ویرگول
ورودثبت نام
Nika
Nika
Nika
Nika
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

کاشی،رئالیسم جادویی.

همه چیز از آنجا شروع شد که من به نگهبان شبانه ایستگاه ترفیع گرفتم.

شب بود که قرچ قرچ در برقی از پشت سرم به صدا در آمد. مردی بود فرسوده و پیر. توجهی به من نکرد، فقط رفت سمت ایستگاه. اولین چیزی که دیدم، یک کاشی بود. نباید اجازه میدادم کاشی را در جای خود بگذارد. کسی تا به حال اینکار را نکرده بود: که خودش، کاشی خودش را جا بیندازد. اما از طرفی کنجکاو بودم. دوست داشتم اولین نفری باشم که این اتفاق را میدیدم.

مرد پیر، کاشی را روی جایش گذاشت و بعد فشارش داد. گفتم:"میخواهی بروی؟"

نگاه سردی کرد. برای یک لحظه حواسش از کاشی پرت شد. صدایش پیر نبود، هنوز جوان بود:" این دنیا را دوست ندارم."

گفتم:"من هم این دنیا را دوست ندارم."

کاشی را هنوز جا نداده بود. اما من قرار نبود جلویش را بگیرم. درکش میکردم، با تمام وجودم.

گفت:" باید به وظیفه‌ات عمل کنی. من نباید این کار ا انجام بدهم، قانون میگوید. جلویم را بگیر، زود باش."

به دیوار تکیه میدهم. حرفی نمیزنم، فقط نگاه رد و بدل میشود. چشمانش کم کم امید میگیرند . خودش حرف زدن را شروع میکند:"عجیب است که درک میکنی."

کاشی را فشار میدهد. صدای تق بلند جا خوردن کاشی در ایستگاه میپیچد.

میدانم قرار است چه بشود.

پیرمرد کاشی اش را در جای مخصوص گذاشته. وقتی که کم کم کاشی میدرخشد، پیرمرد بغض میکند.

نگاهش میکنم و آخرین سوال عمرش را از او میپرسم:"تو که هستی؟"

لبخند غمگینی میزند:" پیرمردی که شاید در پس زمینه زندگی ات بود، اما محو شد."

چشمانم را میبندم. هیچ کس دوست ندارد کسی شاهد مرگش باشد. وقتی هاله زندگی از دورم میرود، به سمت کاشی میروم.

نگاره های زیادی ندارد. فقط یک گردباد است و آدم ها.

زندگی‌اش همین بوده؟ گردباد و انسان؟

آهی میکشم و برمیگردم. کسی نباید بفهمد که گذاشتم کسی خودش، کاشی جا بندازد. شاید اخراجم کنند. شاید به زندان بیندازندم.

اما مهم نیست.

اینجا در ایستگاه یاد گرفته‌ایم نسبت مرگ ها بی‌توجه باشیم. قانون ما این است: روح ها تا وقتی کاشی‌شان جا نخورد، آرام نمیگیرند.

پدرم به این حرف ها میگفت توهم، خرافات، خزعبلات. اما من آمدم داخل ایستگاه، نه که شیفته کاشی ها باشم. فقط به پول نیاز داشتم.

نفسی میگیرم و سعی میکنم فکر نکنم. همین الان قانون را شکستم، کارم را درست انجام ندادم. اما آیا پشیمانم؟ نه. انسان ها در زندگی حبس نیستند. بگذار بروند، چه میشود؟ میروم سمت سنجاق سینه مشخصاتم. یک ماه است که سنجاقش لق شده، اما هیچ کسی به حرف هایم توجه نمیکند. من که میدانم آخر یک روز، از لباسم می‌افتد و میرود داخل جوب فاضلاب.

"آذرباد گم گشته." اسمم را دوست دارم، شاید به این خاطر که تنها یادگاری پدرم است. پدرم شاعر بود و همین در توضیح اسمم کفاف میدهد.

پاهایم سست میشود.

پدرم اشتباه میکرد؟ خیلی ها اشتباه میکنند.

افکارم سرد و بسته در ذهنم میپیچند. آنقدر به کف زمین نگاه میکنم که کسی پشتم را میزند. نمیترسم، اما سریع برمیگردم.

پیرمرد.

نمرده، زنده است.

کاشی ها، او را نکشتند.

ناله میکند، زیر پلک هایش هیچ چشمی نیست، سیاهی مطلق. دهانش را باز میکند تا حرفی بزند، اما صدایی بیرون نمی‌آید.

دستش روی شانه ام میلرزد، بالاخره میگوید:"اونا...اونا روحم رو گرفتند..." خم میشود و سرفه میکند.

یخ میکنم و حسی غریب نوک پاهایم را میسوزاند. کاشی...کاشی پیرمرد دوباره از جا درآمده. انگار پا داشته، یا آدم بوده.

شاید هم روح پیرمرد در کالبد کاشی آن را تکان داده.

حالا دیگر دستانم میلرزد، پاهایم مور مور میشوند. پیرمرد به سختی ادامه میدهد:"کمکم کن ..."

یک قدم دیگر عقب میروم. پیرمرد روی زانو هایش خم شده و مینالد:"کمکم کن..."

پیرمرد سرش را بالا می‌آورد. با چشمانش که خلا و نیستی تصاحبش کرده به من زل میزند. دوباره تکرار میکند:"کمکم کن..."

باید فرار کنم،اما پاهایم ایستاده اند. انگار پا ندارم. انگار این جسم فقط یک مجسمه بی‌تحرک است.

پیرمرد میگوید:"همه...همه‌شان دروغ میگفتند." چشمانم نبض دارند.. مغزم از این همه اتفاقات خسته شده. شاید دارم خواب میبینم...

پیرمرد یک قدم جلو می‌آید.

سپس روی زمین سفت ایستگاه، می‌افتد.

از گلویم بیرون میپرد:"دروغ..."و صدایم چند بار در سکوت ایستگاه تکرار میشود.

از گلویم بیرون میپرد:"دروغ..."و صدایم چند بار در سکوت ایستگاه تکرار میشود.

کاشیداستانکتابنویسندگی
۵
۸
Nika
Nika
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید