
بنگر ز جهان چه طرح بربستم؟ هیچ
و از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ
آن جام جم ام ولی چو بشکستم هیچ
من در سکوتی میان مرگ و زندگی ایستاده ام، من درمیانه ام مانند برگ خشکی که در هوا معلق است .
روز هایی بود که زندگی با صدای گنجشکان شروع میشد و با دیدن ماهتاب تمام و من مانند زنبوری کنار گل ها مینشستم و میخندیدم و حالا؟ روزها با صدای کلاغان شومی شروع میشود که تنها به فکر منفعت خود هستند و شب ها با قرصی تمام میشود و من مانند سایه ای کنار انبوهی از آدمیان قدم میگذارم و دیده نمیشوم.
و با خود میگویم میگذرد یک موشک کاغذی یا انقدر به بالا میرود تا به ستاره ها نزدیک شود و یا به یک خیابان می افتد نمیشود که همیشه در بین و میانه بود اما من نمیدانم چرا اینطور نمی شود چیزی تغییر نمیکند .
این روز ها یک شعری رو همش تکرار میکنم و بنظرم شعری هست که خیلی قشنگه دوست دارم اگه کسی نوشته ی من رو خوند اگه تونست نظرش رو هم درباره ی این شعر برای من بفرست ممنون که وبلاگم رو خوندید☕︎︎✾❥
مارِ بر گنج زده چنبره را میبینی؟
گرگِ در حالِ دریدن بره را میبینی؟
یک نفر گفت که قانونِ طبیعت این است
فنِّ از آب گرفتن کَره را میبینی؟
دیگ با دیگِ دگر گفت که روی تو سیاه
جدلِ سیر و پیاز و تره را میبینی؟
آدمی کور، عصاکش شدهی کورِ دگر
علتِ کوریِ صدها گره را میبینی؟!
زاغ و کرکس به سرِ شاخه رجز میخوانند
تَرَکِ سقف و در و پنجره را میبینی؟
بالِ پرواز ندارم به هوایت ای شعر!
مرگِ من در قفسِ حنجره را میبینی؟