ویرگول
ورودثبت نام
sin θ
sin θOne, two, make it fun, don't trust anyone
sin θ
sin θ
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

دوران کودکی

تا اواسط نوجوونی همیشه فکر می‌کردم دوران کودکی اون‌قدرها هم روی آدم اثر نمی‌ذاره و هرچی که درموردش میگن چرته یا حداقل روی من که هیچ تأثیری نداشته :)

اما اشتباه می‌کردم...

اینطور فکر می‌کردم وقتی که بچه بودم و بابام رفت خیلی محکم‌تر از چیزی که بودم شدم، تا اوایل نوجوونیم زندگی یه طور بود که انگار تونسته بودم خودم رو جمع‌وجور کنم و جلو برم ولی هرچی بزرگ‌تر شدم، بیشتر افتادم توی رابطه‌ها و موقعیت‌هایی که تهش فقط آزار بود و با این حال باز هم می‌موندم.

نمی‌دونم دقیقاً چرا جدا شدن از آدم‌های بد برام این‌قدر سخت بود. انگار که مثلاً یه ترس عمیق ته دلم بود بدون اینکه متوجهش بشم، ترس از تنها موندن، ترس از اینکه کسی دوستم نداشته باشه یا اصلاً نخواسته باشه منو نگه داره پیش خودش.

اما واقعیت اینه که با وجود همه‌ی این ترس‌ها، زندگی یه جورایی مجبورم کرد تنها بمونم. از غم اینکه دیده و فهمیده نمی‌شدم یا اصلاً گاهی طرف مقابلم نمی‌خواست بفهمه، کم‌کم فاصله گرفتم و این فاصله‌ها ادامه پیدا کرد، تا جایی که بالاخره جرئت کردم کنار بکشم :) و وقتی کنار کشیدم، هیچ فاجعه‌ای اتفاق نیفتاد، دنیا خراب نشد، فقط حال من بهتر شد و کم‌کم جا برای آدم‌هایی باز شد که واقعاً بهتر بودن، مهربون تر بودن، واقعی‌تر بودن و حالا دیگه هیچ ترسی ندارم، هر جایی که حس کنم کسی قدرم رو نمی‌دونه می‌کشم کنار و شاید این همون نتیجه ایه که باید با به پایان رسیدن نوجوونیم بهش می‌رسیدم :)

دوران کودکیتنهایی
۰
۰
sin θ
sin θ
One, two, make it fun, don't trust anyone
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید