عموم یه پیکان بار پوکیده داشت که خدایی سالها تو عزا و عروسی و اسباب کشی و جهازبرون و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید به داد فک و فامیل رسیده بود یه ماشین پر برکت که یا در حال خدمت به خلق الله بود یا تو تعمیر گاه
رنگش آبی نفتی بود اتاق نداشت ولی دور تا دورش میله داشت هر وقت میخواستیم بریم سیزده بدر همه میریختن وسایل رو پشتش چند نفری هم تو قسمت بار سوار میشدن یه بار ماشین بابام خراب شده بود تا عموم شنید گفت فردا من مجید رو میبرم مدرسه و میارم تا اینو گفت من دهنم خشک شد تو دلم گفتم وای بدبخت شدم دوستام ببینن چی میگن چقدر مسخرم میکنن خلاصه فرداش شد و صبح عموم اومد دنبالم نزدیک مدرسه پشت چراغ قرمز ترافیک بود انقدر خوشحال شدم گفتم عمو دیرم میشه من همینجا پیاده میشم میرم اونم تایید کرد و رفتم وقتی مدرسه تعطیل شد پاهام یاری نمیداد که از مدرسه بیام بیرون کلی طولش دادم تا بیشتر بچه ها برن خلاصه به زور اومدم بیرون چشمم رو همه طرف گردوندم ندیدمش یه نفس راحت کشیدم گفتم خداروشکر دیر کرده خدا خدا میکردم تا اون بیاد همه بچه ها برن یهو دیدم از پشت سر عموم صدام زد مجید برگشتم دیدم عموم اومده دنبالم ولی پیاده بود سلام کردم و گفتم عمو چرا پیاده ای همین جور که دستمو گرفته بود و راه میرفتیم به اون سمت خیابون گفت ماشینم خراب شده باز بردمش تعمیرگاه با ماشین پسرخاله اسدالله اومدیم دنبالت یه لحظه چشمم خورد به یه بنز خوشکل خوش رنگ که همیشه همه فامیل حسرت داشتنش رو داشتن و به آقا اسدالله غبطه میخوردن که اون ماشین رو داره رفتم سلام کردم و سوار شدم تو دلم به خودم لعنت فرستادم که حیف شد کسی نیست ببینه سوار چی شدی و یه نگاه کردم ببینم کسی دم مدرسه هست منو ببینه یا نه که دیدم فضول مدرسه دم در مدرسه چشماش چهارتا شده بود یه لبخند رضایت زدم و با غرور براش دست تکون دادم اونم جواب داد خیالم راحت شد و تو کل مسیر به فرداش فکر میکردم که همه در موردم حرف میزنن
دنده_عقب_با_اتو_ابزار