
تابستان کم کم تمام میشد و بوی ماه مهر میآمد. آن سال، آخرین سال تحصیلی از دوران دبستانم بود و تصمیم گرفتیم مانند هر سال با سرویس به مدرسه بروم. وقتی برای ثبت نام سرویس اقدام کردیم، به ما گفتند که شاید رانندهای که دنبال من میآید، پیکان داشته باشد.
از همان روزها، حالم بد بود و در عین حال، امیدوار بودم رانندهی سرویس، با پراید به دنبالم بیاید. روزهای قبل از مدرسه، به کابوس تبدیل شدند و مرا آزار میدادند.
بزرگترها نظرشان این بود که اشکالی ندارد و ماشینش هر چه که باشد، خوب است؛ اما من دلم نمیخواست سوار پیکان شوم. دوست نداشتم هر روز این احساس را تجربه کنم که ای کاش ماشین سرویسم چیز دیگری بود و یا ای کاش اصلاً برای ثبت نام سرویس اقدام نمیکردیم.
وقتی مدرسهها شروع شد و برای مدرسه رفتن و درس خواندن آماده میشدم، ماشینی که دنبالم آمد، یک پیکان بود. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.
پیکان برای من حس خوبی نداشت. دوست نداشتم سوار آن شوم. وقتی ۳ یا ۴ سالم بود، درب ماشین پیکان خودمان، دستم را گرفت و ناخنهایم شکستند.
پیکان یا پراید؟ اگر هنوز هم آن روزها بود، پراید را انتخاب میکردم تا با آن به مدرسه بروم. پراید، عادی بود. آدم با چیزهای عادی، ذهنش مشغول و آشفته نمیشود. چیزهای غیرمعمول و غیرعادیاند که نظم را در هم میشکنند و آشفتگی به ارمغان میآورند. پیکان در آن روزها، نظم ذهنم را به هم میریخت و من دوست داشتم سوار پراید شوم نه پیکان.
سرویس بوق میزد و من با بیمیلی سوار ماشین میشدم. آن روزها به این فکر میکردم که پیاده به مدرسه بروم و بازگردم؛ اما نمیشد. پس من چارهای نداشتم جز اینکه با این مسئله کنار بیایم.
وقتی سوار ماشین میشدم، انرژی زیادی از دست میدادم؛ چون با خودم کلنجار میرفتم و به خودم میگفتم اشکالی ندارد، همه چیز خوب است؛ اما همه چیز خوب نبود. تا مدتها بخاطر اینکه مجبور بودم با پیکان بروم و بیایم، ناراحت بودم.
روزهایی که دیرتر بیدار میشدم یا شبها دیرتر میخوابیدم، یا روزهایی که امتحان داشتم و لازم بود از شب قبل خودم را برای امتحان آماده کنم و استرسی که برای امتحان تجربه میکردم، سوار پیکان شدن را برایم سختتر میکرد.
آن روزها به من آموخت که همه چیز بر وفق مرادم نخواهد بود. گاهی زندگی، ما را در مسیرهایی قرار میدهد که دوست نداریم تجربهشان کنیم؛ اما چارهای جز تجربه کردن و مواجه شدن و پذیرش آنها نداریم.
وقتی به مدرسه میرفتم، بعضی از دوستانم که با سرویس میآمدند، ماشین آنها هر چیزی بود به غیر از پیکان. من به آنها نگاه میکردم و در دل میگفتم: ای کاش من هم مجبور نبودم سوار پیکان شوم و سوار ماشین سرویس شدن مانند زنگ تفریح مدرسه به من حس خوبی میداد و حالم را خوب میکرد.
بعضی از دوستانم هم که خانهشان نزدیک بود و پیاده رفتوآمد میکردند، به من میگفتند: میای با هم بریم؟ و من در دل میگفتم: ای کاش تو با من میآمدی تا من در پیکان، احساس تنهایی نکنم و کمی به من خوش بگذرد.
روزها و هفتههای آن سال تحصیلی را، به اجبار سوار ماشینی میشدم که دوستش نداشتم، و این مواجهه به من آموخت صبور باشم و به گذر زمان اعتماد کنم. گذر زمان، نتایج بهتری را برایم رقم زد. در میانهی آن سال و بعد از آن، دیگر ماشین پیکان، حالم را بد نکرد. اکنون هم حالم را بد نمیکند. سوار پیکان شدن، تجربهی جالبی است و یادآور بخشی از کودکیام.
چه کسی فکرش را میکرد که یک پیکان زندگی کسی را اینگونه تحتتأثیر قرار بدهد؟
درست است که اکنون حالم به اندازهی آن روزها با پیکان بد نمیشود، اما روزهای پر استرس و اضطرابم را برایم یادآوری میکند.
از اینکه اکنون سوار پیکان شوم، نمیترسم. حتی اکنون که گواهینامهی رانندگی دارم، شاید روزی بخواهم با پیکانی رانندگی کنم. پیکان، بخشی از خاطرات مدرسهام است و هرچقدر ناراحتکننده باشد، باز هم آمادهام تا با خاطراتی که توسط آن تجربه کردهام مواجه شوم و خاطرات جدیدی نیز با پیکان بسازم.
نرجس پوریاوی 🖋️