زهرا سالاری نویسنده·۹ روز پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت چهل و چهارم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۴🌙صدای شکست در، مثل ضربهای توی دل من نشست. دستم از ترس به درب چسبید.قلبم تندتر از قبل میزد و همه چیز به نظر تاریکتر از قبل میرس…
زهرا سالاری نویسنده·۱۱ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و سوم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۳🌙صدای زمزمه دوباره اومد. اینبار واضحتر. خیلی نزدیکتر از قبل.– لیا…به قلبم فشار اومد. تکون خوردم، دستهامو جلوی صورتم گرفتم، انگ…
زهرا سالاری نویسنده·۱۳ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و دوم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۲🌙همون شب تا صبح خوابم نبرد. بارون هنوز میبارید و صدای قطرهها رو سقف مثل ضربان قلبم تند و بیقرار بود.گوشی کنار تختم بود، چندبار…
زهرا سالاری نویسنده·۱۴ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل و یکم به قلم زهرا سالاری✍️پارت ۴۱– رمان صدای سکوت🌙اون شب خیلی دیر به خونه رسیدم. انگار یه وزنهی سنگین روی قلبم بود که هر لحظه سنگینتر میشد. در رو باز کردم و وارد…
زهرا سالاری نویسنده·۱۷ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت چهل به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۴۰ – رمان صدای سکوت🌙ساعتها گذشت و من همچنان در دل خیابانها قدم میزدم. خبری از کامران نشد، اما حس عجیبی داشتم که همونطور که سعید گ…
زهرا سالاری نویسنده·۱۸ روز پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت سی و نهم به قلم زهرا سالاری ✍️ پارت ۳۹ – رمان صدای سکوت🌙صبح روز بعد، طبق برنامهی سعید، تصمیم گرفتم اولین قدم رو بردارم. احساس اضطراب و هیجان عجیبی داشتم. با وجود همهی…
زهرا سالاری نویسنده·۱۹ روز پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و هشتم به قلم زهرا سالاری✍️💔 پارت ۳۸ – رمان صدای سکوت🌙بعد از شنیدن حرف مأمور، سعید نفس عمیقی کشید و گوشی رو به دستش گرفت.– باید مرحلهی اول رو شروع کنیم، لیا. اول ا…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و هفتم به قلم زهرا سالاری✍️پارت ۳۷ – رمان صدای سکوت🌙صبح شد و نور کمرنگ از پنجره افتاد روی صورت خستهام. نسرین خانم داشت برای خودش چای میریخت– بیا، دخترم، یه چای بخو…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت 🌙پارت سی و ششم به قلم زهرا سالاری✍️ پارت ۳۶ – رمان صدای سکوت🌙تهِ چشمای سعید یه حس گرما بود… یه چیزی بین دلسوزی و اطمینان. برای یه لحظه دلم خواست همونجا بمونم، فقط نگاش کنم…
زهرا سالاری نویسنده·۱ ماه پیشرمان صدای سکوت🌙پارت سی و پنجم به قلم زهرا سالاری✍️پارت۳۵__رمان:«صدای سکوت» 🌙وقتی دور شد، صدای قدمهایش محو شد. من هنوز ایستاده بودم؛ دستم میلرزید، گوشی گرم بود از قابِ دستم. گوشهی لبم خی…