من از قبل هفت سالگی ام خاطره ی زیادی یادم نیست ....
شاید دو سه تا خاطره اونم با کمک روان شناس تو ذهنم هست که خیلی تصاویر گنگ و مبهمه!
ولی یچیزی رو خيلی خوب یادمه
اینکه همیشه دلم میخواست بمیرم
یادمه میرفتم گوشه ی اتاقم
چشمام رو میبستم و التماس خدا رو میکردم
و جالب اینکه فکر میکردم دعام مستجاب میشه.
بزرگتر که شدم ، دیدم خدا کاری نمیکنه
خودم دست به کار شدم
۱۵ سالم بود....
تصمیم گرفتم کارو تموم کنم
خواهرم به موقع رسید و نجاتم داد
و پدر و مادرم هیچوقت نفهمیدن من چه قصدی داشتم.
تقریبا ۱۰ سال از اون اتفاق میگذره....
و من هنوزم گاهی به خودکشی فکر میکنم
به قولِ صادق هدایت خودکشی با بعضی ها زاده شده...
نمیشه ازش فرار کرد.
امروز چه روزِ خوبی برای اینکار بود
هوا عالی بود
منم نسبت به روزای دیگه احساس زیبایی بیشتری میکردم
مرگِ قشنگی میشد!
حیف!
#ح