زهرا سالاری نویسنده·۱۰ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و هفتم به قلم زهرا سالاری✍️پارت ۳۷ – رمان صدای سکوت🌙صبح شد و نور کمرنگ از پنجره افتاد روی صورت خستهام. نسرین خانم داشت برای خودش چای میریخت– بیا، دخترم، یه چای بخو…
زهرا سالاری نویسنده·۲۲ روز پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت سی و ششم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۳۶ – رمان صدای سکوت🌙تهِ چشمای سعید یه حس گرما بود… یه چیزی بین دلسوزی و اطمینان. برای یه لحظه دلم خواست همونجا بمونم، فقط نگاش کنم…
زهرا سالاری نویسنده·۲۴ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و پنجم به قلم زهرا سالاری✍️پارت۳۵__رمان:«صدای سکوت» 🌙وقتی دور شد، صدای قدمهایش محو شد. من هنوز ایستاده بودم؛ دستم میلرزید، گوشی گرم بود از قابِ دستم. گوشهی لبم خی…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و چهارم به قلم زهرا سالاری✍️پارت ۳۴ — رمان: «صدای سکوت»🌙هنوز گرمِ تخت بودم که اذان صبح از دور توی گوشم پیچید. پردهی نازکِ اتاق کمی تکون خورد و یک خط نورِ سرد افتاد ر…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و سه به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۳۳ – رمان صدای سکوت🌙پلکام سنگین شد و خوابم برد...نمنم بارون به شیشههای اتاق میخورد و صدای قطرهها مثل لالایی میپیچید توی هوای سا…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت سی و دوم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۳۳ – رمان صدای سکوت🌙پلکام سنگین شد و خوابم برد...نمنم بارون به شیشههای اتاق میخورد و صدای قطرهها مثل لالایی میپیچید توی هوای سا…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت سی و دوم به قلم زهرا سالاری ✍️ رمان: صدای سکوت🌙✦ پارت ۳۲ ✦صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. نور خاکستری از لای پردهی حریر افتاده بود روی صورتم. چشمهام هنوز نیمهباز بود،…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و یکم به قلم زهرا سالاری ✍️ رمان: «صدای سکوت»🌙پارت ۳۱ ( از زبان لیا)وقتی از کلانتری برگشتم، هوا کمکم داشت تاریک میشد. بارون دیگه بند اومده بود ولی زمین هنوز خیس بو…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی به قلم زهرا سالاری✍️💔 رمان: صدای سکوت🌙✦ پارت ۳۰ ✦صبح زود بود و بارون هنوز نم نم میبارید.سعید و من وارد کلانتری شدیم، پرونده و گوشی ضبط شده رو دستم گرفته بود…
زهرا سالاری نویسنده·۲ ماه پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت بیست و نهم به قلم زهرا سالاری✍️💔 رمان: صدای سکوت🌙✦ پارت ۲۹ ✦با دستانی لرزون گوشی رو محکمتر گرفتم. هنوز صدای کامران توی گوشم زنگ میزد:«اگه یه کلمه دیگه بگی، کاری میکن…