ویرگول
ورودثبت نام
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

سکوت

شروع داستان – پارت ۱:

آوا در کوچه‌های خاکی محله‌شان در حال رفتن به

مدرسه بود. درختان خشکیده کنار خیابان، خانه‌های

قدیمی که سقف‌هایشان سوراخ شده بودند، و صدای

دعواهای همسایه‌ها که همیشه در گوش آوا پیچیده

بود، زندگی روزمره‌اش را تشکیل می‌دادند.

او آرزو داشت روزی از این محله بیرون برود، اما این

آرزو همیشه به نظر دور از دسترس می‌آمد. آوا همیشه

خود را دختر متفاوتی می‌دانست؛ نه به خاطر ظاهری

که داشت، بلکه به خاطر ذهنی که از دیگران فاصله

داشت.

امروز هم مانند همیشه، حین راه رفتن در کوچه‌های

شلوغ، توجه‌اش جلب شد به یک ماشین لوکس که

ناگهان از کنار او رد شد. آوا حتی برای لحظه‌ای فکر

کرد که صاحب آن ماشین می‌تواند کسی باشد که مثل

خودش آرزوهای بزرگی دارد، اما نه در این دنیای فقیر.

چند دقیقه بعد، وقتی دروازه‌ی مدرسه رسید، نگاهش به

پسری افتاد که وارد مدرسه می‌شد. او آریا بود، پسری

که خیلی‌ها در مدرسه در موردش حرف می‌زدند. جوانی

با لباس‌های برند، موهایی مرتب و ظاهری که هیچ‌کس

نمی‌توانست او را با این محله مرتبط بداند.

آوا از دیدن او شگفت‌زده شد، و در دلش یک سوال

بی‌جواب پیچید:

"چه چیزی در این دنیای مختلف، می‌تواند این دو نفر را

به هم نزدیک کند؟"

#سکوت

۱
۰
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید