بر سر دلدار رفتم نیمه شب
خیس ِ اشک و مَست و عریان نیمه شب
دل به دست و خونی و وحشت زده
در میانِ ظلمت و ماتم زده
من "منی"بگذاشتم در راهِ او
چون گذشتم از طلب در کارِ او
"خود" کشی کردم ببینم روی دوست
تا که او باشد، فقط او ، بوی دوست
گفتمش ای دوست ، راهی ده مرا
گفت برو اغیار ، نخواهیمت تو را
١٤٠٠/٧/١٩