۱۴۰۴/۰۵/۰۹
از پنجرهٔ من، یه مجموعه قراره باشه. از احساساتم، افکارم و زندگی روزمره من. هر روز قراره یه قُلُپ زندگی رو سر بکشیم.

امروز از ۵ صبح خالم بیدار شد، ظرف بشوره و صبحانه بخوره. عادت کرده برای دخترش که مدرسه میره از این ساعت بیدار بشه و غذا بزاره. هر وقت رابطهی مادر دختری خالم و دختر خالمو میبینم یاد بچگیای خودم میوفتم. اون موقعا مامانم صبحا میرفت سر کار، بعضی وقتا وقت نمیشد برام توی خونه از سر حوصله چیزی درست کنه یا پیش میومد خونه نون نداشته باشیم. برای همین با ماشین توی راه مدرسه نون تازه و کره و پنیر میخرید. همونجا تو ماشین با چاقو و مربایی که از خونه همراه خودش آورده بود ساندویچ برام درست میکرد. نمیدونین نون تازه، کرهٔ خرم و مربای آلبالو چقدر میچسبههه.( همین الان که دارم تعریفش میکنم یه جون به جونام اضافه شد).حالا خالم دیگه خودکار هر روز از این ساعتا بیدار میشه. مامان منم همینه. از کله سحر دوتا آبجی با هم هی غیبت کردن و جدول حل کردنو و چای خوردن و تورکی پچ پچ کردن. نزاشتن بخوابم که. ولی من مقاوم تر از این حرفام. تا ساعت ۹:۳۴ دقیقه اصرار ورزیدم به خوابیدن. ولی دیگه دیدم فایده نداره.
پاشدم ولی از سفرهٔ صبحانه چیزی باقی نمونده بود یعنی چیزی باقی نزاشته بودن. برای خودم چای و نون و دوباره گرم کردم. موقعی که داشتم پنیر و از توی ظرفش داخل بشقابم میزاشتم. هیچی ته ذهنم نبود. هیچ گفت و گویی. سکوت. من زیاد فکر میکنم. بعضی وقتا هم فقط توی خودم میرم. به هیچی فکر نمیکنم. به هیچ کس. هم اونجام. هم اونجا نیستم.

مشغول خوردن صبحانه شدم، تا بعدش کتاب زویا پیرزاد و ادامه بدم. ژورنال بنویسم. من با کتاب بیداری آنوشا ژورنال مینویسم. چندتا پست قبلی راجع بهش حرف زدم. هر صفحه کتاب بیداری آنوشا، یه یادآوریه. یه روز بهت یادآوری میکنه که بیشتر عشق بورزی، یه روز دیگه بهت میگه حواست به شکرگزار بودنت باشه و یه روزیم بهت میگه فکر میکنی اگه رنگ بودی چه رنگی میشدی؟ :)

توی گوشهٔ دنج خودم میون شلوغی های بقیه خانواده، از اون لا لو های دیالوگاشون یه چیزی شنیدم. مامانم گفت:
میخوام دوشنبه برگردم.( من جدا از خانواده زندگی میکنم به خاطر دانشجو بودنم توی شهر دیگه)
دلم نمیخواد بره. از طرفیم میخوام دوباره برگردم به قلمرو تنهاییم. هم میخوام و هم نمیخوام. میدونم باید بره به زندگی خودش برسه. خونش، زندگیش، مامانش و شوهرش هزار کیلومتر دورن ازش. حداقل میدونه زندگیش کجاست. من چند وقتی هست که نمیدونم خونم کجاست. نه خونهای که اینجا دارم( شهری که توی دانشجوام) خونهاس. نه خونهی مامان و بابام. پس خونه کجاست؟!
تا به خودم جنبیدم و کتاب خوندم. شد ۱۲/۵. چشمم به تاریخ امروز افتاد. ۹ ام مرداد. امروز تولد عسله. عسل اولین رفیق زندگیمه. از خیلی بچگیا با هم دوستیم( فامیل هم هستیم). با عسل فهمیدم دوستی یعنی چی. با عسل فهمیدم که با هم بزرگ شدن و پیشرفت دوستت و دیدن یعنی چی. گوشیو برداشتم تا بهش بگم چقدر ممنونم که سعی میکنه ادامه بده. با اینکه میدونم اوضاع هیچ وقت براش آسون یا معمولی نبوده. چون عسل دختر معمولیای نبود. یه چیزی راجع به اون از بچگی فرق داشت. چندتا بوق خورد و گوشیو برداشت. سر و صدای پس زمینه میومد. گفت:
الووووووو، به بهههه، ستایش خانِممممم
همیشه اینطوری میگه الوووو، ووو رو کش میده. حرصم میده اینکارش ولی دوسشم دارم. بهش گفتم:
چقدر ممنونم که بود، هست و ردپای خاطرات و خودش توی زندگیم هست. گفتم بهش افتخار میکنم که توی این دوسال رشد کرده. از لحاظ شخصیتی. بهم گفت:
اره منم ممنونم که برای خاطرههای خوب. چون دیگه تکرار نمیشن. شاید بعضی وقتا که کنار همون آدم باشی یه حسی شبیه اون بچگیا و خاطرات و تجربه کنی. ولی هیچی دیگه مثل اون روزا نمیشه. ( عسل هم مثل مامانم کلی از من دورتر زندگی میکنه، برای همین بهش گفتم کاش پیشت بودم و با هم تولد میگرفتیم). چندتا دیالوگ دیگه هم گفتیم. بعد بهش گفتم بهتره بره پیش دوستاش تا با هم باشن برای تولدش. خداحافظی کردیم و. حرفش توی ذهنم اکو میشد.
هیچی دیگه مثل اون روزا نمیشه؟
اره شاید بهترین روزم گذشته...(اسم آلبوم جدید بمرانی)
.
.
.
قرار بود امروز ظهر با دوتا از دوستای جدیدم و کمند ( دوستان به وجود این کاراکتر همه جا عادت کنین چون رد پاش همه جا هست. ) بریم کافهی جدید. به خاطر این سر ظهر قرار گذاشتیم که دوستای جدیدمون ساعت کاریشون بهم نریزه بتونن به موقع برسن. من واقعاً به آدمایی که هر روز و هر روز میرن سر کار افتخار میکنم. اگه کسی هست که داره این متن و میخونه و هر روز میره سر کار و ساعات طولانیی سر پا یا نشسته یا پشت سیستم یا هر جای دیگهای و هر شکل دیگهای مشغوله افتخار میکنم. چون میبینم. چشماشونو. که خستهان. که همیشه یه هالهای از خستگی روی قرنیه چشمشون هست.
من لباس پوشیدم، یکم ارایش کردم چشمامو فقط، حوصله ارایش بیشتر از این نداشتم، اخه سر ظهر و گرما و شرجی باعث میشه همه چی بماسه. طبق معمول زودتر از همه رسیدم. دوس دارم همین طور باشه. کمتر استرس میگیرم. حتی اگه قرار باشه منتظر بمونم. که اکثرا هم همین میشه.

کمند گفت تازه اسنپ گرفته، دوستای جدیدمون که دوتاشون خواهرای دوقلوان گفتن چند دقیقه دیگه میرسن.

