قدم زدن در خیابان ها و عکاسی شهری، دوربین عکاسی قدیمی با باطری پر و حافظه خالی...! حافظه خالی از کوچه ها و خیابان ها.. محله های قدیمی شهر، چهارراه بارانی... یادت هست آنشب که منتظر تاکسی بودیم و باران بر صورت مان ردی از بوسه را پاک میکرد...؟ همان چهارراه که راهمان بود و بارها از آن راه رفته بودیم...
کوچه پس کوچه های ساغری سازان، یاد ایام و قهوه خانه ی همیشگی... عکسی در آیینه ی سالهای جوانی... یادت هست؟ آنروز که کافه چی صدایمان زد: شما چقدر زیبایید؛ بیاید با آیینه دکان من عکس بگیرید... دستانم روی شانه هایت و نگاهم به آخرین پیچ و تاب موهای پشت سرت بود، همان دسته مویی که امتدادش زیر پیراهن ت طغیان کرد و سبزه ی تنت را سبز کرد...
آیینه ها گواه اند، از آن همه شوقی که پشت پلک هایمان پنهان کرده بودیم، مبادا باد سرد پاییزی لرزه بر شعله مان بیافکند...
یادت هست...؟
پاییز در پیش است، خرمالو ها بی تاب اند، برایم خرمالو پوست میگیری؟