رمان: «صدای سکوت»🌙
پارت ۳۱ ( از زبان لیا)
وقتی از کلانتری برگشتم، هوا کمکم داشت تاریک میشد. بارون دیگه بند اومده بود ولی زمین هنوز خیس بود و بوی خاک نمخورده تو کوچه پیچیده بود.
نسرین درِ خونه رو باز کرد؛ با همون صدای نرم و بیتکلفش گفت:
ـ خستهای دخترم؟ بیا یه چای برات بذارم.
کیفم رو انداختم گوشهی اتاق. هنوز دستم میلرزید، گوشی توی جیبم گرم بود — انگار هر لحظه ممکن بود شمارهای از اون بالا زنگ بزنه و همهچی رو خراب کنه. نسرین برای چای از قوری سفیدش استفاده کرد، صدای قلقلِ آب که میاومد، حس عجیبی از عادیبودن بهم داد.
یه لیوان چای داغ دستم دادن. بخارِ کمرنگش صورتم رو گرم کرد و یک لحظه دنیا آروم شد.
نشستم روی مبل سبزِ چرک، چشمم به پنجره افتاد؛ چراغِ خیابون دوردست مثل نقطههای زرد میدرخشید. نسرین رفت آشپزخونه و صداش دور شد. من گوشی رو روشن کردم، فایل صوتی رو چند بار دیگه گوش دادم تا مطمئن شم چیزی از دست ندادم. هر بار که صدای کامران میاومد، قلبم تندتر میزد، ولی اینبار هر تند زدن، تبدیل شده بود به انگارِ یقین. من چیزی داشتم که اون نداشت: حقیقت ضبطشده.
نسرین برگشت، یه تکه نون و پنیر آورد و نشست روبهرویم. گفت:
ـ فردا برنامهریزی کن. ما باید هدفمند جلو بریم.
بهش گفتم:
ـ من میخوام بفهمم کی پشت این شمارهس. میخوام ردِ تماسها رو تا ته بگیرم.
شب که شد، قبل از خواب دفترم رو باز کردم. یک چراغ مطالعهی کوچک روشن گذاشتم؛ نورش گرم و زرد بود. خودکار رو برداشتم و لیست کارها نوشتم — اسمهایی که باید پرسوجو بشه، جاهایی که باید برم، کسانی که ممکنه حرف داشته باشن. هر خطی که کشیدم، یه جور سبکتر میشدم.
قبل از خواب، تخت نرمی که نسرین برام پهن کرده بود رو نگاه کردم؛ پتو بوی صابون میداد. احساس خستگی عمیق توی استخوانهام بود. ولی مغزم نمیخواست خاموش بشه؛ افکار تند و تیز میآمدن و میرفتند. چند دقیقه به سقف خیره شدم و گفتم تو دلم: «فردا شروع میکنم. از همون جا که خونده بودم — از پشتِ پرده.»
چشمهام کمکم سنگین شد. خواب به شکلِ تکهتکه اومد؛ صحنههایی کوتاه از بچگیام، تصویرِ خانه، صدای خندهای که دیگه وجود نداشت، و بعد برگشتن به تصویر حال: پرونده، فایل صوتی، و اسمِ «خادمی» که مثل یک شمعِ داغ توی ذهنم روشن بود.
صبح با نورِ ملایم از پنجره بیدار شدم، هوا خنک بود و روی میز روبهروی تخت یه فنجون چای سرد مونده بود. نسرین زودتر از من بیدار شد؛ صدای ظرف شستنِ آرامش به گوشم رسید. از تخت پاشدم و لباس راحتیام رو عوض کردم؛ یه ژاکت ساده و شلوار جین. قبل از بیرون رفتن سه کار کردم: گوشیمو چک کردم، دفترمو باز کردم، و یک لقمه نون برداشتم تا تو راه بخورم
اولین توقف، کافهای بود که یه آقامخابراتیِ قدیمی هر روز صبح اونجا صبحونه میخورد — نسرین گفت اون آدم گاهی اطلاعاتی از تماسها داره. وقتی وارد شدم، بوی قهوه و نان تازه پیچیده بود. آقا رو دیدم، سلام کردم و مستقیم گفتم:
ـ میتونم چند دقیقه حرف بزنم؟ درباره یه شمارهی ناشناس.
اون مرد یک نگاه دقیق بهم انداخت، بعد گفت:
ـ باید دلیل داشته باشی که بخوام کمکت کنم، دخترم. این مسائل خطرناکه.
گفتم:
ـ دلیل دارم. پروندهای هست که احتمالا یه مقام دخالت کرده. فقط میخوام بدونم این شماره از کدوم منطقهس.
چند دقیقه حرف زدیم، اون شماره رو گرفت و با زبانِ تخصصیاش چند تا جمله گفت. بعد آروم گفت:
ـ این شماره از دفترِ یک شرکتِ دولتی میره بیرون. اگه بخوای، با یه آشنا صحبت میکنم. ولی احتیاط کن، دخترم. وقتی میرسی به بالاتر، بازی کثیف میشه.
قلبم توی سینهم لرزید؛ هم خوشحال شدم هم ترسیدم. داشتم وارد منطقهای میشدم که شاید بیش از حد بزرگ بود. اما حالا دیگه راه عقبگرد نبود.
تا ظهر چند تماس ترتیب داده شد. نسرین و من با هم رفتیم یک دفتر اسناد که ممکن بود مهر و امضاهای پیوست به نامهها رو نشون بده. وارد شدیم، مرد مسئول با دقت پروندهها رو ورق زد و گفت:
ـ این امضاها به نظر رسمی میان، ولی یه جای کار میلنگه. میتونم از این اسناد رونوشت بگیرم، ولی باید رسمی درخواست بدیم.
هر حرکت، هر جمله، همهش نیاز به صبر و برنامه داشت. نه هول، نه عجله. من یاد گرفتم که شبیه سالهای قبل واکنش ندم؛ هر قدم هدفمند و حسابشده بود. وقتی عصری برگشتم خونهی نسرین، خسته اما مصمم، باز دفترمو باز کردم و نوشتن رو ادامه دادم. قلم روی کاغذ میرقصید؛ هر سطر، حکمِ یک قطعه از پازلِ بزرگ رو داشت.
شب که دوباره روی تخت دراز کشیدم، احساس کردم یه چیزی توی قفسهی سینهم تغییر کرده — نه کامل، نه بیهراس، اما محکمتر. قبل از خواب انگار به خودم قولی دادم: «نترس، لیا. تو دیگه تنها نیستی و این مسیر رو تا ته میری
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
خمیری.»