ویرگول
ورودثبت نام
مرجان امجد
مرجان امجداز سوگ شروع کردم و با نوشتن آرام شدم. ترم هشتم مدرسه‌ی سمر. تنهایی، عشق و بی‌زمانی، تم‌های ثابت جهان داستانی‌ منند.
مرجان امجد
مرجان امجد
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

شماره ۳۲

دست‌هامو کردم تو جیب پالتویی که نمی‌دونم مال کیه.

تویِ جیب چپش یه گلوله بود.

آدم‌ها توی صف ایستاده‌ن.

زیر تابلویی به اسم «نونوایی شهید فتاح زاده»

قبلا اسمش « پست فرماندهی/ بخش اعزام بود.» حتمن برای اینکه جاسوس‌ها نفهمن اسمش رو کردن نونوایی و مثلا آدما تو صف واستادن که نون بخرن.

آدما نه نگاه می‌کنن، نه پلک می‌زنن.

فقط بخارِ نفس‌هاشونه که میاد رو صورت‌ها.

نمی‌دونم این بخارها آدم‌ن؟

یا ماها مرده‌ایم، اینا هنوز دارن نفس می‌کشن.

یه بچه‌ی بی‌صدا توی صفه.

تویِ چشم‌هاش، خورشید رو دوخته‌ن.

اگه بِهِم برسه، می‌رم عقب‌تر.

نمی‌خوام بچه‌ها توی صف جنگ بمونن.

زن جلویی، توی کیفش آینه نداره.

اما هی لب‌هاشو رنگ می‌کنه.

شاید فکر می‌کنه وقتی شهید شد، باید خوشگل باشه.

یا شاید از بچه‌های اطلاعاته و نباید شناخته بشه.

وقتی نوبتم شد،

یکی فریاد زد: شماره ۳۲

آره، شماره من بود.

گفتم :

_سلام، برادر.

  شماره ۳۲ آماده‌ی اعزامه.

_ برادر می‌پرسه: چند تا می‌خوای؟

_ می‌گم: دوتا نارنجک. یه کلاشینکوف.

دو تا از نارنجکا رو برمیدارم، یکی رو میذارم تو جیبم و یکی رو نگه میدارم تو دست راستم.

نرمه. زیادی نرمه.

این از اون جدیده‌سا

اونوختا از اینا نداشتیم. این حتما شیمیایی داره.

از روی میز یه کلاشینکف ورداشتم ولی چرا این‌قدر داغه؟

دستم سوخت.

پرتش کردم زمین.

صدای آژیر بلند شد.

بوم! بوم! صدای انفجار

پریدم پسر بچه توی صف رو بغل کردم و خودم رو انداختم روش که به اون آسیبی نرسه.

_ برادر داد زد:

   عباس دیوونه! چیکار می کنی؟

     چرا برکت خدا رو می‌ندازی زمین؟

_برکت خدا؟  این… نون بود؟!

_ حالا خدا منو می‌ندازه جهنم؟

زود ورش داشتم از رو زمین.

دست‌هام می‌لرزیدن.

صدای یک بمب، خیلی دور‌تر از اینجا، شنیده می‌شد.

_ گفتم: حاج‌آقا، کی اعزام می‌شیم؟

اون فقط نگام کرد.

لبخندش کج بود.

صداش نازک شد. گفت:

_ جنگ تموم شده، پسرجون؛ یه بار رفتی جنگیدی و موجی برگشتی ولی دیگه تموم شد و قرار نیست دوباره جنگی اتفاق بیفته.

برو خونه پسرم …

ننه‌ات نگرون می‌شه.

اون دو تا خمیر رو هم بذار سر جاش …

#مرجان_امجد

مرداد ماه چهارده صفر چهار

جنگجبهه
۴۳
۸
مرجان امجد
مرجان امجد
از سوگ شروع کردم و با نوشتن آرام شدم. ترم هشتم مدرسه‌ی سمر. تنهایی، عشق و بی‌زمانی، تم‌های ثابت جهان داستانی‌ منند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید