ویرگول
ورودثبت نام
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

سکوت

پارت ۴ – گذشته‌ای که پنهان نمی‌ماند

شب از نیمه گذشته بود، اما خواب به چشمان آریا

نمی‌آمد. از وقتی به این مدرسه‌ی جدید آمده بود،

احساس خفگی می‌کرد. انگار در دنیایی گیر افتاده بود

که به او تعلق نداشت. تلفنش را برداشت، صفحه‌ی

چت‌هایش خالی بود. کسی از دوستان قدیمی‌اش دیگر

به او پیام نمی‌داد. هیچ‌کس نمی‌پرسید کجاست یا چرا

ناگهان ناپدید شده.

روی تخت دراز کشید و به سقف زل زد. تصاویر گذشته

جلوی چشمانش رژه می‌رفتند.

چند ماه قبل…

پشت فرمان ماشین نشسته بود، صدای موسیقی در

ماشین پخش می‌شد، و دستش روی فرمان بی‌هدف

می‌چرخید. کنارش سه نفر از دوستانش بودند، همه‌شان

از خانواده‌های پولدار، همه‌شان بدون دغدغه. شب‌های

تهران برایشان مثل زمین بازی بود، و آن شب هم مثل

همیشه، قرار نبود با یک شب عادی تمام شود.

یکی از پسرها گفت:

– آریا، یه کاری کن بریم تو اخبار! یه دیوونگی واقعی!

آریا خندید. همیشه از هیجان لذت می‌برد، اما

نمی‌دانست این شب قرار است زندگی‌اش را زیر و رو

کند. پایش را روی گاز فشار داد، سرعت بالا رفت.

چراغ‌های خیابان مثل ستاره‌های محو شده در

پس‌زمینه‌ی شب بودند. اما بعد…

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. نورهای قرمز و آبی

پلیس، ترمزهای ناگهانی، و صدای فریاد. وقتی به

خودش آمد، روی آسفالت خیابان افتاده بود، گوشش از

صدای جیغ و همهمه پر شده بود. ماشین چند متر

آن‌طرف‌تر متوقف شده بود، و یک نفر…

یک نفر روی زمین افتاده بود.

بعد از آن شب، همه چیز تغییر کرد. خانواده‌اش با نفوذ

و قدرت، پرونده را جمع کردند، اما یک چیز را

نتوانستند پاک کنند: بی‌آبرویی و رسوایی‌ای که به نام

"آریا تهرانی" ثبت شده بود.

مجازات واقعی‌اش؟ فرار از آن دنیای درخشان، و

سقوط به این مدرسه‌ی پر از نگاه‌های کنجکاو.

حالا…

آریا از جا بلند شد. از پنجره به خیابان تاریک نگاه کرد.

نفسش را بیرون داد. گذشته هیچ‌وقت آدم را رها

نمی‌کند…

و آوا، این دختر عجیب و متفاوت، شاید قرار بود

ناخواسته در زندگی‌اش چیزی را تغییر دهد که خودش

هم هنوز نمی‌دانست.

#سکوت

۰
۰
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید