💔 رمان: صدای سکوت🌙
✦ پارت ۳۰ ✦
صبح زود بود و بارون هنوز نم نم میبارید.
سعید و من وارد کلانتری شدیم، پرونده و گوشی ضبط شده رو دستم گرفته بودم و هر قدمم حس سنگینی داشت.
بازپرس جوانی جلوی میز نشست، پرونده رو ورق زد و گفت:
— شما گفتید تهدید شدین و مدرک صوتی دارین؟
لبخند کوچیکی زدم و گوشی رو روشن کردم.
صدای خودش توی اتاق پیچید:
— بیا جلو، فکر کردی میتونی منو دور بزنی؟ همه چیزت رو خراب میکنم…
چشمای بازپرس از تعجب بزرگ شد.
— این… خیلی واضح و مستقیم تهدیده. دستور میدم فوراً برای بازداشت اقدام بشه، گفت و تلفن رو برداشت تا هماهنگ کنه.
با لبخند، نفسی راحت کشیدم و حس کردم بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد.
سعید دستم رو گرفت و گفت:
— بیا لیا… حالا کار درست شروع میشه.
اما درست وقتی میخواستیم از اتاق خارج بشیم، تلفن بازپرس زنگ خورد.
صدای پشت خط عصبانی و خشن بود:
— این دستور بازداشت رو متوقف کنید! پرونده حساسه و نباید عجله بشه!
چهرهی بازپرس تغییر کرد.
— ولی… این مدرک صوتی مستنده!
صدای پشت خط قطع شد و بازپرس با نگاهی نگران گفت:
— ظاهراً یه مقام بالاتر دستور داده، تا وقتی بررسیهای بیشتری انجام نشده، هیچ اقدامی نشه.
نفسم بند اومد.
سعید سکوت کرد، فقط دستمو گرفت و گفت:
— لیا… این یعنی ما تازه وارد مرحلهی سختتر شدیم.
به خودم گفتم:باز هم سکوت؟ نه من هرجور شده حقیقتو میگم
رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
باز هم سکوت؟ نه… این بار، من هر طوری شده حقیقتو میگم.