ترم ۴ بودیم. یکی از دوستام عاشقِ پسری شد که برق میخوند و توی دانشکده به «نابغه» معروف بود؛ از آنهایی که فکر میکرد انیشتینِ زمانه هست و یک «استعداد درخشان» هم تنگِ اسمش زده بود و کلا دیگه خدا را بنده نبود. از حق نگذریم، قیافهاش خوب بود، اما از آن تیپهایی که کلاً با دخترا حرف نمیزد، تمام زندگیاش درس بود و تنها رویایش «اپلای کردن».
رفیقِ بیچارهی من، وقتی اونو میدید دست و پاش رو گم میکرد، سرخ و سفید میشد و آنقدر ضایعبازی درآورد که حتی رفقای آن پسر هم فهمیدند که عاشق و دیوونه این پسره است . آخرش دل را به دریا زد؛ خودش جرئت نکرد، یکی را فرستاد تا حرف دلش را به آن «انیشتینِ قلابی» بزنه..

جوابِ پسر؟
اول با تکبر گفت: «من اصلاً وقتِ این مسخرهبازیها را ندارم، ترم بعد درسم تمام میشه و در شأنِ من نیست با هر کسی اوکی شم…»
اما بعد، کمی تعلل کرد و انگار که میخواست موش و گربه بازی راه بندازه، گفت: «بهش بگو این ترم نه، ترم بعد…»
یک ترمِ تمام، ما غش و ضعف و رویاپردازیهای رفیقمون رو تحمل کردیم. بماند که اون عوضی، قصه رو به همه گفته بود و هر کسی رو میدید، پز میداد که «فلان دختر به من پیشنهاد داده». کل دانشکده پچپچ میکردند و به رفیقِ من میخندیدند.
شد ترم بعد. رفیقم با هزار امید پیام داد: «صبر کردم، حالا ترم آخره…»
و آنجا بود که پسر، چهرهی واقعیش رو نشان داد. با کمالِ وقاحت گفت:
«خب صبر نمیکردی! فکر کردی من آنقدر سطحم پایین هست که به تو اهمیت بدم؟»
صدای شکستنِ قلبِ رفیقم هنوز توی گوشم هست . اون روزها گذشت، اما یک سوال توی ذهن من موند: چطور یک نفر میتونه اینقدر بیشخصیت و بیملاحظه باشه؟ چطور یک «برچسبِ نخبگی» میتونه به یک آدم اجازه بده با احساساتِ دیگران بازی کنه؟
ایشون نمونه بارز این بود که تحصیلات شعور نمیاره