ویرگول
ورودثبت نام
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده> من زهرا سالاری‌ام، دختری که با دردها ساخت، با لبخند ادامه داد و از دل سختی‌ها نوشت. نویسنده‌ای از دل احساسات… زهرا سالاری، متولد ۱۳۸۷ ✨ برای رمان درخواستی به ایدی زیر پیام بدید salari1387zahra2025
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

رمان صدای سکوت 🌙پارت بیست و نهم به قلم زهرا سالاری✍️

💔 رمان: صدای سکوت🌙

✦ پارت ۲۹ ✦

با دستانی لرزون گوشی رو محکم‌تر گرفتم. هنوز صدای کامران توی گوشم زنگ می‌زد:

«اگه یه کلمه دیگه بگی، کاری می‌کنم که حتی اون پیرزنه هم بهت پناه نده…»

نفس‌هام به شماره افتاده بود. قلبم تند می‌زد، مثل طبل جنگ. نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم… فقط می‌دونستم این بار، برگ برنده دست منه.

رفتم سمت کافه‌ی کوچیکی که همیشه با سعید قرار می‌ذاشتیم. اون‌جا بود، با همون لبخند آرومش، اما تا نگاهم افتاد، فوری فهمید یه چیزی شده.

گفت:

— لیا، چی شده؟ رنگت پریده.

لب‌هام خشک شده بود، فقط تونستم بگم:

— سعید… من تونستم صداش رو ضبط کنم… خودش تهدیدم کرد.

چشماش باز شد، برق افتاد توی نگاهش. گوشی رو ازم گرفت، گوش داد. با هر جمله‌ای که از دهن کامران بیرون می‌اومد، چهره‌ی سعید سردتر و جدی‌تر می‌شد. آخرش نفس عمیقی کشید و گفت:

— این می‌تونه کل ورق رو برگردونه لیا… ولی باید مواظب باشی. اون آدم خطرناکه.

— من از خطر خسته‌م سعید. فقط می‌خوام تموم بشه… برای همیشه.

اون‌ شب تا دیروقت توی ماشین نشستیم. بارون می‌بارید و صدای قطره‌ها می‌خورد به شیشه، انگار آسمون هم بغض کرده بود. سعید گفت:

— فردا صبح، با این صدا می‌ریم کلانتری. قول می‌دم دیگه تنها نباشی.

#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری نباشی.

۱
۰
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
> من زهرا سالاری‌ام، دختری که با دردها ساخت، با لبخند ادامه داد و از دل سختی‌ها نوشت. نویسنده‌ای از دل احساسات… زهرا سالاری، متولد ۱۳۸۷ ✨ برای رمان درخواستی به ایدی زیر پیام بدید salari1387zahra2025
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید