چند روزی میشود که شیراز را ترک کرده ایم.
هوا اینجا کمی خنک تر است اما،خورشید خانمِ سوزان و داغ مانند جاسوس دنبال ما حرکت می کند.
جاده زیباست. اما من جاده های استان خوزستان را ترجیح میدهم،زمستان بود که به آن جا سفر کردم اما سرسبز و وسیع اند آنقدر وسیع که چشم هایت در وسعتشان گم می شود! و هر گوشه دسته ایی از گاو های قهوه ایی یا الاغ های خاکستری میبینی...
اینجا هر گامی که بر می داری کوه های بلند و صخره ای میبینی یا زمین های طلایی گندم یا زمین های سبز ذرت و برنج. میانه راه وقتی جاده تو را از وسط کوه رد می کند،حوالی گردنه ی میدان با چشمه های ریز و درشت غافلگیر میشوی..

ساعت حالا پنج شده، دو ساعت و نیم می شود که در جاده ایم. خسته ام. و صدای ضبط ماشین هم ساکت نمی شود. چون بقیه از آهنگ های صداوسیمایی لذت می برند چیزی نمیگویم و می گزارم برای خودش بخواند بلکه عشقش صدایش را بشنود و به آن خواننده بی نوا چراغ سبزی نشان دهد. در تلاشم که در این موقعیت نابسامان کمی بخوابم اما؛
«خواب دیدی خیر باشد»
آسمان رنگی قشنگ به خود گرفته که چشم های گوشی من نمیتواند به درستی و آنطور که هستند، آنان را به تصویر کشد.


حالا ساعت هفت شده. ما نزدیک شدیم اما شب به ما نزدیک تر است، باید بگویم که آسمان اینجا ستارگان نامرئی را برایم مرئی کرده،متاسفانه عکسی از این دامن پر از ستاره ندارم اما شاید امشب اگر واضح در دوربینم افتادند عکسی بگیرم و در متن های بعد به آن اشاره کنم. در آسمان شیراز فقط چند ستاره پر نور ترِ بی نوا را هر شب می دیدم. اما حالا؛ با خانواده ی آن ها آشنا شدم، آنقدر هاهم بی نوا نبودند!بی نوا من بودم که فکر میکردم تنها در آسمانند.

حوالی ساعت هشت و سی دقیقه به اینجا رسیدیم. اما از شدت خستگی خوابم نمیبرد. فکر میکنم حوالی ساعت دو بامداد به خواب رفتم. هوا خیلی سرد بود به طوری که اگر استامینوفن نمیخوردم:
من بودم و گلو درد بودو غم.
شب رفت و صبح آمد و من ماندم و غمم.
_یک شهریور، هزاروچهارصدو چهار