پرده اول : ماسک
گاهی اوقات درک احساسات مصنوعی آدمها برای من از خوردن یک لیوان آب راحت تر است . برای بعضی آدمها فقط با یک نگاه ساده به چشمهایشان تمام احساس را دریافت میکنم و برای بعضی شاید با دنبال کردن حرکات دست ها یا حالات چهره این امر محقق شود اما گاهی هم این احساس اشتباه میکند و گاهی کار نمیکند . شاید یک امر خرافی به نظر برسد اما من حتی گاهی میتوانم درون ذهن بعضی آدمها را هم بخوانم . در راستای همین اتفاقات دیگر تشخیص اینکه یک نفر برای احوال پرسی پیام داده یا محول کردن یک مسئولیت چیزی شبیه یک شوخی مضحک در وسط بدترین جای دنیاست و این مدل احوال پرسی ها و صمیمیت ها برای انتظار انجام کاری با پرسیدن مصنوعی و سرسری حالم را میگیرد .
پرده دوم : بازی زندگی
این چند روز نباید اینگونه بگذرد . از همان روز این قول را به خودم دادم و گفتم با دو آجر کج که آدم عاقل یک دیوار را خراب نمیکند . هنوز هم نظرم همین است . من کل این مدت عملا یک survivor بودم که برای همه صرفا معنی ای از زنده ماندن را دارد اما برای من حداقل در این یکسال زنده ماندن و زندگی کردن را همراه داشته است . من این روزها میبینم که چقدر خوب از پس زندگی برآمدم و با همه فراز و نشیب ها لابه لای چهار کیلومتری هایی که میدوم تا یادم نرود هنوز زنده ام به خودم آفرین میگویم.
پرده سوم : دیلیت
پاک کردن نوشته های قدیمی ، مرتب کردن آرشیو نوشته ها و گاهی رد شدن از بعضی احساسات ، حس خوبی میدهد.اغلب افراد فکر میکنند این پاک کردن به منزله یک وداع است اما من با پاک کردن نوشته ها از آنها راحت تر عبور میکنم شاید دلیل اینکه هنوز از بعضی مسائل نتوانستم بگذرم هم همین باشد .
پرده چهارم : جنون
در صحبت های مشترکمان از فیلم و سریالهای به خصوص ترسناکی که میبینیم سخن میگوییم . من فیلم ترسناکی که اولین بار باعث شده بود دو روز در خوابیدنم مشکل ایجاد شود را الان فان میبینم و او حین خندیدن به کلمه فان که به کار بردم درمورد سریال که دیده و درمورد یک قاتل سریالی بوده اظهار نظر میکند و خودش را جای ان میگذارد و سناریو میچیند . کمی بعد جفتمان مکث میکنیم . یک نگاه بهم میکنیم و یک نگاه به اطرافمان که کسی نیست و میخندیم ما واقعا باهم دیوانه ایم ! کمی بعد تصمیم میگیریم یک سریال مشترک ترسناک بسازیم البته اگر سگ دنبالمان نیوفتند و خودمان در یک سریال مشترک قرار نگیریم .
پرده پنجم : احترام
جواب بی احترامی یک نفر را با نهایت ادب بی پاسخ نمیگذارم . با او چشم در چشم خواهم شد و زشت است ؟ اندازه یک هل پوک هم برایم ارزش ندارد وقتی کسی ادب و احترام بلد نباشد هیچ چیز مهم نیست . مثنوی تعداد زیادی از همین دوست نما ها را در زندگی ام پیچیده ام . او که اصلا دوست هم حساب نمیشد و صرفا یک هم دانشگاهی بود .
پرده ششم : سفر
احتمالا دیشب باید در راه اصفهان میبودم اما نیستم . اولین باری است که کمی سکون میخرم تا خرج آرامش گمشده ام کنم . این بار به جای گشتن برای یافتن منبعی برای اتصال به خودم رجوع میکنم . به قلبم ... قلبم همیشه مرا به سمت درستی خواهد برد.