💔 پارت ۳۸ – رمان صدای سکوت🌙
بعد از شنیدن حرف مأمور، سعید نفس عمیقی کشید و گوشی رو به دستش گرفت.
– باید مرحلهی اول رو شروع کنیم، لیا. اول از همه، هر حرکت کامران باید ثبت بشه.
نگاهم بهش دوخته شد، قلبم تند میزد، ولی یه حس امنیت عجیب هم بود.
– یعنی چی؟ من باید چیکار کنم؟
– قدمهات رو کنترل کن، هر جا میری با خودت گوشی داشته باش. من و مأمور همه چیزو پیگیری میکنیم.
بعد سعید از کیفش یه دفترچه کوچک بیرون آورد و شروع کرد برنامهها رو نوشتن: زمانبندی، مکانهایی که کامران ممکنه بیاد، تماسهای لازم با پلیس محلی. هر چیزی دقیق و مشخص بود.
من گوش میدادم و جزئیات رو تو ذهنم ثبت میکردم:
ـ گوشیم همیشه روشن باشه
ـ هیچ جایی تنها نروم
ـ هر تهدید یا حرکت مشکوک رو فوراً ضبط کنم
سعید لبخندی زد و گفت:
– بیا، اولین قدم فردا صبحه. ما مطمئن میشیم هیچ چیز بدون
مدرک نمونه
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
مدرک نمونه