
--
ای من،
با نام تو *
*فسیل**، آغاز میکنم.
نه با خشمِ برنیانِ قضاوت، نه با نیشترِ سرزنش. دستهایم خالی از سنگِ اتهام، نگاهم خالی از تیرِ ملامت. چرا که در نهادِ هر بنا، بذری از انحلال نهفته است و در تارهای هر تمدن، نخِ گسستنیِ زوال.
مایهٔ اصلیِ هر جامعه، نه ستونهای استوارِ عدالت، که **لرزشِ زیرینِ اضطراب** است؛ نه همبستگیِ مردمان، که **تَرَکهایِ پنهانِ نفاق**. ما، در این قفسِ طلاییِ تاریخ، همواره در اندیشهٔ ساختن بودهایم و غافل از آنکه هر بنا، گامی است به سوی ویرانیِ خویش.
این قلم، نه جارچیِ عذاب، که **شاهدِ خاموشِ تکرارها**ست. برمیدارد از خاکسترِ نسلهایِ رفته، داستانی دیگر، نه از قهرمانیها، که از **فروپاشیهایِ تدریجی**. از آن مردمانِ بینام که در لابهلایِ روزها، در کوچههایِ بنبستِ زمان، آرامآرام به انتهایِ خود رسیدند؛ بیآنکه بدانند، بخشی از تابلویِ بزرگِ زوال بودند.
«فسیل»، نامی که من بر این قلم نهادهام، یادگارِ آن دیرینانی است که اکنون جز خاطرهای غبارگرفته نیستند. ما نیز، چونان آنان، در این نمایشِ بیپایانِ ظهور و سقوط، نقشی بیش نیستیم؛ **نقشی که روزی فرو خواهد ریخت** تا راه را برایِ نمایشی دیگر باز کند.
--