد اما به سرعت بغضش را فرو خورد.
صبح همان روز بود كه پدر به مادرش گفت : اوضاع خرمشهر خوب نيست و احتمالاً ناچار بشيم شهر رو تخليه كنيم.
مادرش گريه كنان گفته بود كه تو هم با ما بيا. اما پدر مخالفت كرده بود و گفته بود : فعلاً فقط زنها و بچه ها از شهر برن تا خيالمون راحت بشه. به مرضيه هم گفته بود يا پرنده ها را آزاد كند يا همه را در يك قفس كوچكتر بگذارد تا حمل آن راحت تر شود. وقتى ديد مرضيه براى پرنده هايش گريه مى كند به او در جابجا كردن و انتقالشان به قفس كوچكتر كمك كرد. فقط زردك مانده بود كه وقتى مى خواست از دست پدر فرار كند سرش ميان دو ميله ى قفس گير كرد. تا خواستند نجاتش بدهند آنقدر تقلا كرد كه همانجا مُرد. بنفشه كه جفت زردك بود در قفس كوچكتر بال بال مى زد و دور خودش مى چرخيد و جيغ مى كشيد. پدربه مرضيه گفت بنفشه را آزاد كند تا برود. مرضيه هم هق هق كنان با دستهاى خودش اورا آزاد كرد تا برود. پرنده پر زد و روى ديوار ميان خانه آنها و خانه ى عاطفه نشست و چند بار بالهايش را تكان داد و آوازى سر داد ، انگار مى خواست خداحافظى كند.
مادرگفت : خدا به خير كنه.
پدر كه لباسى مثل لباس سربازها پوشيده بود و پوتين هاى بلند سياه به پا داشت، مرضيه را بغل كردو اول صورتش و بعد سرش را بوسيد و مى خواست از آنها جدا شود كه صداى آژير قرمز پخش شد. ناگهان آسمان مانند شب سياه شد. اول صداى انفجارى گوش خراش و در ثانيه هاى بعدى صداى فريادها و جيغ هايى كه با سروصداى ريختن سنگ و آجر و شيشه به اطراف آميخته شده بود، شنيده شد و بعد همه جا پر از دود و خاك شد. از آن لحظه به بعد چيز زيادى يادش نمى آمد. همه ى اتفاقها به سرعت و در پى هم رخ داده بود. مرضيه روى قفس پرنده ها افتاده و مادرش خودش را روى مرضيه انداخته بود و پدر به گوشه ى ديوار پرت شده بود. كمى بعد به خودشان آمدند و پدرش به طرف آنها خيز برداشت كه ببيند چه بر سرشان آمده است. مادر گريه كنان مرضيه را بغل كرده بود و به سرتا پايش دست مى كشيد و نگاهش مى كرد. به جز چند زخم كوچك روى سر مرضيه و روى دست ها و پاهايشان هيچكدامشان آسيب جدى نديده بودند. مادر از صورت مرضيه كه مات و مبهوت به اطرافش نگاه مى كرد خون و اشكهايش را پاك كرد. نيمى از خانه شان تبديل به تپه اى از سنگ و خاك شده بود. در جستجوى بنفشه چشمانش روى ديوار خانه خيره ماند. ديگر ديوارى آنجا نبود. از مادر جدا شده و از جايش بلند شد و گردنش را كشيد تا آن طرف ديوار را ببيند. مى خواست خانه ى عاطفه را ببيند اما ديگر خانه اى وجود نداشت . به جايش مقدار زيادى خاك و آجر و سنگ ديد كه روى هم انباشته شده بودند و جمعيت زيادى كه براى كمك در آنجا جمع شده بودند. فريادهاى مردم و صداى آژير آمبولانس دوباره گوشش را خراشيد. گوشهايش را گرفت و با تمام وجودش جيغ زد و ديگر تا زمانى كه خودش را در كاميون ديد چيزى به خاطرنمى آورد. از گفتگوهاى مادرش با خانمى كه كنارش نشسته بود شنيد كه پدرش آنها و بقيه همسايه ها و اهل محل را به اين دو جوان سپرده تا به ماهشهر ببرند و از منطقه ى خطر دور كنند.
خانمى كه كنار مادرش نشسته بود، يك كيسه ى پلاستيكى كه پر از لقمه هاى كوچك نان و پنير بود، ازكيفش بيرون آورد . يكى را با اصرار به مرضيه داد و باقى را ميان بچه هاى ديگر تقسيم كرد. لقمه را به طرف دهانش برد اما انگار لبهايش به هم قفل شده بودند. احساس مى كرد چيزى مثل سنگ راه گلويش را بسته است. از صبح نه چيزى خورده بود نه حرفى زده بود. بغض سنگينى در گلويش بالا و پايين مى رفت. با همان دستى كه لقمه را گرفته بود آستين مادرش را كشيد. آب دهانش را قورت داد و به سختى لب هاى سفيدش را از هم باز كرد.
_مادر ، عاطفه كجاست؟
مادرش كه سعى مى كرد نگاهش را بدزدد، او را به سمت خودش كشيد و سرش را نوازش كرد.
مرضيه خودش را عقب كشيد و دوباره پرسيد:
_مادر ، عاطفه كجاست ؟
مادر لبهايش راجمع كرد و سرش را به آرامى تكان داد.
_عاطفه چى شده؟
مادرش او را محكم در آغوش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد و مانند چشمه اى كه در بيابان جارى شود، روى چهره ى خاك گرفته اش ردى باقى گذاشت.
كلمات به سختى از دهانش خارج شدند:
_ دخترم، عاطفه ..عاطفه پرواز كرد.
_پرواز كرد؟
_پر زد و رفت مثل بنفشه.
_مثل بنفشه؟
مادر در حاليكه گريه مى كرد سرش را به نشانه ى تأييد تكان داد. نفسهاى مرضيه تند شده بود و قفسه ى سينه اش بالا و پايين مى رفت. دوباره آب دهانش را به سختى قورت داد، . دستش را روى گلويش گذاشت . هنوز سنگ را همانجا احساس مى كرد. لقمه در دستش مچاله شده بود. به صورت منقطع و با لبهايى كه به زحمت از هم باز مى شد گفت:
_خواهر كوچولوش چى ؟ اون چى شده؟
مادر دستهايش را گرفت و گفت:
_اونم پرواز كرد مث يه پروانه ى كوچولو .
مرضيه زير لب تكرار كرد: مثل پرنده مثل پروانه.
با صداى كشيده شدن ترمز دستى و ايستادن كاميون، دو پسر جوان پياده شدند و به دنبال آنها زنان و كودكان از كاميون خارج شدند . طبق سفارش پدر مرضيه بايد آنها را تا خانه ى عمه ى او همراهى مى كردند. به همراه يكى از پيرزنها ى داخل كاميون سوار يك تاكسى شدند. هوا شرجى و دم كرده بود و در آن وقت ظهر گرما بيداد مى كرد.
قفس را روى پاهاى مرضيه و مادرش گذاشتند و تاكسى راه افتاد. خيابان و كوچه هاشلوغ بودند و مردم در حال رفت و آمد بودند .آنجا نه از صداى تير اندازى خبرى بود و نه از شليك خمپاره و نه جنگ .
پيرزن با تسبيحى كه در دست داشت در حال صلوات فرستادن بود. مرضيه با آستينش دانه هاى عرق نشسته بر پيشانى اش را پاك كرد. چقدر اين پيرزن شبيه مادر بزرگش بود يا شايد همه ى آنها شبيه هم بودند. او هم هميشه تسبيح مى انداخت و صلوات مى فرستاد. مادر بزرگش يك پرنده ى خاكسترى داشت كه برايش آواز مى خواند و مادر بزرگ هم از صبح تا شب با او حرف مى زد .
مى گفت: مادر جان اينم همدم منه.
وقتى مادر بزرگ مريض شد خاكسترى هم ديگر حوصله آواز خواندن نداشت. يك روز صبح كه مى خواستند برايش آب و دانه بگذارند، ديدند كه مرده است و بعداز ظهر همان روز مادر بزرگ مرد. آن روز هم مادر به مرضيه گفته بود كه هر دو با هم پرواز كردند.
مادر بزرگش هميشه مى گفت :مادر پرنده خيلى آگاهه . مردن آدما يا غم صاحبش رو احساس مى كنه. اگرم جابجا بشه غريبى مى كنه و دق مى كنه.
تصوير پدرش با لباس سربازى جلوى چشمش ظاهر شد . انگار كسى به قلبش چنگ انداخت .
از تاكسى كه پياده شدند، مرضيه قفس را روى زمين گذاشت و كنارش نشست. پارچه را از رويش برداشت و در آن را باز گذاشت. منتظر ماند تا همه ى پرنده هاى رنگارنگ زيبايش از قفس بيرون آمدند و پرواز كردند.
دلش كمى آرامتر شد اما هنوز احساس مى كرد سنگى راه گلويش را بسته است .