ویرگول
ورودثبت نام
حانیه قلعه نویی
حانیه قلعه نویینویسنده ای که در واقعیت و حقیقت گم شده!
حانیه قلعه نویی
حانیه قلعه نویی
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

منی که بی احساس شد

به آیینه نگاه میکنم میترسم ...

از چشمانی که دیگر هیچ احساسی در آن نیست.

از چشمانی که خیلی وقت است اشک نریخته.

از چهره ی جدی و خنثی...

باید میدانستم به همچین موجودی تبدیل خواهم شد، خسته ام ... خیلی خسته !

کاش میشد زندگی را همینجا تمام کرد.

کلِ صحنه برای یک پایان آماده است ، من ، تو ، فضای اتاق ، زندگی !

باز معده درد دارم امروز! انگار از حلقم تا معده ام سرب داغ ریخته اند....

کاش این درد مرا میکشت ، بعد از مرگم دلم برای دانشگاه تنگ میشود.

آن روز که جواب انتخاب رشته ها آمد تجربه ای شبیه مردن بود ... فهمیدم برای همیشه اینجا گیر کرده ام.

ای کاش میمُردم ! کاش در خواب میمردم

کاش زیر باران میمردم ... یا در آغوش ِتو !

یا شاید بعد از شنیدن یک غزل ، بعد از آمدن از یک مسافرت خوب !

کاش دیگر متولد نشوم ! کاش بعد از مرگ تبدیل به ستاره ای شوم در آسمان ، یا ماهی ای در اعماق اقیانوس!

کاش بعد از مرگم هرجا که میروم یک لباسِ سفید بپوشم و موهایم را نبندم .

با خوردنِ قهوه معده درد نگیرم ، کاش تو هم آنجا باشی! کاش گفت و گویی داشته باشیم ؛ مثلا به من بگویی که چقدر سفید به تو می آید ، چقدر خوشحالی و چشمانت میخندد.

کاش یه خانه ی بزرگ داشته باشیم با فرش های قرمز رنگ و نور خورشید از پنجره های خانه روی فرش بتابد...

کاش خانه پر از گل و درخت باشد ، زحمتِ آب دادن به گلها با تو !

با تو دلم میخواست بدون موسیقی برقصم

شاید بچه دار هم میشدیم!

کاش بعد از مرگم به همه ی اینها برسم

خیلی ها قبل از مرگ به اینها رسیده اند.

شاید قانون این باشد که اگر قبل از مرگ آرامش را نیافتی بعد از آن هم نمی یابی !

کاش برای من اینگونه نباشد.

#ح

#روزمره

۲
۰
حانیه قلعه نویی
حانیه قلعه نویی
نویسنده ای که در واقعیت و حقیقت گم شده!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید