
دیروز رفته بودم بیرون,یه چند تا کتاب بخرم... زیاد از خونه دور نشده بودم که یه ماشین از پشت بهم زد. سه ساله رانندگی میکنم و این اولین تصادف عمرم بود.با اینکه خیلی عصبی شدم,سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و آرامش م رو حفظ کنم.پیاده شدم و دیدم خیلی اتفاق خاصی نیفتاده,یکم رنگ سپر رفته بود و... همین. وقتی داشتم لباس میپوشیدم که از خونه بیام بیرون,دیدم تلفن همراه م باتری ش تموم شده و خب با خودم نیاوردمش,از این رو به پیرمرد,همونی که از پشت به ماشینم زد گفتم ممکنه با پلیس تماس بگیری؟ گفت باشه. رفتم مدارک ماشین رو پیدا کنم و دیدم هی این پا و اون پا میکنه.گفتم مشکلی پیش اومده؟ دیدم گریه کرد.
- گفت: میشه با پلیس تماس نگیریم؟
-گفتم: چرا؟
-گفت: من دوماهه ماشینم بیمه نداره,پول بیمه ماشین رو ندارم.الان پلیس بیاد ماشین من رو می خوابونه و این(اشاره کرد به یه پسر بچه تو ماشین) از گرسنگی چی کار کنه؟ من با این ماشین مسافرکشی میکنم...
تا اون لحظه اصلا حواسم به پسربچه داخل ماشین نبود.سندروم داون بود,تریزومی 21, احتمالا نوع موزائیسم , از رو فنوتیپ و کنش وری نسبتا بهنجارش این تشخیص رو دادم,هر چند باید گواهی متخصص ژنتیک رو هم ببینم تا مطمئن بشم موزائیسم ه. دیدم پسربچه هم گریه میکنه,یعنی گریه ی پدرش رو دید و شروع کرد به گریه.حدودا 10-12 ساله بود.منم گریه کردم! خیابان خلوت بود و سه نفر در وسط خیابان گریه میکردند. با خودم گفتم این فقط یه تصادف بود و اون بچه مراجع تو نبود.اگه یه روز همچین بچه ای رو بیارن پیشت,میخوای تو مطب گریه کنی؟! هرچند من صرفا به خاطر بچه گریه نکردم,وقتی استیصال پدر و همدردی پسر رو دیدم گریه م گرفت ولی خب به هرحال نتونستم جلوی بغض م رو بگیرم.الان که فکر میکنم یه چندسالی بود گریه نکرده بودم... دیگه حرفی نزدیم.هرکی سوار ماشین ش شد و رفت. با اینکه کلا فکرم درگیر ماجرا بود ولی رفتم و کتاب ها رو خریدم و برگشتم سمت ماشین. در صندوق رو باز کردم و کتاب ها رو گذاشتم. دیدم در بسته نمیشه,یعنی قفل شکسته بود.رفتم صافکاری که درست کنه و گفت شاسی ماشین کج شده! با این که ضربه ی محکمی نبود ولی شاسی رو کج کرد,چون خورده بود به گیره طناب کشنده ماشین.چند میلیونی خرج داره.کلی هم وقتم رو میگیره. ولی من پول تعمیرش رو ندارم و باید از پدرم بگیرم. واقعا کلافه شدم.میخواستم ببرم یه جا دیگه نشون بدم,بگم درست کن پولش رو بعدا برات میارم,دیدم خب ماشین رو خونه نیارم چه توضیحی بدم! گفتم ماشین رو میارم خونه و فردا صبح میبرم تا شب درست کنه.از طرف پرسیدم چقدر طول میکشه؟ گفت دو روز کار داره! تازه پولش رو از کجا جور میکردم. سوار ماشین شدم و رفتم خونه. تو خونه گفتم در صندوق عقب خراب شده,میبرم درستش میکنم. همین. خوابیدم ولی نخوابیدم.همش اون صحنه پدر و پسر جلوی چشمم بود,و از طرفی فکر درست کردن ماشین بودم. درحالی که کم تر از یک هفته فرصت دارم که پیش نویس پروپوزال رو تحویل استاد راهنما بدم, باید روی مقالاتی که استاد راهنما فرستاده بود کار میکردم,آخه من دستیارش هم هستم و کلی اونجوری کار سرم ریخته,تا دوهفته دیگه یه گزارش نسبتا طولانی از دوره ای که شرکت کرده بودم باید می نوشتم ,برای ازمون زبان هم باید آماده بشم,درس های دانشگاه و... که دیگه به کنار... باز رسیدم به نقطه ای که از ته دل بگم "جماعت من دیگه حوصله ندارم..." بالاخره شب ,صبح شد. هیچ ایده ای نداشتم ,اصلا نفهمیدم چرا داستان رو انکار کردم , من تک فرزندم و همه ی توجهات اطرافیان روی من ه , یجورایی هر غلطی هم بکنم کسی حرفی بهم نمیزنه , و درواقع اینجا هیچ اشتباهی هم از من نبود! یکی دیگه از پشت زد بهم و منم دلم سوخت گفتم برو ! دقیقا چی رو میخواستم مخفی کنم؟ ! اصلا چیزی برای مخفی کردن نبود ! همش علامت تعجب ! نه بحث گرفتن پول تعمیر مطرح بود,چون بهم میدادن. نه بحث سرزنش و نه هیچ بحث دیگه ای. فقط به بیهوده ترین شکل ممکن چند ساعتی یه داستانی رو مخفی کردم! سر میز صبحانه همه چی رو گفتم... حتی موقع تکرارش هم گریه م گرفت.انگار میخواستم این بارِ هیجانی رو مخفی کنم! همه چیز رو گفتم و قرار شد تو این هفته پول درست کردن ماشین رو بگیرم. این داستان همینجا تموم شد ولی کشمکش من با خودم شروع شد.من هیچگاه به خاطر ندارم چیزی رو مخفی کرده باشم.حتی مسائلی رو که هیچ کس,عملا هیچ کس با مادرش مطرح نمیکنه رو من گفتم! یعنی اولین تصادف زندگی من مقارن شد با اولین مخفی کاری زندگی من ! و هنوز هم پاک گیجم که من اصلا چی رو ؟ و چرا ؟ مخفی کردم. چون اصلا جایی برای پنهان کاری نبود. شاید داشتم اون هیجان رو پس میزدم.شاید دنبال یه بهانه بودم که خلقم رو تنگ کنم,اصلا چرا خلقم رو تنگ کنم؟ ... شاید رابطه ی اون پدر و پسر من و متاثر کرد .بغض پدر ترکید و پسر گریست ! شاید غبطه خوردم به این رابطه .چون رابطه من و پدرم چندان صمیمی نیست , و در ادامه ؛ از موقعی که ماجرا رو تعریف کردم, دارم سعی میکنم این رویداد رو تبدیل به یک قطعه ادبی کنم,یه داستان کوتاه... یعنی لیبیدو رو تصعید کنم... درحالی که نمیدونم تکیه ی بار روانی روی کدون عنصر هیجانی ه... پاک گیج شدم ... فقط میدونم همچنان حوصله ندارم... تصادف پنجشنبه 28 بهمن ماه00 و امروز که این متن رو می نویسم جمعه29 بهمن ماه 00.