ویرگول
ورودثبت نام
مشترک مورد نظر.
مشترک مورد نظر.شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
مشترک مورد نظر.
مشترک مورد نظر.
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

تمام کهکشان شیر بود.

کاش میشد تا ابد اینجا زندگی کنم. میان رود و چشمه هایی که فاصله ام با آنها 10 دقیقه بیشتر نیست،میان آسمان شب و خنک اینجا بخوابم و خود را در میان ستارگان و رگه های کهکشان راه شیری پیدا کنم. با چشم غیر مسلح که سهل است با دستانت میتوانی کهکشانمان لمس کنی!

روز آخری که من آنجا بودم مهمان خان دایی بودیم. دایی مامان چهره جالبی دارد با برادرش مو نمیزد همیشه شوخی می کند و مرا دست می اندازد.یادم که می افتد بچه تر که بودم لپ هایم را جوری میکشید که انگار دشمن او هستم.

از لذت های همیشگی دنیا برای من سوار شدن برپشت وانت و پیکان بار است. در جریان باد های گرم و سرد غرق میشوی و به معنی سرد و گرم روزگار چشیده می رسی. فارغ از همه این ها شاید به من حس آزادی میدهد رها میشوم از همه کس از همه چیز. خودمم و خودم. البت اینکه کم از پشت وانت خاطره ندارم هم بی تاثیر در این علاقه نیست.

موضوع بعدی زری است ما به بقیه قول داده بودیم تاریک نشده برگردیم و تا پنج قدم بیشتر دور نشویم اما......

هم دور شدیم و تا رودخانه رفتیم و هم تاریک نشده برگشتیم و هم خود را مهمان گردو های باغ کردیم. در همین حین و بالای رودخانه خانه ماهی ها در زیر اب به من چشمک میزد که خانه خراب شان کنم اما اگر دیگران را خانه خراب کنی خدا تو را خانه خراب می کند!!!

اب رودخانه به قدری خنک بود که تا مغز استخوانم درد گرفت. هربار که پا در رودخانه و اب میگذارم احساس میکنم روحم جوان میشود. تازه میشود. جدید میشود.

در راه برگشت لباس های ما مانند جارویی بود که خار و خاشاک راه را می روبد و مسیر را برای الاغ همان اقایی که به چهره میشناسمش و اسمش را هیچ وقت نیاموخته ام باز میکند.

شب که شد آش خوردیم.بهشتی ترین وعده ایی که میتوانستم مهمان شوم بود. لذت به غذا یا مکان یا هوا نبود، لذت با آدم هایی بود که من در کنارشان بودم.

صدای معین از ماشین دایی رضا بلند شد، من و زهرا روانه جاده تاریکی شدیم که چشم چشم را نمی دید،نگاهمان به آسمان افتاد. متاسفانه تکنولوژی انقدرها هم پیشرفت نکرده زیرا نه من و نه زهرا نتوانستیم عکسی از اسمان ثبت کنیم. اما صور های فلکی متعددی را پیدا کردیم، بخت با من یار بود برای اولین بار در عمرم شهاب سنگ دیدم آن هم نه یکی! بلکه دوتا!

در تمام مسیر برگشت چشمهایم به اسمان دوخته شده بود.

تمام کهکشان را دیدم. شیر بود! آن هم با درصد زیادی ستاره★.

نقل شده:تا چشم کار می کرد آبی دریا بود اما من میگویم:تا چشم کار می کرد ناچیزی ما و بزرگی خداوند بود. ما به اندازه یک مورچه هم نبودیم،اصلا انگار نبودیم، از شدت کوچکی احساس نمیشدیم...

سرم را چرخاندم مشکل بزرگ و همیشگی این مسیر همیشه همین بوده قبرستان و ساکنان گرامی او... باید بگویم در صبح و حالت عادی به طرز عجیبی برایم ترسناک است. حال تصور کنید کل قبرستان را در شب ببینید.. احساس میکردم دوستان جدیدم مرا به سوی خود میخواندند،اما مسیر جاده عوض شد و مجال گپ زدن با آن ها از من گرفته شد.

خلاصه مطلب این باشد که:روح مرا به آسمان شلوغ از ستاره برگردانید نه چهارراه زند که از ماشین ها شلوغ و پر شده.

_متعلق به دوم شهریور ماه هزار و چهارصد و چهار، نوشته شده در هفتم شهریور ماه همان سال.

خاطره
۶
۲
مشترک مورد نظر.
مشترک مورد نظر.
شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید