زهرا سالاری نویسنده·۲ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و ششم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۶ – صدای سکوت🌙نفسهام هنوز تند بود. حس میکردم قلبم داره از توی گلوم بیرون میزنه. تکیهم به دیوار بود، ولی زانوهام سست شده بودن.صد…
زهرا سالاری نویسنده·۲ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و پنجم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۵🌙صدای نفسهای مرد، مثل وزیدن باد سرد توی اتاق پیچید. قلبم هنوز میزد، تندتر از قبل.دستم رو روی دکمهی قفل در فشار دادم، ولی دستم ل…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت چهل و چهارم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۴🌙صدای شکست در، مثل ضربهای توی دل من نشست. دستم از ترس به درب چسبید.قلبم تندتر از قبل میزد و همه چیز به نظر تاریکتر از قبل میرس…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و سوم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۳🌙صدای زمزمه دوباره اومد. اینبار واضحتر. خیلی نزدیکتر از قبل.– لیا…به قلبم فشار اومد. تکون خوردم، دستهامو جلوی صورتم گرفتم، انگ…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و دوم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۲🌙همون شب تا صبح خوابم نبرد. بارون هنوز میبارید و صدای قطرهها رو سقف مثل ضربان قلبم تند و بیقرار بود.گوشی کنار تختم بود، چندبار…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و یکم به قلم زهرا سالاری✍️پارت ۴۱– رمان صدای سکوت🌙اون شب خیلی دیر به خونه رسیدم. انگار یه وزنهی سنگین روی قلبم بود که هر لحظه سنگینتر میشد. در رو باز کردم و وارد…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۰ – رمان صدای سکوت🌙ساعتها گذشت و من همچنان در دل خیابانها قدم میزدم. خبری از کامران نشد، اما حس عجیبی داشتم که همونطور که سعید گ…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت سی و نهم به قلم زهرا سالاری ✍️ پارت ۳۹ – رمان صدای سکوت🌙صبح روز بعد، طبق برنامهی سعید، تصمیم گرفتم اولین قدم رو بردارم. احساس اضطراب و هیجان عجیبی داشتم. با وجود همهی…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و هشتم به قلم زهرا سالاری✍️💔 پارت ۳۸ – رمان صدای سکوت🌙بعد از شنیدن حرف مأمور، سعید نفس عمیقی کشید و گوشی رو به دستش گرفت.– باید مرحلهی اول رو شروع کنیم، لیا. اول ا…
زهرا سالاری نویسنده·۳ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و هفتم به قلم زهرا سالاری✍️پارت ۳۷ – رمان صدای سکوت🌙صبح شد و نور کمرنگ از پنجره افتاد روی صورت خستهام. نسرین خانم داشت برای خودش چای میریخت– بیا، دخترم، یه چای بخو…