بہ نام خدا
موضوع داستان رز طلایی
روزی بود و روزگاری در شهری به اسم توکیو و در
زمانهای قدیم دختری به اسم پرنیا زندگی
میکرد پرنیا و خانواده اش خیلی خیلی خیلی فقیر بودند
و هیچ چیزی نداشتند پرنیا یک دست
لباس داشت و مدام آن را می پوشید . او حتی کفشی
هم نداشت و با پاهایش همیشه برهنه میماند همه سعی
می کرد که به او کمک کنند پرنیا پدر و مادرش را به
خاطر فقیر بودن سرزنش میکرد و آنها را خیلی
ناراحت میکرد با این حال باز هم بود و مادر او سخت
تلاش می کردند تا به او کمک کنند و زندگی خوبی
برای او فراهم کنند یک روز وقتی پرنیا برای قدم زدن
در جنگل رفته بود و همین طور ب طور
مداوم از پدر و مادرش گلایه می کرد که فرشته ای از
داخل آب در آمد و به او گفت : سلام پرنیا.»»
پرنیا سرجایش ایستاده و جیغ زد فرشته گفت از من
نترس من فرشته نجات توام هر کسی فرشتهنجات
خودش رو داره پرنیاتعجب کرد و پرسید:«« برای چی
اومدی:»
فرشته گفت : « هر وقت بینم که تو از زندگی ناراضی
هستی به تو کمک می کنم. به تو شاخه ی گلی میدم
که که با این شاخه اگر کار کنی از فقر در میای
پرنیا قبول کرد. طراحی پرنیا خیلی جلو بود پس او
تصمیم گرفت طراحی آموزش دهد. او اول یک شاگرد
داشت ولی بعد ها هزاران شاگرد داشت که به آنها
آموزش
میداد او بعدها پدر و مادرش را هم از فقر نجات داد
و خانه ای هم برای خود و خانواده ی خود ساخت آنها
ثروت مند ترین انسانهای آن زمان در عرض ۳ سال
شده بودند پرنیا که خودش کار می کرد و زحمت
میکشید اکنون قدر پدر و مادرش را میدانست و
همیشه از آنها تشکر می کرد . حتی بعد ها وقتی بزرگ
شد فهمید که تلاش بد که زندگی اش را نجات داد نه
گل رز .
پایان