
احتمالاً برای شما هم زیاد پیش آمده است که بخواهید کاری را با هوش مصنوعی انجام دهید. شروع میکنید به نوشتن یک پرامپت و جوابی که میگیرید اصلاً آن چیزی نیست که انتظارش را داشتید. دوباره تلاش میکنید قسمتهایی را که متوجه نشده برایش توضیح دهید، اما باز هم به نتیجه دلخواه نمیرسید. شاید یک چت جدید باز کنید و این بار با ادبیات دیگری نیازتان را توضیح دهید. دوباره جواب را بررسی کنید و باز هم حس کنید آن چیزی نیست که میخواستید. کمکم کلافه میشوید و حتی ممکن است با خودتان بگویید «چرا نمیفهمد؟ چرا درست انجام نمیدهد؟» اما جالب اینجاست که عصبانی شدن هیچ کمکی نمیکند و شما را به خروجی مورد انتظارتان نزدیکتر نمیکند.
کمکم متوجه میشوید که مشکل جای دیگری است. شروع میکنید به شفافتر کردن نیازتان و اینجاست که تازه یک کشف مهم اتفاق میافتد؛ میفهمید که خودتان هم دقیقاً نمیدانید چه میخواهید. وقتی بیشتر فکر میکنید، میبینید خروجی مورد انتظارتان برای خودتان هم شفاف نبوده است. نمیدانستید موفقیت دقیقاً چه شکلی است، چه چیزی را میخواهید تحویل بگیرید و حتی گاهی نمیدانستید مسیر رسیدن به آن چیست. وقتی این بخشها را شفاف میکنید، ناگهان کیفیت پاسخها تغییر میکند. حالا میتوانید دقیق توضیح دهید مسئله چیست، خروجی نهایی چه باید باشد و حتی در بعضی موارد مسیر رسیدن به آن چگونه است. اینجاست که جوابهایی میگیرید که واقعاً شما را شگفتزده میکنند.
من مدتها این مشکل را با هوش مصنوعی داشتم تا کمکم یاد گرفتم پرامپتهای دقیقتری بنویسم. شاید حتی یاد گرفتم با هوش مصنوعی مهربانتر باشم و دیگر آن را به خاطر اینکه پاسخ مورد انتظارم را نداده سرزنش نکنم. اما راستش نمیخواهم درباره پرامپتنویسی صحبت کنم. برای آن هزاران ویدیو، کتاب و دوره آموزشی وجود دارد. چیزی که برای من جالب بود، درسی بود که از این تجربه گرفتم و بعد متوجه شدم در کار کردن با آدمها هم دقیقاً همین اتفاق میافتد.
خیلی وقتها از همکارانمان، اعضای تیم یا حتی دوستانمان ناراحت میشویم. فکر میکنیم چرا آن کاری که میخواستیم انجام نشد؟ چرا نتیجهای که انتظار داشتیم به دست نیامد؟ چرا باید دوباره توضیح بدهیم؟ اما وقتی کمی عمیقتر نگاه میکنیم، میبینیم شاید مشکل از آنها نبوده است. شاید ما خودمان دقیق نمیدانستیم چه میخواهیم. شاید هیچوقت به شکل شفاف توضیح نداده بودیم موفقیت از نظر ما چه شکلی است. شاید فقط تصور کرده بودیم طرف مقابل باید حدس بزند منظور ما چیست.
در مدیریت، در کار تیمی و حتی در زندگی روزمره، این یکی از رایجترین اشتباهات ماست. انتظار داریم دیگران ذهن ما را بخوانند. انتظار داریم بدون اینکه چیزی را دقیق بگوییم، دقیقاً همان چیزی را تحویل بگیریم که در ذهنمان ساختهایم. اما هیچکس چنین تواناییای ندارد. نه انسانها، نه مدیرها، نه اعضای تیم و نه حتی چیزی که امروز اسمش را هوش مصنوعی گذاشتهایم. هیچکدام نمیتوانند حدس بزنند موفقیت از نظر شما دقیقاً چه شکلی است، نمیتوانند بدانند چه چیزی باعث میشود شما در پایان کار احساس رضایت کنید.
برای همین فکر میکنم یکی از مهمترین مهارتهایی که باید یاد بگیریم، شفاف کردن انتظارات است. آنها را بنویسید، واضح بیان کنید و در موردشان صحبت کنید. جالب است که وقتی شروع به نوشتن انتظارات میکنید، قبل از اینکه برای دیگران شفاف شوند، برای خودتان شفاف میشوند. تازه میفهمید دقیقاً دنبال چه چیزی هستید و چه چیزی باعث میشود احساس کنید کار موفق بوده است. از آن لحظه به بعد همه چیز سادهتر میشود. حالا شما و طرف مقابل روی یک صفحه هستید. هر دو میدانید مقصد کجاست و موفقیت چه شکلی است. دیگر کسی مجبور نیست حدس بزند و کسی هم نگران نیست که آیا در مسیر درست حرکت میکند یا نه.
اگر آن طرف ماجرا هم بودید، از پرسیدن نترسید. بپرسید انتظار نهایی چیست؟ موفقیت چه شکلی است؟ از کجا بفهمیم به نتیجه مطلوب رسیدهایم؟ این سؤالها در ظاهر سادهاند، اما میتوانند جلوی ساعتها سوءتفاهم، ناامیدی و دوبارهکاری را بگیرند. خیلی وقتها شکست در انتهای مسیر اتفاق نمیافتد؛ شکست همان ابتدای مسیر رخ داده است، زمانی که هیچکس دقیق نمیدانسته قرار است به کجا برسد.
انتظارات را شفاف کنید، آنها را بنویسید و واضح بیان کنید. ممکن است نتیجهای که میگیرید شما را شگفتزده کند.