بهم رسیدیم، همدیگه رو بغل کردیم. این دوتا خواهر خیلی پرانرژیان. پر از حس خوب. کافهای که میخواستیم بریم طبقه اول یه برج تجاری بود. برای همین رفتیم داخل اسانسور. بعد یهو چشمم به تعداد طبقات و دکمه های طبقه ها خورد. ۱۱ تا طبقه. دلم میخواست ببینم طبقه ۱۱ ام چقدر بالاست. چه شکلیه. گفتم بچها بریم؟ شک داشتم. دکمه رو نزدم. ولی یکی از اون خواهرا دکمه رو زد. خیلی خوشم میاد. از آدمایی که میتونن در لحظه تصمیم بگیرن. ریسک کنن. چون من که اینطوری نیستم. رفتیم طبقه ۱۱. یکیشون وسط راه گفت از اسانسور میترسه.
قیافه من اینطوری بود کههه:
چرا از اول نگفتی با پله میرفتیممم :|
بعد برگشتیم طبقه اول چون طبقه ۱۱ هیچ کوفتی نبود. وارد کافه شدیم. باکلاس بود انصافا. توی همون نگاه اول گفتم اینجا جون میده برای قرارای اول. میز و صندلی های مشکی و سفید و طلایی داشت. گلهای طبیعی همه جا دیده میشد. که با دقت کنار هم گذاشته شده بود. به آراستگی فضا کمک کرده بود نه اینکه شلوغش کنه مثل بعضی جاها. دورتا دورش پنجرههای بزرگ داشت که خیابون رو میتونستی ببینی. چون تابستونه همه یه نوشیدنی خنک سفارش دادیم. البته من گفتم صبر میکنم تا کمند بیاد. بقیه هم تصمیم گرفتن همین کارو کنن. اولش میخواستم بهشون بگم بیاین سفارش ندیم تا کمند بیاد. بعدش فکر کردم بهتره برای دیگران تصمیم نگیرم. شاید واقعا به نوشیدنی خنک احتیاج داشته باشن. برای همین فقط چیزی که فک کردم برای من بهتره رو گفتم. اونام همراهی کردن. اینجوری خیلی بهتر شد. یکی از خواهرا خواست بره دستشویی. من به عنوان همراه باهاش رفتم. دوس دارم این کار رو، که وقتی تنهایی میرم دستشویی یکی باهام بیاد. برای همین برای یکی دیگه ام اینکارو میکنم. رفتیم و برگشتیم. کمند هم اومده بود تا اون موقع. بچها سفارش هم داده بودن.

شروع کردیم به حرف زدن با هم. گفتوگو هامون کم کم داشت جون میگرفت. احساس خوبی داشتم. ولی هر چند دقیقه میرفتم توی فکر. حواسم پرت میشد. میرفتم توی خودم. انگار هم میخواستم پیششون باشم هم تحمل کردنشون برام سخت بود. لبخند زدن. بودن باهاشون. گوش دادن بهشون. یاد این افتادم که شاید به خاطر اینه که جدیدا خیلی چیزا دیگه حال نمیده. مثل قبل نیست. قبلا بودن با دوستام یا آدمای موردعلاقم، منو از مشکلاتم دور میکرد باعث میشد توی لحظه باشم. افتادن یه شماره ناشناس با پیش شماره مازندران، افکارمو بهم زد. حدس زدم روانپزشکی باشه که تراپیستم ازش برام وقت گرفته بود. از بچها عذرخواهی کردمو رفتم بیرون کافه که تلفنو جواب بدم.
.
.
.
۱۶ دقیقه، ۴ یا پنج تا نقطه مهم زندگیمو از اول تا الان براش گفتم. به سوالاش جواب دادم. میپرسید فکر میکنی از یک تا ده خلق و خوت چنده؟ سیگار میکشی؟ با داداشات رابطهات چطوره؟ بچه چندمی؟ باشگاه میری؟
به همشون جواب دادم. بهم گفت پس بچه مثبتی. الان که دارم فک میکنم حرفش یه نمه غیرحرفهای بود. اره حتی به شوخی هم اگه بگیریم. بازم غیرحرفهای بود. با این حال حس بدی از بقیه حرفاشو توضیحاتش نگرفتم. بهم گفت برای دارو برام امگا ۳ و یه مهار کننده سروتونین مینویسه. ( حتما سر فرصت دربارهی این ناقل عصبی بخونین و سرچ بزنین)
.
.
برگشتم پیش بچها. دیگه کم کم میخواستن برن. پاشدیم. عکسامونو توی آینه اونجا انداختیم. و از برج زدیم بیرون. بچها امروز اتفاقی فهمیدن من پیانو میزنم. گفتن شهر کتاب جدیدا یه پیانو آورده. بریم برامون بزن. راه افتادیم. راه رفتن توی هراز توی هر وقت سال، حتی تابستون سر ظهر هم دلنشنیه. سایهی درخت ها روی پیاده رو افتاده بود و باد خنکی که میومد، برگ ها تکون میخوردن و به اینور و اونور میرفتن. با خودم فکر کردم. شاید فکر کردن درختا هم مثل ما ادما باشه. اگه هر کدوم از برگهاشون تیکهای از خاطرات یا اطلاعات در نظر بگیریم و باد رو جریان عصبی.باید بگم اره اونام فکرشون به اینور و اونور میره.


رسیدیم به شهر کتاب.
اجازه گرفتم از مدیریتشون. گفتم:
جسارتا میشه از پیانو استفاده کنیم ؟
گفت: مشکلی نداره.
از کلمه جسارتا خوشم میاد. خیلی جذاب و محترمه.
نشستم پشت پیانو، به محض اینکه دستم به کلاویهها رسید، اهنگ خواب های طلایی و مثل همیشه شروع کردم به نواختن. انتخاب اولم همیشه همینه. چون ریتم اروم و روونی داره. بی کلامه و طولانی. اولین اهنگیه که من یادش گرفتم. پیانو رو حرفهای بلد نیستم. در حد چندتا آهنگ و چیزای پایه. گذاشتم صدای اوج گرفتنه بعضی جاهای اهنگ کل فضا رو پر کنه و انگشتامو مثل کابوس روی کلاویه ها میکوبیدم. بعد از چندتا اهنگ و دوباره تکرار کردنشون( چون روی هم ۱۰ تا اهنگ بیشتر بلد نیستم که نصفشم یادم رفته بود) حس کردم دارم یه چیزی حس میکنم. حس کردم انگشتام توی نقطه اوج وقتی کلاویه رو محکم تر فشار میده، داره خشمی رو بروز میده. و جاهایی که اهنگ تموم میشه یا اروم نجوا میکنه، احساس نوازش شدن بهم دست میداد. فکر کردم به حرفی که امروز روانپزشکه بهم گفت:
اون کارایی که قبلا انجام میدادی و بازم انجام بده. حتی اگه دیگه لذت نمیبری ازشون. بازم انجامشون بده.
راست میگفت. همینطوریم شد.
بالاخره از صندلی پیانوی کلاسیکِ عسلی رنگ دل کندم. تا بریم بقیه کتابخونه هم بگردیم که بچها کسل نشن. همین که صندلی رو کشیدم، یه پسره اومد جلو ازم تعریف کرد. شمایلش آشنا میزد( ولی من عینک نداشتم درست نمیدیدمش). بهم گفت میتونی یه چیزی بزنی منم باهات بخونم. گفتم گل گلدون چطوره؟
و استقبال کرد.
اون خوند و من زدم. خیلی ترکیب خوبی شد. کیف کردم. من داشتم کیف میکردمو اونم داشت کیف میکرد. مهم نبود چقدر فالش بودیم یا پیانو کوک نبود یا اون اماده نبود. فقط در لحظه بودیم. حداقل از دید من اینطور بود.
.
.
.
رفتیم طبقه بالای کتابخونه، بعد بازسازیش همین اواخر خیلی بهش رسیدن و بهتر شده. نور بعدازظهر که نارنجی رنگ بود از پنجرههاش میومد داخل و فضا رو برای کتابخوندن توی عصر یه روز تابستون فراهم کرده بود.
از چیزای جالب عکس گرفتم :)






توی راه برگشت، بیشتر به کمند چسبیدم و دستش و گرفتم. البته متوجه شدم اون بیشتر دستمو میگرفت. پیش خودم فک کردم که اخیراً کمتر باهاش وقت گذروندم و امروزم که با هم بودیم کمتر از قبل دستشو گرفتم و سمتش رفتم. توی راه برگشت برای مامانم اینا باقلوا گرفتم و زنگ زدم بهشون گفتم چایی بزارین که دارمممم میاااممم.
یه عالمه پول باقلوا عه شد بچه ها. ولی اومدم خونه تا بازش کردم، و اولیش و خوردم، ترشیش زد توی ذوقم.
همشون ترش شده بودن :(
خیلی ناراحتم.
خیلیییی.
بقیه هم به اندازه من ناامید شدن.
.
.
.
.
از موقعی که اومدم گوشی دست گرفتم تا بنویسم. تا امروز اینجا ثبت بشه. توی گوشی بودنم باعث اعتراض مامان و خالم شد به شدت و برای همین باید بگم. تا افشاگری دیگه
خداحافظ.