
بله، راست میگویند. اگر وجدانت را بفروشی، خیلی چیزها میتوانی داشته باشی. پول، ماشین مدل بالا، خانه توی محله خوب، رضایت رئیس و گاهی حتی راحتی خیال.
انگار که یک مغازهای درونمان هست و وجدان آن کالای گرانقیمتی است که مشتریهای زیادی برایش صف کشیدهاند. فقط کافی است بگویی «قبول»، و در ازایش هرچه بخواهی به تو میدهند. دنیا هم طوری ساخته شده که هر روز به ما ثابت میکند آدمهای بیوجدان راحتتر زندگی میکنند، زودتر به مقصد میرسند و کمتر دلشان میشکند.
اما مشکل اینجاست: وقتی وجدانت را میفروشی، معاملهات با کیفی خالی است. چون وجدان آن چیزی نیست که «داشته باشی» تا بعد «بفروشی». وجدان تو خودت است. مثل نبض است، مثل نفس کشیدن. آدمی که وجدانش را میفروشد، دیگر خودش نیست. یک پوکهای شده به شکل آدم، که همه چیز را دارد جز خودِ واقعیاش. او حالا پول دارد اما نمیداند با آن چه کند، جز اینکه پول بیشتر جمع کند. قدرت دارد اما آن قدرت مدام به او یادآوری میکند که از کجا آمده. راحتی دارد اما راحتیاش شبیه خواب سنگین بعد از یک کار بد است؛ عمیق اما بیلذت و پرکابوس.
ما در جامعهای زندگی میکنیم که مدام به ما تلقین میکند داشتهها مهم هستند، نه بودنها.
میگویند نتیجه مهم است، راهش را بعداً درست میکنیم؛ میگویند همه این کار را میکنند، تو چرا گیر میدهی؟ و خیلیها هم میخرند.
خیلیها وجدانشان را میفروشند و سوار ماشینهای آنچنانی میشوند و توی خیابان بوق میزنند تا بقیه ببینند چه «چیزهایی» دارند. اما اگر از پشت پنجره به چشمهایشان نگاه کنی، تهی است. تهی از آن آرامشی که با هیچ پولی نمیشود خرید.
آدم بیدار کسی نیست که از داشتههای دنیا چشم بپوشد؛ آدم بیدار کسی است که میداند بعضی چیزها قیمت ندارند.
وجدان، شرافت، صداقت... اینها کالا نیستند که بتوانی توی ویترین بگذاری و به اولین مشتری بفروشی. اینها هویت تو هستند. و کسی که هویت خودش را بفروشد، نه این دنیا را دارد و نه آن دنیا را. یک چیزهای هست که اگر ببازی، همه چیز را باختهای؛ حتی اگر ظاهراً همه چیز را به دست آورده باشی.
و جالب اینجاست که این معامله هیچوقت یکباره انجام نمیشود. آدم یک روز صبح از خواب بیدار نمیشود که بگوید «امروز وجدانم را میفروشم». شیطان همیشه واردِ آرام وارد میشود. اول با یک دروغ کوچک شروع میکنی، یک حرف حق را نمیزنی، یک جا سکوت میکنی تا به کسی برنخورد. بعد یک حقیقت را کمی وِراستاری میکنی تا به نفع خودت باشد. بعد پشت کسی حرف میزنی تا خودت بالا بیایی. بعد پایمال کردن حق کسی برایت عادی میشود. هر بار وجدان یک تلنگر میزند، اما تو میگویی «این یکی را هم به خاطر مصلحت انجام دادم». تا اینکه یک روز میبینی دیگر صدای تلنگری در کار نیست. وجدان دیگر مرده است. آن وقت است که میفهمی چه بلایی سر خودت آوردهای.
آنهایی که این راه را رفتهاند، فکر میکنند به آرامش رسیدهاند. اشتباه نکنید، فرق است بین آرامش و کرختی. آدم بیوجدان کرخت میشود، نه آرام. دیگر برایش فرق نمیکند حق با کیست، راست و دروغ معنی ندارد، غم مردم برایش مثل خنده در فیلمهای خارجی میماند: میبیند اما نمیفهمد. در ظاهر همه چیز را دارد، اما شبها که سرش را میگذارد روی بالش، یک خلأ عجیب توی سینهاش سنگینی میکند. به همه چیز رسیده جز به خودِ واقعیاش. و بدتر از همه، دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند، چون فکر میکند همه مثل خودش هستند و اگر فرصت پیدا کنند، او را میفروشند.
بله، اگر وجدانت را بفروشی، میتوانی توی این دنیا خیلی چیزها به جیب بزنی. میتوانی از نردبان ترقی چند پله را یکباره بالا بروی. میتوانی پولدار شوی، به مقام برسی، برای خودت کسی بشوی. اما ته تهش، وقتی همه اینها را به دست آوردی، میبینی چیزی کم داری. همان چیزی که نمیشود خرید، نمیشود فروخت، نمیشود جعل کرد: احترام به خود. آن لحظه که توی آینه نگاه میکنی و از خودت خجالت میکشی، تازه میفهمی که چه گنجی را به چه قیمت ناچیزی فروختهای.
و اما راستش را بخواهید، کسی که وجدانش را میفروشد، آخرش نه این دنیا را دارد و نه آن دنیا را. اینجا که هست، دلش پیش خودِ واقعیاش است. آنجا که میرود، دستش از این مال و منال کوتاه است. تنها چیزی که برایش میماند، حسرت است. حسرتِ روزی که میتوانست یک «آدم» بماند، اما ترجیح داد یک «چیز» بشود. برای همین است که میگویند بعضی چیزها را اگر ببازی، همه چیز را باختهای؛ وجدان یکی از همانهاست. پس بیایید حواسمان باشد این کالای نفیس را به حراج نگذاریم. قیمتش از همه چیزهایی که میتوانی بخری، بیشتر است..
#مصطفی ارشد